دلگرم
امروز: شنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۷ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
داستان بازی دالی خورشید کوچولو و خرگوش کوچولو برای کودکان
زمان مطالعه: 3 دقیقه
قصه ی خورشید کوچولو و ابر پفی و خرگوش کوچولو که با بازی دالی موشک لحظات شادی را می سازند.

قصه کودکانه خورشید کوچولو کجاست؟

یک صبح روشن، خورشید کوچولو در آسمان می درخشید. ابر پفی هم کنارش آرام حرکت می کرد. پایین، روی چمن ها، خرگوش کوچولو نشسته بود. پنجه هایش را روی صورتش گذاشت.

قصه تصویری

خورشید کوچولو پرسید: «خرگوش کوچولو کجاست؟»

خرگوش کوچولو پنجه هایش را کنار زد.

«دالی!»

خورشید کوچولو خندید و گفت: «من هم بازی کنم؟»

ابر پفی گفت: «آره! من کمکت می کنم!»

ابر پفی رفت جلوی خورشید کوچولو و صورت خورشید را پوشاند. اما دو خط باریک نور از دو طرف ابر بیرون مانده بود؛ یکی این طرف، یکی آن طرف.

داستان کوتاه

خرگوش کوچولو پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»

بعد خندید و گفت: «ابر پفی! سبیل طلایی درآوردی!»

خورشید کوچولو هم خندید. بعد از پشت ابر پفی بیرون آمد.

«دالی!»

خرگوش کوچولو با خنده گفت: «باز هم! باز هم!»

ابر پفی خودش را از دو طرف کش داد. این بار، هم صورت خورشید کوچولو پشت ابر پنهان شد، هم آن دو خط نور.

خرگوش کوچولو پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»

یک خط باریک نور از زیر ابر پفی بیرون آمد و پایین رفت، تا رسید به نوک بینی خرگوش کوچولو.

قصه کودکانه

قلقلک، قلقلک!

بینی کوچکش تکان خورد.

«آ… آ… آچوو!»

خورشید کوچولو با خنده از پشت ابر پفی بیرون آمد و گفت: «دالی!»

خرگوش کوچولو ریزریز می خندید و گوش های درازش بالا و پایین می رفت.

گفت: «یک بار دیگه!»

همچنین بخوانید:
شتر و دوستان حیله گر: قصه ای کودکانه درباره بخشش و مسئولیت

شتر و دوستان حیله گر: قصه ای کودکانه درباره بخشش و مسئولیت

در ادامه قصه کودکانه شتر و دوستان حیله گر، شتر خورجین غذایش را با روباه، شغال و میمون قسمت می کند، اما آن ها همه غذا را می خورند و شتر را در سفر تنها…

ابر پفی خودش را پف داد.

بزرگ شد.

بزرگ تر شد.

خیلی خیلی بزرگ شد!

حالا دیگر خورشید کوچولو اصلاً پیدا نبود.

نه صورت خندانش.

نه سبیل طلایی اش.

نه حتی یک ذره از نورش.

داستان آموزنده

خرگوش کوچولو آهسته پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»

همه یک لحظه ساکت شدند.

بعد…

خورشید کوچولو یک دفعه از بالای ابر پفی سرک کشید.

«دالی!»

قصه بچگانه

خرگوش کوچولو بالا و پایین پرید و گفت: «آها! اونجایی، خورشید کوچولو!»

خورشید کوچولو لبخند زد و گفت: «بیا باز هم بازی کنیم!»

خرگوش کوچولو گفت: «حالا نوبت منه!»

پنجه هایش را روی صورتش گذاشت.

خورشید کوچولو پرسید: «خرگوش کوچولو کجاست؟»

خرگوش کوچولو پنجه هایش را کنار زد.

«دالی!»

قصه شب

خورشید کوچولو خندید و ابر پفی از خنده تکان تکان خورد.

خرگوش کوچولو با شادی گفت: «باز هم! باز هم! باز هم!»

پایان.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits