دلگرم
امروز: سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۲۴ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۰۶ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه کودکانه غولِ ترسو: نارنجو و صدای ناگهانی جنگل
زمان مطالعه: 3 دقیقه
نارنجو غول مهربان و ترسویی است که همراه دوستان حیوانش در جنگل زندگی می کند. او در یک بعدازظهر آفتابی راهی ماجراجویی می شود، اما صدایی از پشت بوته ها او را می ترساند و فندقی سنجاب به کمکش می آید. این داستان ادامه دارد.

داستان تصویری غولِ ترسو برای کودکان

نارنجو غول بزرگی بود به رنگ نارنجی، با شکمی گرد و ریشی بلند و نرم.

هر وقت می خندید، شکمش بالا و پایین می رفت. وقتی هم برای بازی با دوست های حیوانش خم می شد، ریش پُرپُشتش به گوش هایشان می خورد و قلقلکشان می داد.

دوست هایش میان خنده می گفتند: «نارنجو! قلقلکمون می آد!»

داستان تصویری

آن وقت نارنجو از قبل هم بیشتر می خندید.

یک بعدازظهر آفتابی، نارنجو تصمیم گرفت به یک ماجراجویی کوچک برود. دلش می خواست جایی از جنگل را ببیند که تا حالا به آن سر نزده بود.

راه باریکی را پیش گرفت. از کنار بوته های تمشک و تنهٔ درختی که روی زمین افتاده بود و رویش خزه سبز شده بود، گذشت.

جلوتر، درخت ها نزدیک هم روییده بودند. فقط کمی آفتاب از لابه لای شاخه هایشان می تابید.

نارنجو ایستاد و سرک کشید تا زیر سایهٔ درخت ها را ببیند. یعنی آنجا چه چیزی پیدا می کرد؟

آرام یک قدم جلو رفت. بعد یک قدم دیگر.

هوا خنک تر شده بود. بالای سرش برگ ها خش خش می کردند و دل نارنجو کمی شور می زد.

ناگهان چیزی توی بوتهٔ کنار راه تکان خورد.

خش خش… تَق!

نارنجو از جا پرید.

تالاپ! پاهای گنده اش به زمین خورد و بوته لرزید.

«کی اونجاست؟»

قصه تصویری

هیچ جوابی نیامد.

قلبش تندتند می زد. برگشت و با عجله از همان راه به چمنزار آفتابی رفت.

فندقی، سنجاب کوچولو، از میان علف ها سر بلند کرد.

«نارنجو؟ چی شده؟»

نارنجو ایستاد تا نفسش جا بیاید.

«یه چیزی توی اون بوته ست. خودم صداش رو شنیدم!»

فندقی کنار پای گندهٔ نارنجو نشست و گفت: «من هم از صداهای یهویی خوشم نمی آد.»

قصه کودکانه

نارنجو به جنگل نگاه کرد. قلبش دیگر آن قدر تند نمی زد. اما هنوز دلش می خواست بداند توی آن بوته چه خبر است.

گفت: «شاید برگردم یه نگاهی بندازم.»

فندقی پرسید: «می خوای من هم بیام؟»

نارنجو کمی فکر کرد.

همچنین بخوانید:
ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و موجود پشمالوی خواب آلود

ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و موجود پشمالوی خواب آلود

مونزیا در دل غار با عقربی عینک گم کرده روبه رو می شود و برای رسیدن به بیرون، باید موجود پشمالوی بزرگی را که جلوی تونل خوابیده بیدار کند.

«همین جا منتظرم می مونی؟ فقط تا کنار بوته می رم.»

فندقی گفت: «باشه. همین جا هستم.»

نارنجو دوباره راه افتاد و از کنار تنهٔ پوشیده از خزه گذشت. نزدیک سایهٔ درخت ها ایستاد و آرام نفس کشید.

داستان کودکانه

این داستان ادامه دارد.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits