دلگرم
امروز: یکشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۲۱ ذو الحجة ۱۴۴۲ قمری و ۰۱ اوت ۲۰۲۱ میلادی
10 انشا درمورد یکی از خاطرات دوران مدرسه
0
زمان مطالعه: 17 دقیقه
اگر به دنبال انشایی درباره خاطرات یک روز از دوران مدرسه هستید، این مطلب را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید.

انشا خاطرات یک روز از دوران مدرسه

در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم چند نمونه از انشاهای خاطرات یک روز از دوران مدرسه را برای شما عزیزان آورده ایم. امیدواریم بهره کافی را ببرید.

انشا درمورد خاطرات دوران مدرسه

صبح بعد از بیدارشدن از خواب و خوردن صبحانه و پوشیدن لباس به سمت مدرسه حرکت کردم، در راه یکی از دوستانم را دیدم و همراه همدیگر به مدرسه رسیدیم و خیلی زود کلاس درس شروع شد، معلم وارد کلاس شد و بعد از حضور و غیاب کلاس که سه نفر از دوستانم غایب بودن درس را شروع کرد،

ساعت اول قرآن داشتیم و معلم با صوت زیبا و دلنشین خود برای ما آیه های قرآن را تلاوت کرد و اول روز خود را آرامش صدای قرآن شروع کردیم و کمی بعد برای ما از پیامبران و دین و مذهب ما سخن گفت و چند سوالی از دیگر هم کلاسی هایم پرسید

و خیلی زود اولین زنگ تفریح صدا خورد. همه به سمت حیاط رفتیم تا کمی در هوای آزاد قدم بزنیم و از مواد خوراکی که با خود آورده ایم بخوریم.

اما این زنگ تفریح ۱۵ دقیقه ای خیلی زود تمام شد و مجبور به رفتن به کلاس های خود شدیم، زنگ دوم زبان انگلیسی داشتیم، درسی که خیلی ها به آن علاقه داشتند و خیلی ها از آن خوششان نمی آمد .

اما برای من ما بین این دو حس بود یعنی نه برایش مشتاق بودم و نه متنفر بودم. با آمدن معلم و شروع درس قرعه به نام من خورد و من باید درس جدید را با صدای بلند در کلاس می خواندم،

تمام تلاشم را کردم تا به درستی کلمات را تلفظ کنم و ایرادی نداشته باشم، تا حدودی موفق شدم و توانستم نمره ی مثبتی را در جلوی اسم خود ثبت کنم.

زنگ تفریح دوباره به صدا درآمد و این بار به دلیل خواندن درس خیلی تشنه بودم، به سمت آبخوری رفتم و با لیوان مخصوص خود یک دل سیر آب خوردم و با کمی صحبت با دوستانم زنگ آخر به صدا درآمد اما این زنگ درسی داشتیم که من اصلا به آن علاقه ای نداشتم، درس ریاضی!

درسی که همیشه در آن به مشکل برمی خوردم و برایم هر لحظه اش ساعت ها طول می کشید انگار که یک قرن طول می کشد تا معلم درس را به اتمام برساند .

اما با هزار زور و صبر بسیار این درس هم با امتحانی که اصلا خوب به آن پاسخ نداده بودم ، تمام مدت پوست لبانم را می کندم تمام شد و با خوردن زنگ پایانی انگار نفسی تازه در ریه هایم جاری شد و دوان دوان به سمت خانه رفتم تا شاید فردا روز بهتری برای درس و سرکلاس داشته باشم.

انشا خاطرات یکی از روزهای دوران مدرسه

انشا با موضوع یکی از خاطرات دوران مدرسه

کلاس اول ابتدایی بودم. یکی از روزها معلم گفت که فردا می خواهد حرف (ن) را آموزش دهد و از همه خواست فردا همراه خود نان بربری بیاورند.

موقع خواب من یاد حرف معلم افتادم که فراموش کردم نان بربری برای فردا بخرم، پدرم به بیرون رفت تا نان بربری بگیرید اما همه نانوایی های بسته بودند. من خیلی ناراحت بودم و مادرم هم وقتی دید من خیلی ناراحت و نگران هستم از من خواست تا یک مقوا بیاورم و او نقاشی نان بربری را روی مقوا بکشد.

ولی من قبول نمی کردم و می خواستم نان بربری داشته باشم. اما دیدم دستم از همه جا کوتاه است پس قانع شدم و یک مقوا برای مادرم آوردم و مادرم نقاشی نان بربری را برایم کشید.

فردا صبح که به مدرسه رفتم معلم برای شروع درس از بچه ها خواست تا نان بربری های خود را روی میز قرار دهند تا درس (ن) را شروع کند، همه ی بچه ها نان خود را روی میز گذاشتند من هم مقوایی که نقاشی نان روی آن کشیده شده بود را روی میز قرار دادم و ماجرا را برای معلم خود تعریف کردم.

معلم با دیدن نقاشی مادرم خیلی او را تحسین کرد و از نقاشی خیلی خوشش آمد. من هم خوشحال شدم که مادرم نقاشی زیبایی برایم کشید، آن نقاشی تا چند سال روی تابلو کلاس اول قرار داشت و معلم ها از آن برای تدریس حرف (ن) استفاده می کردند.

انشا یکی از خاطرات دوران مدرسه

انشا درباره یکی از خاطرات دوران مدرسه

زمانی که دانش آموز بودم عاشق زنگ انشا بودم و بر عکس اکثر بچه ها که از این زنگ بیزار بودند من این زنگ را دوست داشتم چون می توانستم هر چیزی که به ذهنم می آید را روی کاغذ بنویسم و با صدای بلند و به تقلید از گویندگان تلویزیونی در کلاس بخوانم.

اما چون از کلمات متفاوت استفاده می کردم، هیچ کدام از معلمانم استعداد مرا باور نکردند و هیچ کدام باورشان نشد که آن کلمات و جملات قلمبه سلمبه متعلق به من باشد و من خودم آن ها را نوشته باشم به همین دلیل هیچ وقت در انشا به من نمره ی خوبی ندادند .

یادم می آید در کلاس چهارم ابتدایی معلم بد اخلاقی داشتیم که هر هفته موضوع انشایی به ما می داد و می نوشتیم و می آوردیم و سر کلاس می خواندیم اما منی که همیشه خودم را می کشتم تا انشایم را بخوانم هیچ وقت دیده نشدم،

در آن زمان من درس ریاضی ام ضعیف بود و معلم هم به تصور این که نوشتنم چون ریاضی ضعیف است از من نمی خواست که بخوانم در حالی که می دیدم اکثر بچه ها خودشان انشا ننوشته اند بلکه دست نوشته های پدر یا برادر و یا داییشان را می آوردند و چه نمرات خوبی هم می گرفتند

ولی من هیچ وقت نتوانستم به این معلم عزیز و نازنینم خودم را ثابت کنم و نشان دهم که استعداد مرا در انشا با درس های دیگر مقایسه نکند.

آن روز طبق عادت معموله ی هر هفته وقتی وارد کلاس شدند دفتر های انشا را باید روی میز می گذاشتیم و منتظر صدا کردن خانم می شدیم واقعیت من آن روز انشایم را ننوشته بودم و به تصور این که مرا باز نخواهد خواند دفتر سفیدی جلوی میزم گذاشتم

و برای این که خانم متوجه نشود مثل همیشه دستم را بلند کردم که: خانم من بیام خانم من بیام از بخت بدم نگاه خانم چرخید به سمت من، دست و پایم لرزید چه می توانستم بکنم؟ من یک عالمه انشای نوشته شده و خوانده نشده داشتم اما امروز هیچ انشایی ننوشته بودم.

این اخر بد شانسی بود اگر واقعیت را به خانم می گفتم باورش نمی شد و فکر می کرد من همیشه الکی دستم بالا است. با اعتماد به نفس کامل دفتر سفیدم را برداشتم و به پای تخته رفتم و شروع به خواندن کردم و هر چه به ذهنم می آمد را می گفتم

و به گمان این که خانم با دیدن صفحات سفید این صراحت و استعداد مرا مورد تشویق قرار خواهد داد دفتر را پیش رویش گذاشتم و مسرو ر و خوشحال منتظر نمره ی بیست بودم اما نه تنها تشویق نشدم بلکه سزای نمرات بد ریاضی را در زنگ انشا دادم.

خانم از من قول گرفت که دیگر تکرار نشود. نه آن روز و نه هیچ روز دیگر نتوانستم خودم را و قلم توانایم را و…. به خانم معلم نشان دهم.

امروز بعد از آن همه سال خودم معلم شده ام و یقین دارم دانش آموز من در همه درس ها تواناییش به یک اندازه نیست و اگر استعداد واقعی او شناخته شود و خوب هدایت گردد مطمئن هستم به اهداف عالی آموزشی خواهد رسید.

انشا درمورد یکی از خاطرات دوران مدرسه

موضوع انشا یکی از خاطرات دوران مدرسه

صبح ساعت ۷:۳۰ دقیقه وارد مدرسه شدم بعد از گذراندن صف و ورزش صبحگاهی به داخل کلاس درس رفتم زنگ اول زبان انگلیسی داشتیم که معلم وارد کلاس شد امتحان انگلیسی داشتیم و من همیشه از این درس که برای بقیه همیشه شیرین بود زیاد خوشم نمیومد و هیچوقت هم متوجه درس نمیشم

و هر چه قدر می خونم باز نمی تونستم نمره ی خوبی بگیرم اما تمام دیشب رو درس خوندم بودم تا امروز نمره ی خوبی بگیرم و خوشبختانه امتحان رو خوب دادم و برای اولین بار نمره ۲۰ از این درس که برایم همیشه سخت و دشوار بود گرفتم .

زنگ بعد تاریخ داشتیم که معلم از دوستم علی سوال شفاهی پرسید و او نیز کامل جواب داد و زنگ آخر ورزش داشتیم که من عاشق زنگ ورزشم و بازی فوتبال هستم. اما اون روز به دلیل گرفتن نمره خوب توی یه درس خیلی سخت؛ حداقل برای من یکی از خاطرات خوبم حساب می شد.

انشا خاطرات یک روز از مدرسه

انشا درمورد یکی از خاطرات دوران مدرسه در کرونا

معلم بالاخره وارد کلاس شد، او هم ماسک و دستکش پوشیده بود ، انگار همه با هم غریبه بودیم ، شرایط خیلی بدی بود. معلم مدام از ما می خواست از هم فاصله بگیریم و دست هایمان را به چشم ها و دهانمان نزنیم.

چقدر سخت بود که دیگر نمی توانستم بعد از دست زدن به خودکارم یواشکی و دور از چشم معلم پفک بخورم. البته دیگر خیلی راحت به بهانه شستن دست ها، از کلاس فرار می کردیم و بعد از کلی تاب خوردن در حیاط مدرسه وارد کلاس می شدیم.

معلم هم همان لحظه ورود می گفت الان دیگه استرلیزه شدی؟ چرا دست گیره در رو گرفتی؟ ما هم که میگفتیم وای راست میگید بریم دوباره بشوریم. خلاصه کرونا هم باعث شده بود حسابی از درس خوندن فرار کنیم.

زنگ آخر بود، صدای باران از پشت پنجره شنیده می شد، معلم مدام تاکید می کرد که فردا اگر کسی بدون ماسک و دستکش بیاد، توی کلاس راهش نمیدم. تو این بین یکی میگفت من هر جور شده ماسک و دستکش گیر میارم، یکی از ته کلاس میگفت بابا برو بشین خونه حوصله داری!

خلاصه اینکه معلم موضوع انشا رو به ما گفت، اما از فردای اون روز مدارس به خاطر شیوع ویروس کرونا تعطیل شد. فکر نمیکردم، یک ویروس فسقلی یکباره بین ما این همه فاصله بندازه .

انشا خاطرات دوران مدرسه در کرونا

انشا یکی از خاطرات دوران مدرسه خود را بنویسید

داخل کلاس نشسته بودیم. زنگ آخر بود و من خسته و بی حوصله داشتم به حرف های معلم گوش می دادم که ناگهان صدایی شنیدم، صدای ریز و آرامی از پنجره می آمد. هنوز سرم را به طرف پنجره برنگردانده بودم که احساس کردم آرنجم کمی نمناک شده است.

به پنجره نگاه کردم و دیدم قطرات باران دارد از لای پنجره به پایین می‌ریزد و آستین من را هم کمی خیس کرده بود.

به آرامی پرده را کنار زدم و با صحنه زیبایی مواجه شدم. آسمان ابری داشت می‌بارید و زمین حیاط مدرسه و درختان کنار دیوار خیس و براق شده بودند. در همین لحظه معلم صدایم کرد و پرسید به چه چیز نگاه می‌کنی؟

من با لحنی آرام اما خوشحال گفتم باران… دارد باران می‌آید. معلم لبخندی زد و از همه بچه های کلاس دعوت کرد تا با هم پشت پنجره کلاس برویم و منظره زیبای باران را تماشا کنیم. این یک پیشنهاد عالی بود زیرا همه را سر شوق آورد و خستگی را از تن‌مان بیرون کرد.

در حالی که همه از پنجره بیرون را تماشا می‌کردیم و بوی خاک خیس خورده و باران را استشمام می‌کردیم و غرق در رویاهای خود بودیم، ناگهان یکی از بچه ها فریاد زد: آنجا را ببینید! رنگین کمان…

بله خورشید از پشت ابرها داشت بیرون می‌آمد و نور ملایم خورشید در هوای بارانی یک رنگین کمان بزرگ و زیبا را به وجود آورده بود.

انشا خاطرات دوران مدرسه

انشا خاطره ای از دوران مدرسه

تازه کلاس اولی شده بودم . وارد مدرسه که شدیم همه بچه ها در حیاط صف گرفته بودند. هر کس وارد مدرسه می شد به انتهای صف می‌ رفت. والدین بچه ها نیز کناری می‌ایستادند.

بالای سکو، آیاتی از قرآن تلاوت کردند و بعد مدیر مدرسه پشت بلندگو قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. او ورود ما کلاس اولی‌ها را تبریک و خوشامد گفت. سپس راهی کلاس‌ها شدیم. قبل از ورود به یالن به هر کدام از ما شاخه گلی به مناسبت ورودمان به مدرسه دادند.

۴ کلاس درس در سالنی که ما وارد شدیم وجود داشت و همه کلاس‌ها تمیز و روشن بودند. از والدین‌مان خداحافظی کردیم و هر کدام به کلاس خودمان رفتیم. هر کس نیمکتی را برای نشستن انتخاب می‌کرد تا اینکه معلم از راه رسید.

خودش را معرفی کرد و آن وقت از روی دفتری که داشت یکی یکی اسم دانش آموزان را می‌خواند تا دستشان را بالا بگیرند و خودشان را معرفی کنند.

پس از اینکه همه خودمان را معرفی کردیم معلم درباره اینکه چرا همه باید به مدرس برویم و هدف از درس خواندن را برای ما توضیح داد و بعد گفت که قرار است چه درس هایی بخوانیم. درس های ما فارسی، نگارش، ریاضی، علوم و قرآن بود.

آن روز در زنگ های مختلف معلم ما از درس‌های مختلف برای ما صحبت کرد و هر چیزی که آموزش می‌داد از ما نظر می‌خواست و در نهایت سوال می‌کرد. زنگ آخر همه با معلم خداحافظی کردیم و وقتی زنگ خورد از کلاس بیرون رفتیم.

بیرون کلاس والدین بچه ها منتظر فرزندشان بودند. بعضی دانش آموزان نیز با سرویس مدارس به منزل برگشتند.

انشا خاطرات یک روز از مدرسه

انشا با موضوع خاطره از دوران مدرسه

شیطنت از نگاه بچه ها می بارد انگار حواس شان اصلا به درس و کلاس نیست و دائم از پنجره ی کلاس به بیرون نگاه می کنند و دانه های برف را می شمارند و دل در دل هیچ کدام مان نیست تا زنگ کلاس به صدا در بیاید و راهی حیاط شویم.

معلم گاه و بیگاه با زدن روی میز یا تغییر لحن خود از ما می خواهد حواس مان به درس باشد اما فایده ای ندارد و برف حواس همه را به خود جلب کرده است.

بالاخره زنگ کلاس به گوش می رسد و ما بچه ها همگی به سمت حیاط هجوم می بریم، برف هایی که در حیاط جمع شده است جان می هد برای برف بازی، چند نفر از بچه ها در حالی که نزدیک است روی برف ها سر بخورند سعی می کنند تعادل شان را حفظ کنند و همین موضوع باعث خنده ی بقیه ی می شود.

بعد از چند دقیقه یک برف بازی حسابی شروع می شود، هر کدام از ما دست های مان را پر از برف می کنیم و پس از این که چند باری آن ها را فشار دادیم تا برف ها خوب به هم بچسبد و سنگین شود گوله های سنگین برف را روانه ی دوستان مان می کنیم.

آن ها نیز سعی می کنند این کار ما را تلافی کنند و برای این کار گوله ای بزرگ تر و محکم تر به سمت ما پرتاب می کنند.

در این بازی پر هیجان، اگر گوله های برف به هدف می خورد از خوشحالی جیغی می زدیم و بلند بلند می خندیدیم و در میان این جنب و جوش گاهی تن مان به تن هم می خورد و نقش زمین می شدیم .

پس از برف بازی نوبت ساختن آدم برفی بود، بچه ها در گروه های چند نفری در گوشه ای از حیاط مشغول درست کردن آدم برفی شدند و رقابت بین آن ها برای درست کردن آدم برفی بزرگ شروع شد.

هر کس به سهم خود هر چقدر که می توانست برف می آورد تا تن آدم برفی را شکل دهد بعد از تلاش چند دقیقه ای بچه ها، آدم برفی ها آماده بودند، آن ها با کلاه و شال گردن هایی که که از بچه ها قرض گرفته بودند سر و گردن خود را پوشانده و با چشم هایی از سنگ و دماغی از چوب درخت، خیلی خنده دار به نظر می رسیدند.

با این که دست ها و صورت همه مان مثل لبو قرمز شده بود و از سرما می سوخت اما نمی توانستیم از برف بازی دست بکشیم، بالاخره با صدای زنگ مدرسه به خود آمدیم و راهی کلاس شدیم و به ناچار باز هم باید برف را از پشت پنجره ی کلاس تماشا کردیم.

این بار همه بی صبرانه منتظر شدیم تا زنگ آخر به صدا در آید تا دوباره به حیاط برویم و سری به آدم برفی ها بزنیم و زیر بارش زیبای برف راهی خانه شویم.

انشا خنده دار خاطرات دوران مدرسه

انشا یکی از خاطرات دوران مدرسه با مقدمه و نتیجه

مقدمه انشا : هر روز که صبح از خواب بلند میشیم و به مدرسه می رویم، ممکن است با اتفاقات خوب و یا بد روبرو شویم، اگر برای امتحان آماده نباشیم، قطعا ترس و اضطراب ما را فرا گرفته و برای ما قطعا لحظات تلخی خواهد بود. اگر برای فرا گرفتن درس آماده نباشیم نیز قطعا با این حس روبرو می شویم.

متن انشا: اما دیدن دوستان هر روز صبح و پر از لحظه های مثبتی که در کنار آن ها در کلاس فارسی می سازیم می تواند جذاب باشد، این جذابیت در کلاس ورزش نیز به بهترین شکل ممکن دیده می شود، فوتبال های دسته جمعی می تواند کاملا شیرین باشد،

در واقع خاطراتی که تنها چند بار در زندگی ما ایجاد می شود و باید سعی کنیم به بهترین شکل ممکن از آن ها استفاده کنیم، از همان روز های خوبی که با معلم تاریخ داریم و چیز های جدیدی از او یاد می گیریم.

او به ما می آموزد که گذشتگان چگونه زندگی کرده اند و اگر می خواهیم در مورد جغرافیا و موقعیت های جغرافیایی نیز بدانیم، قطعا معلم جغرافیای ما بهترین راهنما خواهد بود که در این مورد و هر زمینه دیگر مضامین جغرافیایی به ما توضیح می دهد.

شروع کلاس های زبان خارجه نیز می تواند برای کسانی که می خواهند چندین زبان را فرا گیرند بسیار جالب باشد،

نتیجه : درس خواندن می تواند اتفاق خوب برای بلوغ فکری هر انسانی باشد که قطعا به آن نیاز دارد. ما زمانی می توانیم موفق شده و به خواسته های بزرگ و دور از ذهن برسیم که سعی کنیم به خوبی هر چیزی را که لازم است بیاموزیم.

انشا خاطرات مدرسه

انشا یکی از خاطرات مدرسه

مقدمه انشا : صبح زود با شوق و ذوق از خواب بیدار شدم و آماده رفتن به مدرسه شدم هر لحظه که میگذشت اشتیاقم برای رفتن بیشتر میشد…. جشن داشتیم و من با جان دل منتظر شروع شدنش بودم.. جشن به افتخار روز مادر تمامی مادران دعوت شده بودند و مادرم من هم می آمد…

متن انشا : در مدرسه غوغایی بود… هر یک از دانش آموزان درگیر کاری بودند که به آنها سپرده شده بود تا آن را به نحو احسنت انجام دهند… استرس داشتم… قرار بود انشایی که در مورد مادر نوشته بودم را در جشن بخوانم..

ترس این را داشتم که مبادا بغض کنم یا استرس کاری کند که تمام برنامه ها خراب کنم؟!!! بالاخره لحظه موعود فرا رسید از من برای خواندن انشا دعوت شد و من با تمام استرسی که داشتم اما با اعتماد به نفس و محکم به جایگاه رفتم و خواندن را با به نام خدا شروع کردم….

هرچه که بیشتر میگذشت احساس میکردم اشک شنوندگان سرازیر شده است… از آن چیزی که میترسیدم به سرم آمد و آخر بغضم شکسته شد و بیخیال تماام برنامه ها به آغوش مادرم پناه بردم و گریه کردم….

صدای دست همه سالن را برا گرفت و آن لحظه چشمانم چهره ای را دیدار میکرد که از اشک شوق خیس شده است و به فرزندش افتخار میکند… آن از روز مدرسه را هرگز از خاطرم نمیبرم…. آن روز از مدرسه را همه سالن را فرا گرفت.

انشا درمورد خاطره دوران مدرسه

همچنین بخوانید:

10 انشا در مورد عاقبت فرار از مدرسه مناسب پایه ششم تا متوسطه

10 انشا در مورد جلسه امتحان مناسب پایه های چهارم تا متوسطه



این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits