دلگرم
امروز: جمعه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۸ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۱ اوت ۲۰۲۶ میلادی
ماجرای سبزی فروش و دونده ای که زودتر به کلانتری رسید
زمان مطالعه: 3 دقیقه
روایت پدربزرگ از تجربه تلخ خود نشان می دهد که در بسیاری از دعواهای خیابانی هر کس زودتر به کلانتری برود برنده است.

قسمت آخر داستان هرکس خوب تر بدود برنده است! 

وقتی وارد کلانتری شدم کار از کار گذشته بود. سبزی فروشه شکایت شو رد کرده بود تا منو دید گفت: «همین آقایی که پیژامه تنشه به آقای (جمال افندی) توهین کرد دیگه خودتون می دونین.» به قدری عصبانی شده بودم که دیگه نه رییس می شناختم نه کلانتری سرم می شد...ونه...

اما بازم دندان رو جیگر گذاشتم و گفتم: «قربان به خدا دروغ میگه اصلاً صحبت (جمال افندی) نبود صحبت سر بادمجون بود...»

خیال می کنید رییس گوش داد رسیدگی کرد؟ نه...احتیاجی به این کارها نبود. سبزی فروش زودتر به کلانتری رسیده شکایت کرده بود بنابراین حق هم با اون بود...

کارم باز به محاکمه و زندان کشید و این دفعه دو برابر دفعات قبل خرج کردم تا خلاص شدم!!!

همین چند روز پیش تو خیابان داشتم می رفتم که دیدم یک نفر شروع کرد به دویدن و داره میره کلانتری...درسته که من با یارو کوچک ترین برخوردی نداشتم و حرفی بین ما ردوبدل نشده بود ولی از طرز دویدنش شک برم داشت یارو خیلی دستپاچه بود همین طور که می دوید زیر لب یه چیزهایی می گفت... روی هم رفته قیافه اش عصبانی و ناراحت بود. این روزها برای عصبانی شدن و از کوره دررفتن دلیل خاصی لازم نیست...خیلی چیزهاست که میتونه آدمو در یک لحظه عصبانی کنه...

داستان کوتاه

منم که از گذشته تجربه های تلخی داشتم و به قول معروف مارگزیده از ریسمان سیاه وسفید می ترسه!

دیدم خیر، دویدن یارو از اون دویدن هاست...معلومه که داره میره شکایت کنه... حالا اگر از منم شکایت نمی کرد حتماً می خواست پدر یه بیچارهٔ دیگه را دربیاره...

من فوراً پیچیدم توی کوچه بغلی و رفتم کلانتری...وگفتم: «یه آقایی به (ازمیر بیک) توهین کرد داره فرار میکنه...»

در یه چشم به هم زدن یارو را گرفتن آوردن... بیچاره خیلی تقلا می کرد از دست پلیس ها خلاص بشه. داد می زد: «ولم کنین بابا ترن داره حرکت میکنه...دیرم میشه...»

ولی هیچ کس به حرفش گوش نمی داد... من تازه فهمیدم یارو چرا داشت بیخودی می دوید...

ولی خب، کاری بود گذشته...و دیگه راه برگشت نداشتم...من که نمی دونستم بگم دروغ گفتم یا اشتباه کردم، علم غیب هم نداشتم که بدونم یارو مسافر بوده و بیچاره می خواسته به ترن برسه...

خلاصه یارو را ولش نکردن... بدبخت مثل اسپند روی آتش می پرید بالا صورت شو می کوفت زمین: «ترن داره حرکت می کنه...ولم کنین...»

ولی کو گوش شنوا...فلک زده هنوز تو زندان و پرونده اش در محاکم رسمی تحت رسیدگیه.

بله آقای دکتر این قاعده کلیه...برد با کسیه که تندتر میدوه... باید دونده بود اونم دونده ای که از همه تیزتر بدوی و کسی نتونه به گرد پات برسه...

اگر غیر از این باشه کلات پس معرکه است و زندگیت بر باد فنا میره...

همچنین بخوانید:
ماجرای دوندگی و دادگاه در داستان هرکس خوب تر بدود برنده است

ماجرای دوندگی و دادگاه در داستان هرکس خوب تر بدود برنده است

راوی داستان با اشتباهات زبانی و دویدن به کلانتری بارها گرفتار پرونده های قضایی شد و با دموکراسی نجات یافت.

پدربزرگ سکوت کرد... دکتر گفت: - حق با جنابعالیه...قول میدم از فردا صبح به طور جدی شروع به تمرین دو بکنم... هر طور شده در این رشته به مقام قهرمانی برسم.

پدربزرگ با خوشحالی گفت: - این شد حرف حسابی... در این صورت با ازدواجتون موافقم.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits