دلگرم
امروز: یکشنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۲۲ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۰۴ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و موجود پشمالوی خواب آلود
زمان مطالعه: 3 دقیقه
مونزیا در دل غار با عقربی عینک گم کرده روبه رو می شود و برای رسیدن به بیرون، باید موجود پشمالوی بزرگی را که جلوی تونل خوابیده بیدار کند.

پایان ماجراجویی زیرزمینی مونزیا

عقرب زیر لب گفت: «اینجا هم نیست.»

مونزیا پرسید: «دنبال چی می گردی؟»

«عینکم. همه جا رو گشتم!»

مونزیا به سر عقرب نگاه کرد و پرسید: «روی سرت رو هم گشتی؟»

عقرب بالای سرش را لمس کرد. عینکش همان جا بود!

قصه تصویری

خندید و عینک را به چشم زد. «خب، تقریباً همه جا رو!»

مونزیا ماجرای سنگ ها را تعریف کرد و از عقرب سراغ راه خروج را گرفت.

عقرب گفت: «همین راه رو برو تا به یک جای بزرگ و باز برسی. اون طرفش یک تونل هست که می ره بیرون.»

بعد گفت: «ولی یک موجود خیلی بزرگ جلوی تونل خوابیده. هرچی صداش زدم، حتی چشمش رو هم باز نکرد.»

مونزیا به راهش ادامه داد. کمی بعد، صدای خروپف شنید. هر بار، آخر خروپف یک صدای نازک هم می آمد.

خُررر… جیر! خُررر… جیر!

صدا را دنبال کرد تا به جای بزرگ و بازی رسید. موجودی خیلی بزرگ و پشمالو جلوی دهانهٔ تونل خوابیده بود. گوش های بزرگی داشت و بینی گردی. پاهای کوتاهش را زیر بدنش جمع کرده بود.

داستان کوتاه

مونزیا این طرف و آن طرفِ موجود پشمالو را نگاه کرد. هیچ جایی برای رد شدن نبود.

«ببخشید.»

موجود پشمالو خروپف کرد.

«سلام! می شه لطفاً بیدار بشی؟»

یکی از گوش های بزرگش روی صورتش افتاد، اما چشم هایش باز نشدند.

مونزیا آرام شانه اش را تکان داد. موجود پشمالو کمی غلت زد و بیشتر جلوی راه را گرفت.

همچنین بخوانید:
ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و ماهی عجیب

ماجراجویی زیرزمینی مونزیا و ماهی عجیب

مونزیا در چمنزار با تونلی پنهان روبه رو می شود و پس از بسته شدن راه بازگشت، وارد غاری شگفت انگیز می شود؛ جایی که با ماهی راه رو و میوه های زرد آشنا…

حالا چه کار باید می کرد؟

مونزیا به میوهٔ زرد توی دستش نگاه کرد. یادش آمد بوی میوه چطور بینی اش را قلقلک داده بود. شاید با همان بو می توانست موجود پشمالو را بیدار کند.

میوه را نزدیک بینی او گرفت. بینی اش تکان خورد. مونزیا زود میوه را دور کرد و یک قدم عقب رفت.

«آ… آ… آچووو!»

با آن عطسه، گوش های بزرگ موجود پشمالو بالا پریدند و چشم هایش یک دفعه باز شدند.

«صبح شده؟»

قصه شب

مونزیا گفت: «می خوام برم بیرون. می شه بذاری رد بشم؟»

موجود پشمالو پشت سرش را نگاه کرد و گفت: «ای وای! درست جلوی در خوابم برده.»

بلند شد و کنار رفت. حالا مونزیا می توانست روشنایی روز را در آن سر تونل ببیند.

موجود پشمالو بینی اش را مالید و گفت: «دفعهٔ بعد، لطفاً با یک چیز دیگه بیدارم کن.»

مونزیا گفت: «ببخشید که باعث شدم عطسه کنی. ممنون که کنار رفتی.»

موجود پشمالو گوشه ای دور از تونل دراز کشید و پاهایش را زیر بدنش جمع کرد.

مونزیا با قدم های تند به طرف روشنایی رفت. نسیم خنکی به صورتش خورد. چند قدم دیگر برداشت و به چمنزار رسید. دوباره دوروبرش علف بود و بالای سرش آسمان.

نفس بلندی بیرون داد. بالاخره از غار بیرون آمده بود!

میوهٔ زرد هنوز دستش بود. آن را نزدیک بینی اش برد، اما مکث کرد. یاد قلقلک بینی اش افتاد و آن گوش های بزرگ که با عطسه بالا پریده بودند.

داستان کودکانه

مونزیا خندید و در چمنزار به راهش ادامه داد؛ با میوه ای که حسابی از صورتش دور نگه داشته بود.

پایان.

 

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits