در محله ای قدیمی، پیرمردی به نام عمو اسماعیل زندگی می کرد. او سال ها پیش همسرش را از دست داده بود و فرزندانش در شهرهای دور زندگی می کردند.

خانه عمو اسماعیل کوچک بود؛ حیاطی با چند گلدان شمعدانی داشت و یک نیمکت چوبی کنار در ورودی.
هر روز صبح، پیرمرد روی نیمکت می نشست و رفت وآمد مردم را تماشا می کرد. به بچه هایی که از مدرسه برمی گشتند سلام می داد و گاهی برایشان قصه های کوتاه تعریف می کرد.
اما بیشتر مردم آن قدر گرفتار زندگی خود بودند که فرصت زیادی برای صحبت با او نداشتند.
تنها کسی که تقریباً هر روز به پیرمرد سر می زد، دختر کوچکی به نام ستایش بود.

ستایش ده سال داشت و همراه مادرش در همان کوچه زندگی می کرد. هر روز وقتی از مدرسه برمی گشت، چند دقیقه کنار عمو اسماعیل می نشست.
گاهی از امتحان هایش می گفت، گاهی از دوستانش و گاهی فقط کنار پیرمرد می نشست و به صدای پرندگان گوش می داد.
یک روز ستایش پرسید: «عمو اسماعیل، چرا همیشه روی این نیمکت می نشینی؟»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «چون از اینجا می توانم آدم ها را ببینم. بعضی روزها همین که کسی سلام کند، روزم قشنگ می شود.»
ستایش خندید و گفت: «پس من هر روز به تو سلام می کنم!»
پیرمرد دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «همین سلام های تو برای من خیلی ارزش دارد.»

جعبه ای که راز بزرگی داشت
چند ماه گذشت.
یک روز صبح، ستایش طبق معمول از کنار خانه پیرمرد عبور کرد، اما نیمکت خالی بود.
روز بعد هم خبری از او نشد.
مادر ستایش به او گفت که عمو اسماعیل بیمار شده و در بیمارستان بستری است. چند روز بعد، خبر رسید که پیرمرد از دنیا رفته است.
ستایش بسیار ناراحت شد. او هر بار که از کنار نیمکت خالی می گذشت، به یاد قصه ها و لبخندهای پیرمرد می افتاد.
چند هفته بعد، فرزندان عمو اسماعیل برای مرتب کردن خانه پدری آمدند.
در یکی از کمدها، جعبه ای چوبی پیدا کردند که با روبانی آبی بسته شده بود.

روی جعبه، با خطی لرزان نوشته شده بود:
«برای کسی که فکر می کند هیچ کس دوستش ندارد.»
همه کنجکاو شدند.
وقتی در جعبه را باز کردند، با دسته ای از کاغذهای کوچک روبه رو شدند.
روی هر کاغذ، نام یک نفر و خاطره ای کوتاه نوشته شده بود.

نوشته هایی که اشک همه را درآورد
پسر بزرگ عمو اسماعیل یکی از کاغذها را برداشت و خواند:
«امروز آقای نانوای محله وقتی دید پول خرد ندارم، گفت فردا حساب می کنیم. شاید برای او چیز مهمی نبود، اما باعث شد احساس کنم هنوز آدم های مهربانی در دنیا هستند.»
کاغذ دیگری نوشته بود:
«امروز خانم همسایه برایم یک کاسه آش آورد. گفت زیاد پخته و خواسته سهمی هم به من بدهد. نمی دانست که از صبح چیزی نخورده بودم.»
در کاغذ بعدی آمده بود:
«امروز پسر نوجوانی کمکم کرد کیسه خرید را تا خانه بیاورم. حتی نامش را نپرسیدم، اما مهربانی اش را فراموش نمی کنم.»
هر کاغذ، خاطره ای از یک مهربانی کوچک بود.
اما در انتهای جعبه، پاکتی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: «برای ستایش».
مادر ستایش پاکت را به دخترش داد.
ستایش با دست هایی لرزان آن را باز کرد.
داخل پاکت، نامه ای کوتاه بود:
«ستایش عزیزم، شاید وقتی این نامه را می خوانی، من دیگر روی نیمکت کنار در ننشسته باشم. می خواهم چیزی را بدانی. روزهایی بود که احساس تنهایی می کردم و فکر می کردم دیگر کسی به بودن من اهمیت نمی دهد. اما تو هر روز با یک سلام ساده به من یادآوری کردی که هنوز دیده می شوم.
تو هیچ هدیه گران قیمتی برایم نیاوردی، اما چیزی به من دادی که ارزشش از هر هدیه ای بیشتر بود: چند دقیقه از وقتت.
اگر روزی احساس کردی هیچ کس دوستت ندارد، به یاد بیاور که ممکن است حضور تو برای کسی بسیار ارزشمند باشد، حتی اگر خودش هرگز این را به تو نگفته باشد.
با محبت، عمو اسماعیل.»
اشک از چشمان ستایش جاری شد.
او نامه را به سینه اش چسباند و گفت: «من فقط به او سلام می کردم. نمی دانستم این قدر برایش مهم است.»
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: «گاهی ما از اثر کارهای کوچکمان خبر نداریم.»
نیمکتی که دوباره زنده شد
چند روز بعد، ستایش از مادرش خواست اجازه دهد نیمکت قدیمی عمو اسماعیل در کوچه باقی بماند.
فرزندان پیرمرد موافقت کردند.
اهالی محله نیمکت را تعمیر کردند و آن را کنار باغچه کوچکی گذاشتند.
ستایش با کمک دوستانش چند گلدان گل اطراف آن چید.
از آن روز به بعد، نیمکت تبدیل به جایی شد که همسایه ها گاهی روی آن می نشستند و با یکدیگر صحبت می کردند.
مردم کم کم بیشتر به حال یکدیگر توجه کردند.
یکی برای همسایه بیمار غذا می برد، دیگری به سالمندان در خرید کمک می کرد و بچه ها یاد گرفتند سلام کردن و چند دقیقه گفت وگو می تواند روز کسی را روشن تر کند.
ستایش هر بار که از کنار نیمکت عبور می کرد، لبخند می زد و زیر لب می گفت:
«سلام عمو اسماعیل. امروز هم یادت هستم.»
او دیگر می دانست که مهربانی برای ارزشمند بودن، لازم نیست بزرگ یا پرهزینه باشد.

نتیجه اخلاقی داستان
گاهی تصور می کنیم برای تأثیر گذاشتن بر زندگی دیگران باید کارهای بزرگ انجام دهیم، پول زیادی خرج کنیم یا هدیه ای ارزشمند بخریم. اما حقیقت این است که بسیاری از لحظه های ماندگار زندگی از رفتارهایی ساده ساخته می شوند.
یک سلام صمیمانه، چند دقیقه گوش دادن، کمک کردن به همسایه یا پرسیدن حال کسی که تنهاست، می تواند برای او معنای بزرگی داشته باشد.
هیچ وقت مهربانی های کوچک را بی ارزش ندانیم؛ شاید کاری که ما در چند ثانیه انجام می دهیم، تا سال ها در قلب کسی باقی بماند.
پیام پایانی داستان: گاهی برای روشن کردن دل یک انسان، به هیچ چیز جز کمی توجه و مهربانی نیاز نیست.












خواص هل برای اعصاب: از آرامش تا تقویت سیستم عصبی
علت یبوست کودک بعد از مصرف شربت نئوزینک
دیگه پرده کرکره ای آماده نمی خرم! خودم با هزینه کم می سازمش
نمایندگی سامسونگ در مسجدسلیمان؛ خدمات مجاز تعمیرات و پشتیبانی
استایل با شلوار سرمه ای؛ راهنمای کامل از ترکیب رنگ تا انتخاب کفش و اکسسوری
مرکز اسقاط خودرو آمل: اطلاعات تماس و آدرس
راز ریشه دار شدن سریع قلمه ها با یک ترکیب خانگی و ارزان
ضرب المثل میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند؛ رمز پختگی و تجربه
سیچویشنشیپ چیست؟ معنی و کاربرد اصطلاح Situationship
دیدگاه ها