دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۷ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۲۰ اوت ۲۰۲۶ میلادی
داستان مقصر اصلی: تولد دوباره در طول تاریخ
زمان مطالعه: 4 دقیقه
روایتی از یک روح سرگردان که در قرون مختلف در قالب های گوناگون به دنیا می آید و هر بار به دلیل افشای نابرابری ها و سرزنش مقامات بالاتر، توسط مردم شکنجه و کشته می شود.

قسمت پنجم داستان مقصر اصلی 

بدون توجه به حرفی که من از روی شوخی و به خاطر دل داری او زده بودم جواب داد:

- چند روز پیش به محلی که در آن موقع مرا کشتند رفتم. دیدم در آنجا یک مدرسه درست کرده اند...

دلم می خواست به داستان سرایی خود پایان دهد اما او ادامه داد:

- در سال 1528 روحم دوباره در کالبد جدیدی دمیده شد...

با تعجب سؤال کردم:

- پس یک بار دیگر زنده شدی؟

- بله این دفعه در قالب یک کارگر متولد شدم... یک آهنگر ساده شدم... در اوقات بیکاری درس می خواندم... وقتی فشار و ظلم رؤسا و کارمندان ادارات به آنجا رسید که نمیتوانستنم کارکنم، عده ای را اطراف خود جمع کردم و بساط زنده باد... مرده باد راه انداختم. مرا گرفتند و تسلیم دادگاه کردند.

دادگاه مرا محکوم به 28 سال زندان با اعمال شاقه کرد. بازهم دست های مرا با طناب بستند و کشان...کشان به زندان بردند... در بین راه عده ای دلشان به حال من سوخت... از من پرسیدند: جرمت چیه؟... جواب دادم: به اخطار داروغه گوش ندادم... به قدری از این حرف خوششان آمد که سر و رویم را بوسیدند و هر کس هر چه داشت به من بخشید... تصمیم گرفتم حقیقت را عریان تر بگویم...

گفتم: داروغه ها تقصیر زیادی ندارند... رؤسای آن ها و فرماندار مقصر هستند. مردم بازهم حرف های مرا تصدیق کردند: «قربان دهنت راست گفتی. فرماندارها خیلی مردم را اذیت می کنند.» از حرف آن ها جری شدم و گفتم: درسته فرماندارها اختیار شهر را دارند اما مقصر اصلی استاندارها هستند که به آن ها دستور می دهند.

داستان جذاب

یک دفعه مردم به طرفم حمله کردند و به صورتم تف انداختند: "معلوم میشه تو یک آدم خائن و بی همه چیز هستی... تو دشمن ملت و وطن هستی..." آن قدر مرا با مشت و سنگ و چماق زدند که مردم، جان دادم... مثل اینکه دیروز بود. همه چیز را به خاطر دارم و هنوز یادم است که مردم چطور از ترس استاندار مرا نفله کردند... چندی پیش که به آن محل رفتم دیدم در آنجا یک کاخ استانداری ساخته شده!

خسته شده بودم... سرم داشت از درد می ترکید... مرد ساکت شد و من گمان کردم حرف هایش تمام شده ولی او بلافاصله شروع کرد:

- در سال 1678 دوباره زنده شدم.

- چی می گویید آقا بازم زنده شدین؟! این خیلی عجیب است.

- بله آقا در سال 1678 روح من در قالب یک آموزگار به دنیا آمد... درس هایی که به شاگردان می دادم چون ذهن آن ها را روشن می کرد و متوجه خلاف کاری های بالادستی ها می شدند، مخالف مصالح تشخیص داده شد. مرا از اداره اخراج کردند و تحویل دادگاه دادند. به بیست سال زندان محکوم شدم... بازهم دو نفر مأمور با وضع بدی از خیابان شهر مرا کشان کشان به زندان می بردند.

مردم شهر دلشان به حالم سوخت و از جرم و گناهم سؤال کردند... ابتدا تقصیر را به گردن داروغه ها انداختم بعد رؤسای آن ها را به وسط کشیدم... مردم حرف های مرا تصدیق کردند، آب آوردند و دست و صورت مرا شستند... گردوخاک لباس های مرا پاک کردند... برای خرجی راه به من مقداری پول دادند. تصمیم گرفتم حرف آخر را بزنم، گفتم: راستش را بخواهید استاندارها هم چندان تقصیری ندارند... پرسیدند؟ پس کی مقصره؟

جواب دادم: اگر وزیر کشور آدم صالح و درستی باشد استاندارها جرأت ندارند برخلاف مقررات عمل کنند. مقصر اصلی وزیر کشور است. مردم یک صدا فریاد زدند: "خفه شو خائن... کسی که به وزیر مملکت توهین بکند مستحق مرگ است... زنده باد وزیر کشور ما." یک دفعه حضار به طرفم حمله کردند با چاقو، قمه و چماق تکه تکه ام کردند... چند هفته پیش که به آنجا رفتم دیدم در آن محل یک مدرسه بزرگ و عالی ساخته اند.

همچنین بخوانید:
تناسخ یک روح عدالت خواه؛ داستان سفر در زمان و ظلم ستیزی

تناسخ یک روح عدالت خواه؛ داستان سفر در زمان و ظلم ستیزی

روحی که پس از مرگ، دوباره در کالبد یک راننده گاری پستی متولد می شود و در سفر به سراسر جهان، شاهد بی عدالتی و زورگویی بالادستان است، اما تلاش او برای…

دلم خیلی به حال مرد بیچاره سوخت و گفتم:

- لابد بعدازاین همه ظلم ها و شکنجه ها که دیده اید حاضر نشدید دوباره به دنیا بیایید؟

جواب داد:

 این داستان ادامه دارد

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits