گزیده برترین و عاشقانه ترین اشعار
افسوس ! ای که بار سفر بستی
کی میتوانم از تو خبر گیرم؟
گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظهها که از تو تهی ماندند
زین لحظهها که روح مرا کشتند
وانگه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست
آری، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ رها کردی
بی آنکه خود به چاره من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی
چشم تو آن دریچه روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفتهای و خدا داند
کز هر چه بازمانده، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست
![]()
شعر عاشقانه غمگین
در مرگ عاشقانه نیلوفران صبح
در رقص صوفیانه اشباح و سایهها
در گریههای سرخ شفق بر غروب زرد
در کوهپایهها
در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره زمان
در چشمهسار گرم و کف آلود آفتاب
در قطرههای آب
در سایههای بیشه انبوه دوردست
در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار
در پرده غبار
در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها
در سرزمین گمشدهای بی نشان و نام
در مرز و بوم دور و پریوار یادها
در نوشخند روز
در زهرخند جام
در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان
در چهره سراب
در اشکها که میچکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب
در خط سبز موج
در دیده حباب
در عطر زلف او
در حلقه های مو
در بوسهای که میشکند بر لبان من
در خندهای که میشکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست
در هر چه بود و هست
در شعله شراب
در گریههای مست
در هر کجا که میگذرد سایه حیات
سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته میخواندم به گوش
خاموش و پر خروش
کانجا که مرد میسترد نام سرنوشت
و آنجا که کار میشکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره خندان زندگی
![]()
شعر عاشقانه باغ
کافی نبود و نیست هزاران هزار سال
تا بازگو کند
آن لحظه گریخته جاودانه را
آن لحظه را که تنگ در آغوشم آمدی
آن لحظه را که تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
شهری که زادگاه من و زادگاه توست
شهری به روی خاک
خاکی که در میان کوکب ستاره ایست

شعر عاشقانه احساسی
در آسمان آبی این چشم ناشناس
چون آسمان خاطره من ستارهایست
دیدم تو را که جلوه کنان در نگاه او
با من چنانکه بود، هنوزت اشارهایست
میبینمت هنوز درین چشم ناشناس
این چشم ناشناس که رفت از برابرم
گویی تویی که باز چو خورشید شامگاه
میتابی از دریچه روزن به خاطرم
من مانده بر دریچه این چشم ناشناس
چون دزد آشنا که بکاود ز روزنی
شاید چو نور ماه، درایم به خوابگاه
بینم که در سیاهی شب، خیره بر منی
![]()
آخرین شعر احمد شاملو | نخستین که در جهان دیدم ...
شعر بی نظیر کبوترهای مست فریدون مشیری












آشنایی با انواع ساکولنت ها، روش نگهداری و تکثیر
داستان کودکانه اسکار در مسابقه کمربند طلایی و درس مهربانی
ترفند تعمیر زیپ با قاشق به راحتی و بدون هیچ هزینه ای
طرز پخت کوکوی نخود خوش طعم و گیاهی؛ با نکات مهم وا نرفتن و بافت نرم و لطیف
یه ترفند آسان و خانگی برای تمیزتز کردن لباس ها
درب بطری های پلاستیکی را دور نریزید! آموزش ساخت سینی دکوری رزینی با درب نوشابه؛ یک ایده خلاقانه و درآمدزا
با ۱ قاشق از این ماده پشه ها فرار می کنند! (مواد موجود در آشپزخانه)
طرز تهیه لندو؛ شیرینی سنتی و مقوی سیستان و بلوچستان با طعمی اصیل و فراموش نشدنی
با چوب بستنی چطور یک پنکه رومیزی بسازیم؟ آموزش ساخت پنکه دست ساز با وسایل ساده
دیدگاه ها