دلگرم
امروز: شنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۳ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۵ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
اشعار عرفانی و فلسفی از شاعران معاصر
زمان مطالعه: 5 دقیقه
مجموعه ای از اشعار عمیق و عرفانی که به زیبایی به مفاهیم هستی، عشق و رهایی می پردازند.

برگزیده زیباترین شعرهای عرفانی و فلسفی

دنیا به چشم عارف، خود کمال است
در پردهٔ نقص، آیت حُسن و جمال است
گفتا رفیقم: همچو دنیای کامل؟
در نقص، چسان مِی کمالی حاصل؟
گفتمش: اسرار هستی، آشکار است
در دیدهٔ بیننده، پیدا کار است
تا پرده ز رخسار حقیقت نداری
از هست و ز نیست پرده بر نداری

شاعر محمد مهدی شکری

separator line

شعر زیبای عاشقانه فلسفی

به نام آن اقیانوس عشق و رحمت
دلنوشته ای به نام *نقشه ی پرواز*

*طاووس،به نقش عدن، دل بست
چشمش به زر وسیم شد پُرمست

بیرون، بهشتش سرابی محض
رو سوی درون آر ، بی قطع و بَرض

*قمری که بنالد مدام از یار
در حسرت دوری و هم دیدار

پس آنکه رفته رها کن زود
در حال بکوش،پَر بکش چون دود

*کبکی که به دالانِ زر افتاد
دل بست به گوهر،ز غم آزاد

خود را از درونت بجو،پر زرق
عالی بدرخش از وجود،چون برق

*مرغی که ببیند مکانی نرم
خوبست، ولی آن قفس هست گرم

از سایه شو خارج، بکن پرواز
آزاد و رها رقص کن با ناز

*بلبل نشو،با بویِ گل در بند
سرمست نوایش،نگیرد پند

پژمرده شود گل، صدا ناخوش
بشنو زسکوتت نوا ،بی گوش

*طوطی بشود مست با گفتار
بی سوز وتهی هست وهم خمّار

کم گوی وگزیده، زعمق جان
شیرین بگو، چون نمک در نان

*بط گونه درآبست ولی،خشک جان
در سطح نشین،بی عمق ونشان

در خود فرو رو ببین ژرفای
بی. پرده بکن لمس زخمهای

*بازی، به قفس های شاهی،خوش
در بسته به درب طلایی خوش

شاهت، به دمی کن رها،خویش باش
پرواز بکن، دوراندیش باش

*شاهین صفت ، با غروری خاص
در کاخ اسیرست چون رقاص

آن تاج طلا، جنس خاک وفنا
این تاج درون، جنس نور خدا

*عنقای تو بی نقش وبی نام است
نوری که نهان، صبح تا شام است

شعر فلسفی

دیوانه که در عمق جان،فرزانه
اینست همان شیوه ی رندانه

دل گویه بیامد به شمس آذین
تا مرغ وجودش شود به گزین

سی مرغ که از شعر عطارند
از لطف خداوند ستارند

این شعر که تکلیفست بر لوح
چی گانگِ معروف ست چون نوح

شاعر آزیتا احمدی

separator line

شعر رمانتیک فلسفی

گهی آن بلبل نازی ***** گهی خوانی تو آوازی
گهی پرواز باید کرد ***** ز بهر جستن رازی
گهی بی بال و پر با دل ***** زنی هر دم ز خود سازی
گهی صادق چو آیینه ***** زدی ملق شدی غازی
گهی کاشف چو پروانه ***** رها پیله تو تنازی
گهی ناگه شوی آگاه ***** در این دنیا شدی بازی
گهی افتی، ولی بینی ***** تو پَستی را رهِ پرواز
گهی سازی، گهی سوزی ***** گهی از خود شوی آغاز
گهی آرام می مانی ***** میون موج بی امّا
نه در جنگی، نه در صلحی****فقط جاری، چو یک رؤیا
گهی در خویش می خندی ***** بدون واژه و تفسیر
دلت با ماه رقصان و ***** نگه روشن، همه تقدیر
گهی آگاه گردی تو ***** ز رازِ سایه ی پیدا
گهی تابنده می تابی ***** میانِ ظلمتِ تنها
گهی در خویش می میری ***** ز دردِ شوق و بی پروا
گهی در مرگ می زایی ***** ز بویِ سیبِ استغنا
گهی یک قطره ای از بحر ***** گهی دریای بی اسما
گهی آیینه ای روشن ***** گهی تصویر بی معنا
گهی در وهمِ این عالم ***** یقین ات شعله می گیرد
گهی خاموش می مانی ***** ولی آتش نمی میرد
گهی افتی در آن دریا ***** که نامش نیست جز بی من
گهی از خویش بگریزی ***** به سمتِ روشنی روشن
گهی جان را ببازی تو ***** ولی باشی سراسر جان
گهی در نیستی باشی ***** ولی باشی به از هر آن
گهی «من» را رها کرده ***** به «او» تسلیم می گردی
گهی آیینه می شکنی ***** ولی تصویر می گردی
گهی در وهم می رفتند ***** خیال و جسم و پندارت
گهی باقی شدی، تنها ***** به عشق و نورِ رخسارت
گهی با چشمِ او بینی ***** جهان از پرده ی پنهان
گهی در خلق، جان بخشی ***** نهان، بی نام و بی عنوان
گهی خاری شود گلبرگ ***** به نورِ رحمتی بی حد
گهی سنگی شود معبد ***** اگر از عشق گردد رد
گهی در خندهٔ کودک ***** ببینی سرّ صد عالم
گهی در آهِ یک عاشق ***** بشنوی نغمه ی زمزم
گهی خاموش، اما پر ***** ز صد فریاد بی آوا
گهی جاری، ولی ساکت ***** چو مه، در دل شبِ تنها
گهی او می شود پیدا ***** به هر آیینه ی پنهان
گهی چون نور می تابی ***** به دل های پر از طوفان
گهی می سوزی و باقی ***** نه در نامی، نه در عنوان
گهی هستی، نه از هستی ***** که او گردد درون جان
گهی در هر نفس جاری ***** بدون مرز، بی پایان
نه آغاز و نه انجامی ***** فقط یک نور بی امّان
گهی بی نقش، اما کل ***** به رنگ هر نگاه آیی
گهی گم گشته در خود، لیک*****ز هر سو جلوه فرمایی

شاعر ابوالفضل نعمتی اصل

separator line

شعر عرفانی ناب

پا گذاشتم رو زمین تا که بلند شد این خاک
که همین کلِ زمین عضوِ یه نظمِ تابناک
و تموم نظم این منظومه در یک بازو
در یه پیچ و خم تو کهکشانِ راهی که ازو

همچنین بخوانید:
برگزیده برترین غزلیات عارفانه حافظ

برگزیده برترین غزلیات عارفانه حافظ

واجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ»، غزلسرای بزرگ و از خداوندان شعر و ادب پارسی است. وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون…

ما همه داخل یک ماده ی تاریک بودیم
غرقِ در نداشتنِ یه وزنِ ریتمیک بودیم
تاکه چند صد میلیارد ستاره از آغوشی
گریه ها و خنده های مارو زایید روزی

ما همه ساکن کهکشان این ایامیم
غبار و ستاره هاست که، نمی بینیم آنیم
که اگر چشم من و تو ببیند، این آخر
نهدش نام وجودش به قشنگی، مادر
هی بخند و گریه کن، نظم وجودش یاد آر
هی ستاره باش و خاک پاش به تموم آثار

شاعر شهریار وقف رحمانی

separator line

 

۲ دیدگاه

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید

عباس مخابراتی | ۱۱ ماه پیش
سلام بر شما دوست گرامی از شما ممنونم که شعر های زیبا می گذارید خواهش میکنم از غزل های حافظ شیرازی و سرودهای شهریار و سهراب سپهری و غزو هم بزارید ممنون میشم
0
0
محمد | ۱۱ ماه پیش
بگو حالا که زرخسار خود میداند چجوری پرده بردارد
بگو که خود نمدانسته خورش نگارش کارهاش در چی بوده
او حقیقت در حقیقت بود ولی خودش هم تازه فهمید تمام این سالها چون یکی از مردمان چون با مردمان خودش را یکی میدید
اگر حقیقت را بخای بهتر درک کرد بلید از خودش سوال کرد
0
0


hits