عاشقانه ترین شعرها در وصف عرفان و طبیعت
دنیا به چشم عارف، خود کمال است
در پردهٔ نقص، آیت حُسن و جمال است
گفتا رفیقم: همچو دنیای کامل؟
در نقص، چسان مِی کمالی حاصل؟
گفتمش: اسرار هستی، آشکار است
در دیدهٔ بیننده، پیدا کار است
تا پرده ز رخسار حقیقت نداری
از هست و ز نیست پرده بر نداری
شاعر محمد مهدی شکری

شعر بلند در باب عرفان
در پگاهی سرد ُ سبز
در بهاری که زمستانش مرا آزرده بود
رفتم از وادی خاک به فراسوی روان
که نیایش کنم از جان به هواخواهی هو
گویی از عمد ُ به غفلت بر تنم عارض بود
سوزی از سردی سرمای بهار ......که مرا جان می داد
در فراسوی روان
بر همین وادی بِکر
در تکاپوی نسیم
که در انوار طلوع کرده ی مِهر از خاور حاوی بود
که بیامد به سویم و به شوق رویم
و مرا داد نوایی از وحی
و از سر شوق بر اندام من آویخت هوایی تازه
به سلامی دیگر ....
به کلامی دیگر ..... به نوایی دیگر
می خروشید ُ به جریان هوا پَر می داد
گیسوانم که در انوار طلوع کرده ی مِهر از خاور می رقصید
که در این آیند ها ...........
در پس رفتن ها ....................
و به صلحی دیگر
حاوی عطر هزاران گونه .....
گُل پیچک و درختان صنوبر و چناران خود روی
به تملک می برد
هر کدام خاکی ُ آبی در اندیشه فردایی نو
و من ایستاده بر کوه رسالت
بر بلندای همین وادی زیبای ظرافت
آمدستم که بگیرم جرعه ای ناب از این سیل هدایت
و بگیرم و بگیرم و نهادینه کنم خیل شهامت
و بگیرد و فرو بنشاند آه تب آلوده ی جانم.....
و بشینم و هم او ست
و هم اوست غایت هستی بر من
و هم اوست ....... و هم اوست
که سِتاند از من ؛ غلط اندیشی ِ عارض بر من
و صدایی آمد عاری از بُعد حواس
و مرا حکم کند حوصله کن و تو آرام برخیز
و بدون ِ حایل پای بر پهنه ی سبز هر بهاران بگذار
و مرا گفت ُ بِرفت ....
و من آرام فرو آوردم سر به دیدار زمین ...
هر دو دیده بینا
زیر پایم همه سبز
و نگاهم شده نزدیک که جادو شده از مِهر طبیعت بر خویش ....
و نگاهم گاه دور در حضوری سبز از اندیشه ی میل سراسر زیستن
که به احرام نهانی ترین حالت این استغنا...
به رمیدن و خزیدن و رسیدن
که تراوش شده از شوق شکفتن و شکستن
از این پیله ی پُر کینه ی ... تن
و همین وحشی جان
تا در این وادی دور ....
که من آیم و ایستم و سِتانند زِ من
تنگی چشم از من
و دو بینی ها را .........
و به اکرام طبیعت
و در این بقعه ی رنگین حریم
در پی خویشتنم که به شکلی و به نوعی نوین
تا برآیند از من جامه ی دیروز ها
و تو هم می آیی
و تو هم مانایی .....
و تو هم بر من می پوشانی نور
و شوم غرق در این انوار ها .....
به تماشای جهان به نگاهی دیگر
و نگارش کنم از نور در این ورطه ی حیرت و سکوت
شَعف را ..... وَهم را .....
و شِکافم بر خویش تنگی چشمانم
و بکارم بذرِ مِهر در همین خاک هدایت
واکنم سختی دل و به زینت در آید
نگارین ترین لحظه ی پالایش من
و روانم و جانم و پایِش در دل ...
و به ناگه بر من وَهم خزید ...
تیر ِ سوفار نگاهت بر من
رشته ی نازک اندیشه ز ِ جانم درید
روحم از هجرت معنای گسستن ز ِ خویش
نرم نرمک پرید ........

و حکایت باقیست
به رسالت در این وادی عشق
و نگاهم بر نگاهت جاریست
که اشارت بنمایی
و برآرم ز ِ تن حایل زنگار زمان
و به هجرت سُرایم ..........
نوایی و راهی در پی وادی ِ ... نور
سروده ام
شاعر مرجان امیری

شعر عاشقانه و عرفانی
من نمی دانم چرا باران نمی بارد
چرا عطر تنت در شعر حتی حرف کم دارد
من نمی دانم چرا بویی برایم رو به خاموشیست
نمی دانم کجای شهر را باید بگردم
در پی دستت ،نگاهت ،گرمی آغوش پر مهرت،نگاه چشمهای حرف دارت
من نمی دانم چرا امشب تنم با ماه در گیرست
چرا حس نفس هایت چو زنجیری گره در سینه می آرد
لای پیچک ها، میان برگهای یاس،کنار پونه های رود
کجایی که برای دیدنت حتی نفس هم تاب کم دارد
شاعر الهه رزاز مشهدی

شعر کوتاه مفهومی
اگر انسان وجودش بهر نان است
چرا در جان او فطرت نهان است
کمی اندیشه کن در پرتو وحی
که انسانیت انسان در آن است
شاعر علی اکبر نشوه

شعر عارفانه و زیبا
دیوانه ای به شهر، ز جان رسته بود و خوش
از بندِ این جهان، دلی شسته بود و خوش
هر جا که می گذشت، همه خنده بر لبش
در سینه اش بهار، نهان بسته بود و خوش
هر صبح سوی چشمه، روان بود بی قرار
در آب می نگریست، دل بسته بود و خوش
جوانی آمد و دلش پر ز رنج و درد
پرسید کاین چه حال، چه بنشسته بود و خوش؟
گفتا که: این جهان سرابی ست بی اثر
هر کس به آن رسید، ز پا خسته بود و خوش
من در دلِ سکوت، شنیدم سرودِ عشق
این رازِ آسمان، به دل جَسته بود و خوش
هر کس به این سراب دلش بست، گم شود
اما که از جهان، دلی برگشته بود و خوش
جوان به حیرتی فتاد و گریست سخت
دانست رازِ او ز دل جَسته بود و خوش
پایان گرفت قصه به درسی چو نور و حق
آنکس که دل برید، به مقصد رسید و خوش
شاعر امین افواجی

شعر عاشقانه عرفانی
من تنها درخت سبزبیدمجنونم
که آبستن عشق ونورشدم
دومیوه دارم
میوه هایم نوبرانه س تاابد
زیبایی نقاشیِ خدا درمیوه ام پیداست
روشناییِ صدای خدادرمیوه ام پیداست
میوه هایم شیرین است
شیرین تر از آبِ چشمه ی حیات
برگزیده زیباترین غزلیات عارفانه سعدی
خوشبو
خوشبوتراز نرگس و یاس
میوه هایم هردو تجلیِ خداست
من از وصالِ خاک مست شدم
و سرشار شدم
از شرابِ رودخانه ی زلالِ عشق
و در من ابدیت شکل گرفت
من سایه سار عشق ومحبتی شدم
که دروجودرهگذرانِ راه سلوک است
و میوه ام غذای روح بشریت خواهد شد
و بشریت به اوج میرسد
و خدا ظهور میکند
دردیده ی بصیرت جانها
دلها همه جان،
جان ها همه خوش
چه سُروریست این عشق...
من تنها درخت سبز بید مجنونم
که آبستن عشق ونور شدم
هرآینه دیوارِ دلم سبز
ومن روی خدا را دیدم .......
مریم شمس بیرانوند

شعر کوتاه عرفانی
پس از مرگم شود همزادم آزاد
رهایی جوید از خاموش فریاد
ز مرگم شادی اش گردد مهیّا
ز خلسه خواهد او هجرانی از یاد
شاعر علیرضا قدیانی













طرز تهیه شیرینی لندو بلوچستان؛ یک شیرینی مقوی و اصیل با طعم خرما و کنجد
طرز تهیه گوجه خشک در خانه؛ آموزش خشک کردن گوجه گیلاسی در آفتاب، فر و هواپز
ساخت تفنگ آب پاش کودکانه با بطری پلاستیکی و سر اسپری؛ یک کاردستی خلاقانه و سرگرم کننده
طرز تهیه کیک باقلوا شربتی زعفرانی بدون فر در تابه؛ خوشمزه، نرم و مجلسی
آموزش پخت ۶ غذای خوشمزه با مرغ چرخ کرده؛ دیگه تکراری نپز!
طرز تهیه قوتو با خرما بدون شکر و بدون آرد با میوه های خشک و مغزیجات
طرز تهیه نان عراقی حباب دار بدون نیاز به تنور در خانه
بهترین روش نگهداری از سیر برای پوک و خراب نشدن
طرز تهیه شیرینی اگردک نجف آباد؛ سفری خوش طعم به قلب اصفهان
۱ دیدگاه