در یکی از محله های قدیمی شهر، مردی به نام بهرام زندگی می کرد. او صاحب چند مغازه بود و از نظر مالی زندگی راحتی داشت.

بهرام هر روز صبح با لباس های مرتب و کفش های واکس زده از خانه بیرون می رفت. مسیرش از خیابانی می گذشت که همیشه تمیز و مرتب بود.
در آن خیابان، مردی به نام کریم کار می کرد. کریم رفتگری میانسال بود که پیش از طلوع آفتاب مشغول جمع آوری زباله ها و برگ های خشک می شد.
بهرام هر روز او را می دید، اما حتی یک بار هم نپرسیده بود نامش چیست.
یک روز صبح، بهرام هنگام خروج از خانه دید چند برگ و مقداری زباله جلوی مغازه اش جمع شده است.
با ناراحتی گفت: «پس این رفتگرها چه کار می کنند؟ تمیز کردن یک خیابان که این قدر سخت نیست!»

کریم که کمی دورتر مشغول کار بود، حرفش را شنید. اما چیزی نگفت و به کارش ادامه داد.
اتفاقی که همه چیز را تغییر داد
چند روز بعد، باران شدیدی بارید و باد شاخه ها و برگ های زیادی را در خیابان پراکنده کرد.
صبح روز بعد، بهرام متوجه شد جلوی مغازه اش پر از برگ، گل ولای و زباله شده است.
کریم آن روز به دلیل بیماری نتوانسته بود سر کار بیاید و نیروی جایگزین هم هنوز به محله نرسیده بود.

بهرام با عصبانیت به مسئول خدمات شهری تلفن کرد و اعتراض کرد.
مسئول پاسخ داد: «امروز چند نفر از نیروها بیمار هستند و همکارانمان مشغول رسیدگی به خیابان های اصلی اند. اگر بتوانید جلوی مغازه خودتان را موقتاً تمیز کنید، کمک بزرگی است.»
بهرام با ناراحتی تلفن را قطع کرد.
با خودش گفت: «مگر تمیز کردن چند متر پیاده رو چه کاری دارد؟ خودم انجامش می دهم.»

جارویی برداشت و بیرون رفت.
اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که متوجه شد کار به آن سادگی نیست.
برگ های خیس به زمین چسبیده بودند. باد دوباره زباله ها را پخش می کرد و گل ولای به سختی از روی سنگفرش پاک می شد.
بعد از نیم ساعت، دست هایش خسته شد و کمرش درد گرفت.
او به خیابان طولانی نگاه کرد و تازه فهمید کریم هر روز چه مسافتی را تمیز می کند.

دیداری که بهرام را شرمنده کرد
ظهر همان روز، بهرام شنید کریم در خانه استراحت می کند. نمی دانست چرا، اما دلش می خواست او را ببیند.
آدرس خانه اش را از یکی از همسایه ها گرفت و با یک بسته میوه به دیدنش رفت.
کریم با دیدن بهرام تعجب کرد.
گفت: «آقای بهرام، خوش آمدید. اتفاقی افتاده؟»
بهرام کمی مکث کرد و پاسخ داد: «آمده ام از شما تشکر کنم.»
کریم لبخند زد: «برای چه کاری؟»
بهرام گفت: «امروز فقط جلوی مغازه ام را جارو کردم. کمتر از یک ساعت طول کشید، اما آن قدر خسته شدم که تازه فهمیدم شما هر روز چه زحمتی می کشید.»
کریم آرام گفت: «هر کاری سختی خودش را دارد. ما هم سعی می کنیم شهر تمیز بماند تا مردم راحت تر زندگی کنند.»
بهرام سرش را پایین انداخت و ادامه داد: «من همیشه از تمیزی خیابان لذت می بردم، اما هیچ وقت به زحمتی که پشت آن بود فکر نمی کردم. حتی گاهی بی انصافی می کردم و از کار شما ایراد می گرفتم.»
کریم گفت: «مهم این است که حالا متوجه شده اید. آدم ها وقتی زحمت یکدیگر را ببینند، مهربان تر می شوند.»
تغییری که از یک جارو شروع شد

از آن روز به بعد، بهرام رفتارش را تغییر داد.
او دیگر زباله ای در خیابان رها نمی کرد و از مشتریان مغازه اش هم می خواست محیط اطراف را تمیز نگه دارند.
هر صبح وقتی کریم را می دید، با احترام سلام می کرد و احوالش را می پرسید.
چند هفته بعد، بهرام پیشنهاد کرد مغازه داران محله برای تهیه چند سطل زباله مناسب همکاری کنند تا زباله ها کمتر در خیابان پخش شوند.
کم کم اهالی محله هم بیشتر به تمیزی محیط توجه کردند.
یک روز کریم هنگام جارو کردن خیابان به بهرام گفت: «می دانید چه چیزی کار ما را آسان تر کرده؟»
بهرام پرسید: «چه چیزی؟»
کریم لبخند زد و پاسخ داد: «اینکه مردم دیگر فکر نمی کنند تمیز نگه داشتن شهر فقط وظیفه ماست.»
بهرام به خیابان نگاه کرد و گفت: «درست می گویید. شما برای تمیزی شهر زحمت می کشید، اما همه ما مسئولیم که آن را کثیف نکنیم.»
آن روز بهرام فهمید احترام گذاشتن به دیگران فقط در گفتن کلمات زیبا خلاصه نمی شود؛ احترام واقعی در رفتار ما دیده می شود.

نتیجه اخلاقی داستان
هیچ شغل شرافتمندانه ای کم ارزش نیست. بسیاری از آسایش هایی که هر روز از آن ها استفاده می کنیم، نتیجه زحمات انسان هایی است که شاید حتی نامشان را ندانیم.
پیش از آنکه کار کسی را ساده بدانیم، بهتر است به سختی ها و مسئولیت های آن فکر کنیم.
احترام به دیگران تنها با تشکر کردن نیست؛ با رعایت حقوق آن ها، همکاری و قدردانی عملی معنا پیدا می کند.
پیام پایانی: ارزش انسان ها را با عنوان شغلی، درآمد یا لباسشان نسنجیم؛ جامعه با تلاش انسان هایی ساخته می شود که هرکدام سهم مهمی در زندگی ما دارند.












طرز تهیه ۳ دسر خوشمزه با سیب؛ ساده و مناسب پذیرایی
کوکداما چیست و چگونه درست می شود؟ راهنمای کامل ساخت توپ خزه
نمایندگی تعمیرات سامسونگ در دزفول | آچار سرویس
مرکز اسقاط خودرو نوشهر | آدرس، تلفن و خدمات
طرز تهیه ۱۰ غذای فوری برای روزهایی که حوصله آشپزی ندارید
معنای ضرب المثل به یکی گفتند : بابات از گرسنگی مرد. گفت: داشت و نخورد ؟ !
خواص آووکادو در بارداری | فواید شگفت انگیز آووکادو برای مادر و جنین
اصطلاح دلولو (Delulu) چیست؟ معنی، کاربرد و مثال
لباس گتسبی چیست؟ راهنمای کامل استایل گتسبی برای زنان و مردان
دیدگاه ها