نمونه ای از اشعار وحشی بافقی
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می داری
نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
………………..
شعر عاشقانه و غمگین وحشی بافقی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
گزیده ای از اشعار حمید سبزواری: نوای سفر و تنهایی
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
……………
شعر غمگین عاشقانه وحشی بافقی
روم به جای دگر دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم ودیار دگر
به دیگری دهم این که خوار کرده توست
چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر
میان ما وتو ناز ونیاز برطرف است
به خود تو نیزه بده بعد ازاین قراردگر
خبردهید به صیاد ماکه مارفتیم
به فکر صید دگر باش شکار دگر
خموش وحشی از انکار عشق اوکین حرف
حکایتی است که گفتی هزاربار دگر
………....
شعر وحشی بافقی در وصف دوستی
پیوستن دوستان بهم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است
شیرینی وصل را نمی دارم دوست
ازغایت تلخیی که درهجران است












نمک ماشین ظرفشویی را کجا بریزیم و هر چند وقت شارژ کنیم؟ راهنمای تصویری از پیدا کردن مخزن تا خاموش شدن چراغ نمک
بطری پلاستیکی را دور نیندازید؛ از آن یک آبشار رومیزی با خزه و نور بسازید!
سیب زمینی این قدر ترد که صدای قرچش میاد! ۲ مدل خانگی با ۲ سس خوشمزه
با گیره لباس و رول دستمال کاغذی، دو تزیین بامزه برای کریسمس بسازید!
بهترین عطرهای چرمی؛ ۶ انتخاب از لطافت جیر سفید تا شکوه چرم تیره
کیسه های پلاستیکی کهنه چه استفاده ای دارند؟ ایده ای برای تبدیل دورریختنی ها به وسیله ای کاربردی
فقط نصف سینهٔ مرغ داری؟ باهاش یه شام خوشمزه و متفاوت درست کن!
نصب و فعال سازی همراه بانک مؤسسه اعتباری ملل
طرز تهیه آبگوشت با گوشت چرخ کرده؛ آبگوشت قلقلی ساده با نخود و سیب زمینی
وصف حال عاشق واقعی