دلگرم
امروز: دوشنبه, ۰۶ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۷ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
داستان پندآموز زمینی که نباید عجله ای در آن می کرد
گاهی آن‌قدر برای رسیدن به نتیجه عجله داریم که نشانه‌های مهم اطرافمان را نمی‌بینیم. شنیدن یک تجربه ساده از زبان کسی که سال‌ها راهی را پیموده، می‌تواند ما را از یک اشتباه بزرگ نجات دهد.

«میلاد» جوانی پرانرژی بود که تصمیم گرفته بود در روستای پدری اش کشاورزی کند.

داستان

او چند قطعه زمین داشت و می خواست هرچه سریع تر محصولی پربازده در آن بکارد.

یک روز صبح، یکی از زمین ها را انتخاب کرد و با هیجان به سراغ پیرمردی به نام «حاج رضا» رفت؛ مردی که تمام عمرش کشاورزی کرده بود.

میلاد گفت:

«می خواهم همین هفته زمین را زیر کشت ببرم.»

حاج رضا پرسید:

«زمین را دیده ای؟»

میلاد خندید و گفت:

«معلوم است. زمین خودمان است.»

داستان

پیرمرد گفت:

«منظورم این است که خاکش را بررسی کرده ای؟»

میلاد جواب داد:

«نه، ولی فکر نمی کنم لازم باشد. زمین که زمین است.»

حاج رضا کمی خاک برداشت و در دستش فشرد.

داستان

گفت:

«قبل از اینکه بکاری، چند روز صبر کن.»

میلاد پرسید:

«چرا؟»

پیرمرد گفت:

«چون این قسمت از زمین بعد از بارندگی آب را در خودش نگه می دارد.»

میلاد که عجله داشت، حرف او را جدی نگرفت.

گفت:

«اگر صبر کنم، فصل کاشت را از دست می دهم.»

حاج رضا چیزی نگفت.

میلاد زمین را آماده کرد و بذرها را کاشت.

داستان

چند هفته بعد، باران شدیدی بارید.

آب در قسمتی از زمین جمع شد.

بذرهای همان قسمت از بین رفتند.

میلاد ناراحت شد.

فکر می کرد مشکل از بذرهاست.

دوباره همان قسمت را کاشت.

چند روز بعد، باران دیگری آمد و دوباره همان اتفاق افتاد.

میلاد این بار به سراغ حاج رضا رفت.

گفت:

«هر کاری می کنم، این قسمت درست نمی شود.»

پیرمرد همراه او به زمین رفت.

با چوب کوچکی خاک را کنار زد و گفت:

«یادت هست گفتم قبل از کاشت، چند روز صبر کن؟»

میلاد سرش را پایین انداخت.

پیرمرد ادامه داد:

«من نمی گفتم نکاشتی. می گفتم اول زمین را بشناس.»

میلاد پرسید:

«حالا چه کار کنم؟»

حاج رضا گفت:

«اول مسیر آب را پیدا کن. بعد برایش راه خروج درست کن.»

آن دو چند ساعت زمین را بررسی کردند.

متوجه شدند شیب زمین باعث می شود آب در یک قسمت جمع شود.

میلاد مسیر کوچکی برای خروج آب ایجاد کرد.

بارندگی بعدی که آمد، آب دیگر روی بذرها نماند.

چند هفته بعد، جوانه های سبز از خاک بیرون آمدند.

میلاد با خوشحالی به زمین نگاه کرد.

سپس رو به حاج رضا کرد و گفت:

«اگر همان روز به حرفت گوش داده بودم، این همه بذر و وقت از دست نمی دادم.»

پیرمرد لبخند زد و گفت:

«اشکالی ندارد. بعضی درس ها را آدم باید یک بار با تجربه خودش یاد بگیرد.»

میلاد گفت:

«از این به بعد قبل از هر کاری، اول از کسی که تجربه بیشتری دارد سؤال می کنم.»

حاج رضا جواب داد:

«سؤال کردن نشانه ناتوانی نیست. گاهی نشانه این است که نمی خواهی اشتباهت را گران تمام کنی.»

سال ها گذشت.

میلاد کشاورز موفقی شد.

اما هر سال پیش از شروع فصل کاشت، چند روز زمین را بررسی می کرد.

نه فقط به خاطر کشاورزی؛ بلکه به خاطر درسی که آن زمین به او داده بود:

قبل از اینکه برای رسیدن عجله کنی، مطمئن شو مسیر را درست انتخاب کرده ای.

پیام داستان

تجربه دیگران می تواند راهی کوتاه تر برای یاد گرفتن باشد.

قرار نیست همیشه تمام اشتباه ها را خودمان تجربه کنیم. گاهی شنیدن یک توصیه ساده از فردی باتجربه می تواند جلوی ضرر، اتلاف وقت و تصمیم عجولانه را بگیرد.

البته شنیدن توصیه به معنای پذیرفتن بی چون وچرای آن نیست؛ بهتر است حرف ها را بشنویم، دلیلشان را بررسی کنیم و سپس آگاهانه تصمیم بگیریم.

گاهی چند دقیقه مکث و پرسیدن یک سؤال، می تواند ما را از ماه ها پشیمانی نجات دهد.

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits