دلگرم
امروز: یکشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۸ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
قصه جذاب کتابخانهٔ قدیمی بیدآوا و راز کتاب آبی
زمان مطالعه: 3 دقیقه
در دهکدهٔ کوچک بیدآوا، کتابخانه ای قدیمی با کتابی مرموز و داستانی دل نشین، ماجرای دیدن چیزهایی را روایت می کند که شاید هرگز به چشم نمی آمدند.

داستان کودکانه چیزهایی که نزدیک بود نبینیم

در دهکدهٔ کوچک بیدآوا، کلبه های سنگی زیر سایهٔ درختان بلند و پربرگ بودند. شب که می شد، نور طلایی فانوس ها کوچه های پیچ درپیچ را روشن می کرد.

نزدیک میدان دهکده، کتابخانه ای قدیمی بود با پنجره های گرد و یک در چوبی قرمز. قفسه هایش آن قدر بلند بودند که نزدیک بود به سقف برسند.

صدها کتاب در آن قفسه ها منتظر خواننده بودند. بعضی از شوالیه های شجاع و سرزمین های دور قصه می گفتند.

بعضی دیگر خواننده را با خود به دریاها و قلعه های اسرارآمیز می بردند؛ یا به غارهایی که اژدهاها در آن ها از گنج های پنهان نگهبانی می کردند.

خانم لینا، کتابدار دهکده، همهٔ کتاب ها را دوست داشت.

هر صبح در قرمز را باز می کرد، گرد قفسه ها را می گرفت و به هر کس کمک می کرد کتابی انتخاب کند و با خواندنش به یک ماجرای تازه قدم بگذارد.

یک بعدازظهر بارانی، سرگرم مرتب کردن بالاترین قفسه بود که کتابی ناآشنا پیدا کرد.

قصه تصویری

کتاب کوچک بود و جلد آبی اش رنگ ورورفته بود. روبان نقره ای باریکی از لای صفحه هایش بیرون زده بود. روی جلد، با حروف ریز طلایی نوشته بودند: «چیزهایی که نزدیک بود نبینیم».

خانم لینا زیر لب گفت: «چه اسم عجیبی!»

کتاب را با احتیاط از نردبان چوبی پایین آورد و روی میزش گذاشت.

داخل جلد پشتی، کارت امانتی بود؛ درست مثل کارت بقیهٔ کتاب های کتابخانه. نام هر کسی که کتاب را امانت می گرفت و تاریخ آن روز را روی این کارت می نوشتند.

اما خانم لینا که کارت را بیرون کشید، دید هیچ چیز رویش نوشته نشده است.

آهسته گفت: «هیچ کس تا حالا تو رو امانت نگرفته؟ حتی یک بار؟»

همچنین بخوانید:
داستان بازی دالی خورشید کوچولو و خرگوش کوچولو برای کودکان

داستان بازی دالی خورشید کوچولو و خرگوش کوچولو برای کودکان

قصه ی خورشید کوچولو و ابر پفی و خرگوش کوچولو که با بازی دالی موشک لحظات شادی را می سازند.

دستش را روی جلد رنگ ورورفته گذاشت. کتاب این همه سال روی قفسه مانده بود تا شاید کسی انتخابش کند.

بعد آن را باز کرد و لحظه ای دست نگه داشت.

لبهٔ صفحه ها نرم و فرسوده بود. روی یکی از صفحه های اول لکهٔ قهوه ای کوچکی دیده می شد. چند صفحه جلوتر هم کسی گوشهٔ کاغذ را تا زده بود.

خانم لینا سرش را نزدیک تر برد.

«چه عجیب! انگار صد بار خوندنت!»

کتاب را برداشت و روی صندلی راحتی دلخواهش کنار پنجره نشست. بعد شروع به خواندن کرد.

داستان کوتاه

اسم قصهٔ اول «غول و چتر کوچولو» بود.

در آن قصه، غول مهربانی کوچک ترین چتر بیدآوا را خریده بود. مغازه دار اول به چتر نگاه کرد و بعد به مشتری غول پیکرش.

گفت: «این چتر که جلوی خیس شدنتون رو نمی گیره!»

اما غول چتر را برای خودش نخریده بود. هر وقت باران تند می بارید، آن را بالای چند گل کنار کلبه اش نگه می داشت تا ساقه های نازکشان زیر باران نشکند.

قصه کودکانه

این داستان ادامه دارد.

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits