دلگرم
امروز: شنبه, ۰۷ خرداد ۱۴۰۱ برابر با ۲۶ شوّال ۱۴۴۳ قمری و ۲۸ مه ۲۰۲۲ میلادی
6 انشا در مورد دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد پایه یازدهم
4
زمان مطالعه: 10 دقیقه
اگر به دنبال انشایی زیبا با موضوع دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد هستید، این مطلب را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید.

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم چند نمونه انشا با موضوع دیدار یار غایب برای شما عزیزان آورده ایم. امیدواریم بهره کافی را ببرید.

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد صفحه 51 نگارش یازدهم

مقدمه: “در صدد نظر به او، شهر را ریخته ام برهم. شهره‌ی شهرشده ام بس که خاطراتم با وی را در هر گوشی که دیده‌ام نجوا کرده ام. دیگر همگان از بَرَند لحظه لحظه خاطراتم با آن دلارام را که در دلم آشوبی به پا کرده است.”

بدنه: “حال همگان می دانند که هیچ ارمغانی برایم گرانبهاتر از این نیست که از بابت اشتیاقم به دیدارش خبر آمدنش را در قبال مژدگانی به جانب من آورند اما گویا این فراغ هیچ میلی به وصال ندارد.

من چونان چشمه و او چونان رودی است که مرا سیراب می‌کند اما حال در فراغش با سراب خاطراتش خود را سیراب می کنم. من عطش به بودن و به آب آن رود دارم و و آن رود گویی در مسیرش به نزدیکی من خشک شده و برهوتی بیش نیست.

من چون مجنونی می مانم که در بیابانی ماتم زده از خاکش طلا می‌خواهد. دوست داشتنم را مشق هر روزم کرده‌ام و با خود می نویسم و می نویسم برای یوسفی که اگر زمانی باز آمد و من به ضیافت آسمان رفته بودم، بداند که دوست داشتن او مرا از پای در آورد.”

نتیجه: “در خیالم بذر از یاد خود را کاشته است و حال آن بذر به درختی تنومند و پربار تشکیل شده است که تمام جانم را احاطه کرده است و تنها وقتی از خیالم پاک خواهد شد که سر این درخت را قطع کنند و آن تنها هنگامی است که روحم در آسمان آرام گرفته باشد.”

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد با مقدمه و نتیجه

مقدمه: همیشه آدم هایی که فراموششون کردیم و فراموشمون کردند،یهو یه جایی وارد زندگیمان می شوند که حتی فکرش را نمی کردیم اینجور ادمها می شوند فرشته ی نجات فرشته ی نجاتی که دقیقا تویه لحظه ی سقوط دستمونو می گیرند و بالامون می کشن.

تنه ی انشا: توی راهرو بیمارستان قدم می زدم و از سر ناچاری ازاین سمت به سمت دیگر راه می رفتم تا لحظات سخت زودتر بگذرند.مادرم در بیمارستان بستری بود، هیچکس را نداشتم تا کمکم کند یا حتی از سر بی کسی و تنهایی دستم را بگیرد.

ناراحت و افسرده در گوشه ای کز کرده بودم که ناگهان دستی روی شانه ام نشست. سرم را که برگرداندم جوان هم سن و سال خودم را دیدم . با صدای دلنشینی گفت: سلام رفیق منو یادت نیست ؟

با این حرف پرت شدم به گذشته به روزهای خوب کودکی، روز اول مدرسه با بهترین دوست آن روزم. به روزهای بعد از آن که با همان دوست خوب رقم زده شد اما یهو دوستم به دلیل شغل پدرش از مدرسه رفتند و من ماندم و باز هم تنهایی و حالا بعد از هشت سال همان دوست خوب روبرویم بود

و دستان گرمش تکیه گاه بی کسی ام شده بود. ان لحظه دوستم مانند فرشته ی نجات مرا در اغوش گرفت و مرا از تنهایی دراورد. برحسب اتفاق ان روز ان هم در ان بیمارستان بیماری داشت و مرا دیده بود و شناخته بود .

چه خوب بود ان لحظه ها که دلم گرم بود که کسی را کنارم دارم. ان لحظه دوستم مانند اب بارانی بود که بر لب تشنه ی اب ندیده ی من چکیده شد و مرا نجات داد.

شاید در ظاهر کار خاصی انجام نداد اما همین که کسی را داشتم تا دلداریم دهد و با حرف های خوب و قشنگ از ان فضا مرا دور کرد و مرا به ارامش دعوت کرد ، خودش دنیایی از عشق بود و عشق.

نتیجه گیری: معجزه ها گاهی کوچکند و گاهی خیلی بزرگ. مهم این است که کدام یک ازان ها زندگی باطنی را به انسان بازگرداند.

انشا برای دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

انشا درمورد دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

پدرم دوازده سال پیش فوت کرد و تکه ای از وجود من برای همیشه خالی ماند. قسمتی که با هیچ چیز دیگری نمی توانستم آنرا پر کنم. روزهای اولی که رفت بی تابی ام همه را می رنجاند و البته کاری هم از دستشان برنمی آمد.

زمان که می گذرد درد از بین نمی رود بلکه فقط پذیرشش راحت تر می شود. بعد از مدتی پس از رفتنش فهمیدم که می توانم با نوشتن و درباره او نوشتن کمی خودم را تسکین دهم، تا اینکه دیدم این نوشتن دارد روی روح و روانم اثر می گذارد.

عصرها می رفتم در اتاقش و چند برگ کاغذ به دست می گرفتم و شروع می کردم به نوشتن. درباره اینکه چقدر دلم برایش تنگ شده، که چقدر زود رفت و چه دنیای بدی است که اینگونه به جان عزیزان آدم می افتد و آنها را از ما به زور و خشم می گیرد.

یک روز پس از نوشتن حال عجیبی داشتم، حالی که نمی توانم توصیفش کنم. همان شب برای اولین بار بعد از فوتش خوابش را دیدم و جالب این بود که می دانستم در حال رویا دیدن هستم. چه حال خوبی داشت، انگار نه انگار که من چند سال است یک لحظه هم آرام نگرفته ام.

اما « دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد»، حتی در خواب و رویا هم دیدنش حالم را خوب می کرد. از آن شب فهمیدم که اگر در طول روز و زمان بیداری نمی توانم در کنارش باشم، در عالم رویا آزاد آزادم تا هر وقت که می خواهم ملاقاتش کنم و از لذت داشتن پدر بهره مند گردم.

انشا درباره دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد کلاس یازدهم

چشمانم را که باز میکنم به وضوح پنجره را میبینم بیشتر مینگرم میبینم صبح است من هنوزخفته بیخبر با اب سردی به خودم می ایم خواستم بیرون بروم تا هوای صبحگاهی غرق در سراسر وجودم شود سردی باد از رفتنم به بیرون از خانه باز میدارد به عقب بر میگردم و در را میبندم میگویم جسارت هم چیز خوبیست.

در کنج دلم احساس خوشحال زیادی دارم از این بابت که قرار است دوست دیرینه ام را ببینم. نگاهی به ساعتم میدازم به راستی که چشم بر هم بزنی زمان باقی نیست.

وقت رفتن است خداحافظی با پدر مادر میکنم و در را پشت سرم میبندم گربه ای با قامت لرزان و گرسنه چشم هایی معصوم سر راه است چه کنم این نیز بگذرد، استرس که نه ولی کنجکاو که گذر زمان بر او تاثیری داشته یا فقط منم ‘لازق’ گذشته ام.

به کنار پل که میرسم نفسی تازه میکنم تعجب میکنم کسی نیست، خسته شدم از بس به اطراف نگاه کنم میگویم نکند باز کار هایش مکرر شود به اب نگا میکنم با اب درد دلی میکنم چه غم انگیز.

اب چه زلالی کاش همه مثل تو بودن تا دنیاهم زیبایی به خود میگرفت انگار قسمت نیست ببینمش. وقت رفتن به خانه هست اما من هنوزم منتظرم این کارش را به پای سادگی ام میزارم.
اما غافل از اینکه شانس یک بار به ادم رو میکند. وقت رفتن است گرچه دلم راضی به رفتن نیست.

انشا در مورد دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

انشا برای شعر دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

دوری برای عاشق درد دارد؛ درد بی درمان شنیدی ؟حال من یعنی همین بی تو بودن درد دارد می زند من را زمین…

هوا سرد بود؛ سوز سرما همه را به پوشیدن لباس گرم واداشته بود. دلبر ما نیز در آن کاپشن خاکی رنگش دلبری می کرد. با مادر و پدرش کنار اتوبوس ایستاده بودیم وقت خداحافظی بود باید از یارم دل می کندم، چه سخت است پرواز پرنده ای بدون بال هایش .

پدر را بغل کرد و سرش را بوسید پدر نیز پیشانی پسر را بوسید ، نوبت به مادر رسید … پسر بود دیگر طاقت دیدن اشک های مادرش را نداشت ؛ شانه های مردانه اش تکان می خورد . یار من ؟! مرد من ؟! دارد گریه می کند ؟؟ این سوال دل من بود از خودم.

صدای قرآن خواندن در فضا پخش می شد ، بوی خاک باران خورده دیشب به مشامم می رسید ، صدای جیک جیک پرندگان، همهء آنها دست به دست هم داده بودند که من هنوز نرفته دلتنگش شوم.

بالاخره باید از او هم خداحافظی می کردم؛ وقتی مادرم را بغل کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم گریه کردم ، دیدم که او هم با دیدن اشک های مرد زندگی اش گریه کرد. همسرم کسی که وقتی مریض بودم برایم مادر بود، کسی که وقتی به مشکلی بر می خوردم برایم پدر بود و در آخر همسفر زندگی ام بود.

قرار بود با هم زندگی قشنگی را بسازیم با چند وروجک (آخ وقتی یاد آن می افتم که قرار بود در آینده پدر بشوم چه حالی پیدا میکنم…) اما…اما من میدانم که این رفتنم برگشتی ندارد…

روبرویم ایستاد؛ هردوی ما چشمانمان اشکی بود با چادر مشکی ام اشک روی گونه اش را پاک کردم زبری ته ریشش که همیشه دلم را می برد زیر دستم آمد، چادرم را گرفت و به آرامی بوسید و با زمزمه ای که فقط خودم بشنوم گفت : ( مجنون توام حضرت آرام . میسپرمت اول به خدا بعد به پدر و مادرم . یا علی (ع) ) .

بدون اینکه به چشمانم نگاهی کند سر به زیر سوار اتوبوس شد و کنار پنجره نگاهش به نگاهم افتاد خندید ، نگاهش را از من گرفت و رفت (سربازان امام خدانگهدار…) جمله ای بود که آخرین لحظه روی پارچه ته اتوبوس دیدم.

حال ۳۸ سال از آن روز می گذرد و هربار که به دیدار مزار شهدای گمنام می روم این بیت شعر زیبا را روی دفترم می بینم و حسرت می خورم : دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. ..

انشا دیدار یار غایب

گسترش شعر دیار یار غایب دانی چه ذوق دارد

شب دوشنبه است و ذهنم بسیار مشغول .. فردا امتحان دینی دارم اصلا تمرکز حواس ندارم ، فقط به فکر فردا هستم چرا که فردا کسی رامیبینم که تقریبا دوماه است اورا ندیده ام .

دو ماه است دلم برای دیدنش پر میزند، دو ماه است که دستان پینه بسته اش را لمس نکرده ام و بهتر بگویم که دو ماه است پدرانه مرا نوازش نکرده است..

آری او کسی نیست جز پدرم .. راستی امشب چقدر حالم خوب است و چقدر حس دیدار دلم را به ذوق در می آورد و چقدر دلم برای فردا تنگ شده است ای کاش امشب همین الان فردا می شد…

وقتی فهمیدم روز سه شنبه خوابگاه تعطیل میشود اشک در چشمانم حلقه زد نمیدانستم چکار کنم .دلم میخواست پر در بیاورم تا به سه شنبه برسم.. از خوشحالی دوستانم فهمیدم که حس آنها هم از احساس ذوق من دور هم نیست…و من نیز تشنه ی پدر..

آن هم پدران زحمت کش عشایر که در و دشت با گامهایشان آشناست و نگاه شان حکایتی است از رازهای سر به مهر دلواپسی ..دلواپسی من و همه ی فرزندان عشایری…

آری زیباست به پدری بیندیشیم که خود عبادت است.. امشب تصور آنکه فردا پدرم را خواهم دید ، قلبم را بیشتر میتپاند و با خود می اندیشم که چگونه باید دلتنگی های این لحظه های دوری را برایش بازگو کنم ؟

با چشمانم
با زبانم
یا با اشکهایم….

اما خودم میدانم نوازش پدرانه اش دلتنگی را از دلم بیرون خواهد کرد‌… چرا که باید دختر باشی و دلتنگ پدر تا به خوبی حس کنید… حال و هوای فردای من حکایتیست از شعر شیخ اجل سعدی که میفرماید:

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد…

انشا دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

همچنین بخوانید:

10 انشا درمورد بار کج به منزل نمیرسد مناسب برای تمامی مقاطع

5 انشا با موضوع چاه کن همیشه ته چاه است

5 انشا با موضوع چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی



این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.8 از 5 (4 رای)  
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی