قسمت آخر داستان هرکس خوب تر بدود برنده است!
وقتی وارد کلانتری شدم کار از کار گذشته بود. سبزی فروشه شکایت شو رد کرده بود تا منو دید گفت: «همین آقایی که پیژامه تنشه به آقای (جمال افندی) توهین کرد دیگه خودتون می دونین.» به قدری عصبانی شده بودم که دیگه نه رییس می شناختم نه کلانتری سرم می شد...ونه...
اما بازم دندان رو جیگر گذاشتم و گفتم: «قربان به خدا دروغ میگه اصلاً صحبت (جمال افندی) نبود صحبت سر بادمجون بود...»
خیال می کنید رییس گوش داد رسیدگی کرد؟ نه...احتیاجی به این کارها نبود. سبزی فروش زودتر به کلانتری رسیده شکایت کرده بود بنابراین حق هم با اون بود...
کارم باز به محاکمه و زندان کشید و این دفعه دو برابر دفعات قبل خرج کردم تا خلاص شدم!!!
همین چند روز پیش تو خیابان داشتم می رفتم که دیدم یک نفر شروع کرد به دویدن و داره میره کلانتری...درسته که من با یارو کوچک ترین برخوردی نداشتم و حرفی بین ما ردوبدل نشده بود ولی از طرز دویدنش شک برم داشت یارو خیلی دستپاچه بود همین طور که می دوید زیر لب یه چیزهایی می گفت... روی هم رفته قیافه اش عصبانی و ناراحت بود. این روزها برای عصبانی شدن و از کوره دررفتن دلیل خاصی لازم نیست...خیلی چیزهاست که میتونه آدمو در یک لحظه عصبانی کنه...

منم که از گذشته تجربه های تلخی داشتم و به قول معروف مارگزیده از ریسمان سیاه وسفید می ترسه!
دیدم خیر، دویدن یارو از اون دویدن هاست...معلومه که داره میره شکایت کنه... حالا اگر از منم شکایت نمی کرد حتماً می خواست پدر یه بیچارهٔ دیگه را دربیاره...
من فوراً پیچیدم توی کوچه بغلی و رفتم کلانتری...وگفتم: «یه آقایی به (ازمیر بیک) توهین کرد داره فرار میکنه...»
در یه چشم به هم زدن یارو را گرفتن آوردن... بیچاره خیلی تقلا می کرد از دست پلیس ها خلاص بشه. داد می زد: «ولم کنین بابا ترن داره حرکت میکنه...دیرم میشه...»
ولی هیچ کس به حرفش گوش نمی داد... من تازه فهمیدم یارو چرا داشت بیخودی می دوید...
ولی خب، کاری بود گذشته...و دیگه راه برگشت نداشتم...من که نمی دونستم بگم دروغ گفتم یا اشتباه کردم، علم غیب هم نداشتم که بدونم یارو مسافر بوده و بیچاره می خواسته به ترن برسه...
خلاصه یارو را ولش نکردن... بدبخت مثل اسپند روی آتش می پرید بالا صورت شو می کوفت زمین: «ترن داره حرکت می کنه...ولم کنین...»
ولی کو گوش شنوا...فلک زده هنوز تو زندان و پرونده اش در محاکم رسمی تحت رسیدگیه.
بله آقای دکتر این قاعده کلیه...برد با کسیه که تندتر میدوه... باید دونده بود اونم دونده ای که از همه تیزتر بدوی و کسی نتونه به گرد پات برسه...
اگر غیر از این باشه کلات پس معرکه است و زندگیت بر باد فنا میره...
ماجرای دوندگی و دادگاه در داستان هرکس خوب تر بدود برنده است
پدربزرگ سکوت کرد... دکتر گفت: - حق با جنابعالیه...قول میدم از فردا صبح به طور جدی شروع به تمرین دو بکنم... هر طور شده در این رشته به مقام قهرمانی برسم.
پدربزرگ با خوشحالی گفت: - این شد حرف حسابی... در این صورت با ازدواجتون موافقم.












داستان پندآموز درختی که کسی ندید؛ خوبی هایی که برای دیده شدن نیستند
سرطان زاترین وسایل آشپزخانه که همین امروز باید عوض کنید
طرز تهیه موشکُفی مخصوص خانگی؛ دسر سنتی لطیف و خوش عطری که عاشقش می شوید!
یخ چای نعنا و سیب؛ نوشیدنی خنک و خوش عطر برای روزهای گرم تابستان
کاشت شاهی در گلدان به راحتی در خانه؛ سبزی تازه و خوش عطر در چند روز! لید:
ترفند بازیافت بطری های پلاستیکی برای ساخت کارواش خانگی بدون هزینه
رولت خامه ای خانگی؛ شیرینی لطیف و خوشمزه ای که از قنادی هم بهتر می شود!
ساخت پمپ و مخزن افزایش فشار آب ساده و بی هزینه با بطری پلاستیکی
طرز تهیه سیب زمینی خلالی ترد بدون روغن
دیدگاه ها