داستان کودکانه چیزهایی که نزدیک بود نبینیم
در دهکدهٔ کوچک بیدآوا، کلبه های سنگی زیر سایهٔ درختان بلند و پربرگ بودند. شب که می شد، نور طلایی فانوس ها کوچه های پیچ درپیچ را روشن می کرد.
نزدیک میدان دهکده، کتابخانه ای قدیمی بود با پنجره های گرد و یک در چوبی قرمز. قفسه هایش آن قدر بلند بودند که نزدیک بود به سقف برسند.
صدها کتاب در آن قفسه ها منتظر خواننده بودند. بعضی از شوالیه های شجاع و سرزمین های دور قصه می گفتند.
بعضی دیگر خواننده را با خود به دریاها و قلعه های اسرارآمیز می بردند؛ یا به غارهایی که اژدهاها در آن ها از گنج های پنهان نگهبانی می کردند.
خانم لینا، کتابدار دهکده، همهٔ کتاب ها را دوست داشت.
هر صبح در قرمز را باز می کرد، گرد قفسه ها را می گرفت و به هر کس کمک می کرد کتابی انتخاب کند و با خواندنش به یک ماجرای تازه قدم بگذارد.
یک بعدازظهر بارانی، سرگرم مرتب کردن بالاترین قفسه بود که کتابی ناآشنا پیدا کرد.

کتاب کوچک بود و جلد آبی اش رنگ ورورفته بود. روبان نقره ای باریکی از لای صفحه هایش بیرون زده بود. روی جلد، با حروف ریز طلایی نوشته بودند: «چیزهایی که نزدیک بود نبینیم».
خانم لینا زیر لب گفت: «چه اسم عجیبی!»
کتاب را با احتیاط از نردبان چوبی پایین آورد و روی میزش گذاشت.
داخل جلد پشتی، کارت امانتی بود؛ درست مثل کارت بقیهٔ کتاب های کتابخانه. نام هر کسی که کتاب را امانت می گرفت و تاریخ آن روز را روی این کارت می نوشتند.
اما خانم لینا که کارت را بیرون کشید، دید هیچ چیز رویش نوشته نشده است.
آهسته گفت: «هیچ کس تا حالا تو رو امانت نگرفته؟ حتی یک بار؟»
داستان بازی دالی خورشید کوچولو و خرگوش کوچولو برای کودکان
دستش را روی جلد رنگ ورورفته گذاشت. کتاب این همه سال روی قفسه مانده بود تا شاید کسی انتخابش کند.
بعد آن را باز کرد و لحظه ای دست نگه داشت.
لبهٔ صفحه ها نرم و فرسوده بود. روی یکی از صفحه های اول لکهٔ قهوه ای کوچکی دیده می شد. چند صفحه جلوتر هم کسی گوشهٔ کاغذ را تا زده بود.
خانم لینا سرش را نزدیک تر برد.
«چه عجیب! انگار صد بار خوندنت!»
کتاب را برداشت و روی صندلی راحتی دلخواهش کنار پنجره نشست. بعد شروع به خواندن کرد.

اسم قصهٔ اول «غول و چتر کوچولو» بود.
در آن قصه، غول مهربانی کوچک ترین چتر بیدآوا را خریده بود. مغازه دار اول به چتر نگاه کرد و بعد به مشتری غول پیکرش.
گفت: «این چتر که جلوی خیس شدنتون رو نمی گیره!»
اما غول چتر را برای خودش نخریده بود. هر وقت باران تند می بارید، آن را بالای چند گل کنار کلبه اش نگه می داشت تا ساقه های نازکشان زیر باران نشکند.

این داستان ادامه دارد.












داستان پندآموز «صدای ضبط شده ای که یک خانواده را نجات داد»؛ قصه ای احساسی با پایانی غافلگیرکننده
نصب و فعال سازی دیما بانک ملت در چند دقیقه + ویدیو
کیسه پلاستیکی را دور نریزید؛ با آن یک گل تزیینی ظریف و چشمگیر بسازید!
بطری پلاستیکی را دور نریزید؛ با آن سیب های تزیینی جذاب بسازید!
آش سرماخوردگی فوری بدون گوشت و مرغ؛ خوشمزه، مقوی و معجزه آسا!
با کاموا یک آویز دیواری چشم نواز بسازید؛ ترکیب گل های آبی، منگوله و مروارید برای خانه
ترفند خلاقانه تبدیل پلیور قدیمی به پاپوش زمستانی شیک
برگ های ساده، تزییناتی چشمگیر؛ ایده ای خلاقانه با شمع و رنگ طلایی و سبز!
طرز تهیه بورک اسفناج ترکی با فقط ۲ چونه خمیر؛ ترد و هزارلایه
دیدگاه ها