دلگرم
امروز: شنبه, ۲۰ تیر ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ محرّم ۱۴۴۸ قمری و ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
قسمت چهارم داستان سفیدبرفی و نقشه جدید ملکه جادوگر
زمان مطالعه: 3 دقیقه
ملکه بار دیگر با ترفندی جدید به کلبه هفت کوتوله آمد و با شانه جادویی سفیدبرفی را به خواب عمیق فرو برد.

ادامه قصه سفید برفی و هفت کوتوله

پیرزن گفت: «بگذار نشانت بدهم چقدر زیبا می شود. فقط یک لحظه طول می کشد.»

سفیدبرفی خواست عقب برود، اما پیرزن ناگهان یک قدم جلو آمد و روبان را دور کمرش انداخت. روبان تنگ و تنگ تر شد. سر سفیدبرفی گیج رفت و روی زمین افتاد.

پیرزن خنده ای کوتاه کرد و با عجله از کلبه دور شد.

آن شب، کوتوله ها به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی حرکت روی زمین دیدند. روبان محکم دور کمرش بسته شده بود. فوری گره را باز کردند و روبان را از کمرش برداشتند.

قصه کودکان

سفیدبرفی نفس بلندی کشید و چشم هایش را باز کرد.

کوتوله ها دورش جمع شدند. نگرانی از چهره های کوچکشان پیدا بود.

گفتند: «آن پیرزن همان ملکه بود. با جادو خودش را به شکل دیگری درآورد و فریبت داد. دیگر در را باز نکن؛ برای هیچ کس.»

سفیدبرفی آهسته گفت: «فهمیدم. او می تواند خودش را شبیه آدم های مهربان نشان بدهد.»

وقتی ملکه به قصر برگشت، همان وقت سراغ آینه رفت.

پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

ملکه پایش را به زمین کوبید. نقشه اش به نتیجه نرسیده بود.

داستان جذاب

این بار، شانه ای زیبا برای مو ساخت. شانه مثل طلا می درخشید، اما جادویی خواب آور در دندانه هایش پنهان کرده بود.

باز هم چهره اش را عوض کرد و به شکل پیرزنی مهربان درآمد؛ پیرزنی با سبدی پر از چیزهای قشنگ. بعد دوباره از میان جنگل گذشت و به کلبه رسید.

آرام در زد و صدا زد: «شانه های خوب دارم! شانه های زیبا برای موهای بلند و درخشان!»

سفیدبرفی از پنجره نگاه کرد و سر تکان داد.

گفت: «نمی توانم در را باز کنم. کوتوله ها گفته اند باز نکنم.»

پیرزن گفت: «چه خوب که مراقبی. در را باز نکن. فقط از همین پشت پنجره نگاه کن.»

بعد شانه را بالا گرفت. شانه زیر نور خورشید برق زد.

داستان جالب

سفیدبرفی با خود فکر کرد هرگز شانه ای به این زیبایی ندیده است. این زن هم شبیه آن دست فروش روبان نبود. نمی دانست ملکه می تواند هم چهره اش را عوض کند، هم صدایش را.

در را فقط آن قدر باز کرد که شانه را بگیرد.

پیرزن با صدایی نرم گفت: «همین کافی است. بگذار شانه را در موهایت بگذارم، بعد می روم.»

همین که شانه به موهای سفیدبرفی خورد، جادو اثر کرد. پلک هایش سنگین شد و روی زمین افتاد؛ انگار به خوابی خاموش فرو رفته باشد.

همچنین بخوانید:
ادامه داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با فریب ملکه

ادامه داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با فریب ملکه

سفیدبرفی پس از فرار از دست ملکه در خانه کوتوله ها پناه گرفت اما ملکه با حیله جدیدی به سراغش آمد.

ملکه با شتاب دور شد و خیال کرد این بار پیروز شده است.

اما شب، کوتوله ها برگشتند و سفیدبرفی را روی زمین پیدا کردند. با دقت همه جا را گشتند. ناگهان چشمشان به شانه ی افسون شده افتاد که میان موهایش مانده بود.

شانه را بیرون کشیدند.

سفیدبرفی نفس کشید و چشم هایش را باز کرد.

قصه شب

این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits