دلگرم
امروز: پنج شنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۰ برابر با ۱۶ جمادى الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۲۰ ژانویه ۲۰۲۲ میلادی
10 انشا با موضوع خاطره سفر مناسب برای تمامی پایه ها
4
زمان مطالعه: 21 دقیقه
اگر به دنبال انشایی درباره خاطره سفر هستید، این مطلب را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید.

انشا خاطره سفر

در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم مجموعه ای از انشاهای خاطرات سفر را برای شما عزیزان آورده ایم. امیدواریم بهره کافی را ببرید.

انشا خاطره سفر به مشهد

مقدمه: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا مرتضی (ع). انشای خود را با نام خداوند آغاز میکنم. و خاطره ای اولین زیارتم امام رضا (ع) در مشهد را برای شما باز گو میکنم.

متن انشا: نخستین بار که درعمرم می خواستیم به شهرمشهد سفر کنیم آنچنان هیجان زده بودم که خوشحالی تمام وجودم را گرفته بود در دلم هزار مر تبه خدا را شکر می کردم که توانسته ام به پا بوس امام رضا (ع) بروم تمام وسایلمان را جمع کرده بودیم و آماده ی حرکت بودیم تا اینکه صدای تلفن همه را از جا پراند،

من تلفن را برداشتم دایی بود با شادی فراوان سلام کردم دایی با لحنی غمگین گفت: پدرت ماشین نخریده و نمی توانید به مشهد بروید. وقتی این را شنیدم خیلی ناراحت شدم و تلفن از دستم افتاد.

تا اینکه مادرم به سمت تلفن رفت وقتی با دایی حرف می زد می خندید بعد گفت: بلندشو می خواهیم حرکت کنیم؛ همگی از شادی پر کشیدیم مادرم گفت: که ماشین آماده است و دایی شوخی کرده است.

اصلا نفهمیدیم چطوری از جا بلند شدیم، حرکت کردیم و به مشهد رسیدیم؛ با اینکه خسته بودیم اصلا نمی توانستم صبر کنم؛ در حرم خدمت امام سلام کردم؛ مادرم مرا بغل کرد تا از دور زیارت کنم جلو رفته و کم کم خودم را به ضریح چسباندم چشمانم مانند ابر بهاری میگریست،

از مادرم خواهش کردم تا پول را داخل حرم بیندازد نذر کردم امام هر کسی را که بیمار است شفا بدهد. چند روزی در مشهد ماندیم و از جوار حرم امام غریب روز های خوبی سپری کریدم.

نماز های جماعت با حضور جمعیت انبوه، غذا دادن به کبوتران حرم، خواندن زیارت نامه دسته در کنار خانواده، آب نوشیدن از صحن سقاخانه خاطرات شیرینی است که هیچ وقت فراموش نمیکنم.

روز آخر دوباره برای زیارت امام رفتیم و بعد از زیارت یک آرزو کردم آخه اگر برای اولین بار به مشهد بروی و یک آرزو کنی به آرزویت می رسی من آرزو کردم یکی از خادمان حرم بشوم تا بتوانم همیشه در کنار او بمانم و بتوانم کاری برایش بکنم.

انشا سفرنامه

انشا خاطره سفر به شیراز کودکانه

تابستان سال قبل بود که همراه با خانواده ی عمویم به شیراز رفتیم. می دانستم که این شهر دیدنی های بسیار زیادی دارد و شهر بسیار قشنگی است به همین دلیل از سفر به آن جا خیلی خوشحال بودم.

عمو مجید که قبلا به شیراز آمده بود راهنمای ما در این سفر بود، او همه ی جاهای دیدنی شهر را می شناخت و آن ها را به ما نشان داد. روز پنج شنبه بود که راه افتادیم و از چند شهر گذشتیم تا به شیراز رسیدیم، من در مسیر نخوابیدم و جاده را نگاه کردم.

زمانی که به شیراز رسیدیم دیگر شب شده بود و وقت شام بود، به یک رستوران سنتی رفتیم و شام را در آن جا خوردیم و سپس به هتل رفتیم و شب را در آن جا ماندیم.

روز بعد، اول به دیدن مجموعه زندیه و سپس به خانه زینت الملک و باغ نارنجستان قوام رفتیم که همه ی آن ها بسیار زیبا بودند. روز دوم برای دیدن تخت جمشید رفتیم، این مکان از دوران هخامنشیان به جا مانده، و در زمان داریوش اول ساخته شده است.

زمانی که آن جا بودیم پدرم به ما گفت که نباید حتی ذره ای به این مکان تاریخی آسیب بزنیم، چون بعضی از مسافران در آن جا یادگاری نوشته بودند. پدرم توضیح داد که این کار باعث خراب شدن مکان های تاریخی و دیدنی می شود و قابل جبران نیست.

بعد از تخت جمشید به پاسارگاد رفتیم، پاسارگاد جایی است که آرامگاه کوروش در آن قرار دارد. بازدید و عکس گرفتن از آن جا تا ظهر طول کشید به همین خاطر در گوشه ای زیر انداز پهن کردیم و ناهار خوردیم و سپس به طرف نقش رستم حرکت کردیم.

نقش رستم آرامگاه پادشاهان مخامنشی است. تا غروب در نقش رستم ماندیم و شب به هتل بر گشتیم.

روز بعد به دیدن باغ ارم شیراز، حافظیه و آرامگاه سعدی رفتیم و سپس با این که عمو می گفت هنوز جاهای دیدنی زیادی در شیراز مانده است به خاطر این که پدرم دیگر مرخصی نداشت مجبور شدیم به شهر خودمان بر گردیم.

انشا خاطره نویسی از سفر

انشا سفرنامه

انشا خاطره سفر به شمال

مقدمه: جاده شمال با آسمان آبی و ابرهای پراکنده سفید و با باران های گاه و بی گاهش , عطر و بوی دلنشین و هوای دلپذیرش , به یک خاطره خوب در ذهن هر مسافری که به شمال سفر میکند تبدیل شده است .

یکی از سفرهای زندگی من که هم ناملایمات و هم خوشی های زیادی در پی داشت, سفر به شمال کشور یعنی گیلان بود که یکی از خاطرات خوب زندگی من را رقم زد.

در سفر ما به شمال باران نم نم می بارید و بوی خاک تازه تر شده , همه جا را فراگرفته بود. درخت ها بر جاده های پر پیچ و خم شمال مانند چتری سایه انداخته بودند و صدای پرنده ها از گوشه و کنار به گوش می رسید.

اما متاسفانه ترافیک هم از شهرهای دیگر به همراه بقیه مسافران بار بسته بود و به اینجا آمده بود و باز هم تلفات و آسیب ها به چشم می خورد و لحظات تلخی را به وجود می آورد.

اما با این حال گذر کردیم و به مناطق دیدنی گیلان رفتیم تا از مناطق زیبای دیگر هم دیدن کنیم. به امامزاده ابراهیم رفتیم و برای گذشتگان طلب آمرزش و رحمت کردیم.

به قلعه رودخان رفتیم و از آن همه پله های طولانی و بلند عبور کردیم و به بالای کوه رسیدیم و از میراث فرهنگی اصیل گیلان دیدن کردیم . تابلوی زیبای قلعه را خریدیم تا برای همیشه لحظات خوب و شیرین و طبیعت زیبای قلعه رودخان را به خاطر بسپریم.

سفر ما ادامه داشت. از مغازه های شهر گیلان که دارای سوغاتی های این شهر نظیر شیرینی فومن و نان زرین و کوکی های خوشمزه و غذاهای محلی خوشمزه دیدین کردیم و مقداری برای خود و خانواده خود به رسم یادبود خریداری کردیم .

همراه با خانواده به رستوران محلی رفتیم . در منوی آن رستوران مرغ ترش , ترش تره , ماهی شکم پر، باقالی قاتوق و میرزاقاسمی وجود داشت که ما مرغ ترش را انتخاب کردیم و بسیار خوشمزه بود.

انشا خاطرات سفر

انشا خاطره راهیان نور

مقدمه: سفر راهیان نور سفر عشق است ، سفر به خاکی که وجب به وجب آن با خون بهترین جوانان ایران آمیخته است و اروندی که دریایش به جای آب، استخوانها و خون های یاران ۱۵ ساله حضرت امام است ، یک سفر معمولی نیست . اما من تلاش میکنم با زبان قاصرم از خاطرات این سفر برای شما بگویم.

متن انشا: سفر عشق آغاز شد ، کارت سوخت های معرفت هر یک از ما متفاوت بود؛ بعضی پر، بعضی نیمه خالی و بعضی کاملا خالی ! کلبه ما (مینی بوس) کوچک بود اما تعداد زیادی مهمان عاشق داشت.

مقصد اول ؛ اروند ، سمبل مفخر کربلای ایران ، آموزش صرف فعل خواستن ، عده ای پای کلام راویان فتح ، گروهی در پی صید تصاویر بیاد ماندنی.

مقصد دوم ؛ خونین شهر ؛ شهری که “ید الله فوق ایدیهم” در آن به خوبی جلوه داده می شد .

مقصد سوم ما ؛ شلمچه بود. ذره بین دیدبان راهیان نور بسوی شلمچه عشق است . و چندین و چند مقصد دیگر که پگویی در هر کدام یک تکه از قلبت را جا میگذاری و میروی .

سرزمین لاله های واژگون ، اما به حقیقت سرافراز ، هویزه و دهلاویه در پیش روست ، نگاه ها و تفکرات سوی چمران و علم الهدی ، دانشمندان عاشق، سمبلان شجاعت و عرش نشینان خاکی و یارانشان رفتند، چیزی نماند، بهر ما جز راهشان، سیره و هدفشان …

اما فکه قدمگاه سرور شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی ، اسوه مقاومت همسایه خاک و شیفته شهادت و دوستدار ولایت .

این گوشه از سرزمین ما نه به خاطر چاه های عمیق نفت که آن را طلای سیاه میخوانند که به خاطر مزار سرافراز ترین جوانان ایران همواره روح و تن تشنگان راه حقیقت را به خود جذب خواهد کرد و من با آن که میدانم چقدر در پیمودن راه شهدا و زنده نگه داشتن راهشان کوتاهی کرده ام.

مدام در طول این سفر زیر لب زمزمه میکردم « ای که مرا خوانده ای … راه نشانم بده »

انشا سفرنامه

انشا خاطره نویسی

انشا سفرنامه نویسی

من سفر کردن را خیلی دوست دارم. مکانی که می خواهیم به آن جا مسافرت کنیم و همسفرهای ما خیلی مهم هستند و هرکسی در این مورد سلیقه ای دارد.

مثلا من دوست دارم به طبیعت سفر کنم و مسافرت به شهرهای شمال ایران را خیلی دوست دارم اما خواهرم مکان های تاریخی و موزه ها را دوست دارد و دوستم شهرهای جنوب ایران و مخصوصا کویر و آسمان پر از ستاره و قشنگش را دوست دارد اما من دوست ندارم به بیابان ها سفر کنم حتی به خاطر آسمان پر از ستاره اش!

به جایش خیلی به آبشار و رودخانه و دریا و جنگل مسافرت کرده ام و لذت زیادی هم برده ام. من همیشه با خانواده ام سفر می روم اما دوست دارم با همکلاس هایم و همه دوستانم به مسافرت بروم که تا به حال موقعیت آن پیش نیامده است.

یک بار در مسافرت به شمال کنار رودخانه ای در مسیرمان توقف کردیم و چادر زدیم، آرامش آن جا خیلی روحیه من را شاد کرد. در اطراف ما دشت بزرگ سر سبزی هم بود که با پدر و مادرم در آن جا دویدیم و خندیدیم و عکس انداختیم.

پدرم معمولا مسئولیت آشپزی در مسافرت را به عهده می گیرد، آن روز هم آشپزی کرد و شام خوشمزه ای آماده کرد. ما شب را همان جا در چادر خوابیدیم. من خوابیدن در چادر در طول مسیر مسافرت را هم خیلی دوست دارم.

مسافرت کردن روحیه ما را شاد و اطلاعات ما را زیاد می کند. حتی ممکن است دوستان جدیدی هم در طول سفر پیدا کنیم که بعدها هم با آن ها این دوستی را ادامه دهیم. همین طور با فرهنگ و تاریخ شهرهای مختلف کشورمان آشنا می شویم.

خلاصه سفر شادی و لذت و تجربه های خوب با خودش دارد و حال آدم را خوب می کند.

روح ما انسان ها در اثر روزمرگی و یکنواختی زندگی دچار نا آرامی شده و راکد بودن و یک جا ماندن باعث بروز بیماری های مختلف روحی و روانی به خصوص افسردگی و مشکلات عصبی فراوانی می شود.

با وجود پیشرفت و مدرنیته شدن دنیایی که در آن زندگی می کنیم یعنی دنیای صنعت و پیشرفت های صنعتی، اما تنها کمیت زندگی های ما بهبود یافته و کیفیت زندگی مان به شدت نزول پیدا کرده است.

اکثر افراد جامعه پر از خستگی های روحی و جسمی هستند و یکی از راه های بهبود این شرایط و درمان بیماری های عصبی سفر کردن است. به خصوص اگر بتوان در طول سفر، خانواده و اقوام را دور هم جمع کرد

زیرا جمعی کوچک با ارتباطات قوی و شاد تاثیر عالی در روحیه دارد و فشار های عصبی و افسردگی و خستگی ها را از تن بیرون می برد.

سفر کردن علاوه بر درمان بیماری های روان و آرامش تن و اعصاب انسان، زمینه تجربه های متفاوتی را برای ما فراهم می کند و بسیاری از استعدادها و نقاط قوت و ضعف ما در طول مسافرت برای ما آشکار می شود.

قسمت مهمی از تربیت بچه ها در خانواده های کوچک و کم جمعیت امروزی می تواند در سفر کردن صورت گیرد چرا که بسیاری از خصوصیات زشت و ناپسند و میزان تحمل و صبر افراد در مسافرت مشخص می شود و سفر ما را در جهت رشد شخصیت مان هدایت می کند.

در سفر کردن با بسیاری از مسائل از جمله آداب و سنن قوم های مختلف و تاریخ و فرهنگ مناطق گوناگون آشنا می شویم.

بیرون آمدن از چهار دیواری کوچک خانه های خود و قدم گذاشتن در دنیایی بسیار وسیع تر و گسترده تر از یک خانه دنیایی از تجربه و عبرت آموزی است که همه ما باید گاه به گاه از آن بهره مند شویم.

انشا سفرنامه نویسی

انشا درباره سفر به مشهد کلاس دوازدهم

سال ها بود که به زیارت امام رضا (ع) نرفته بودم، حتی بارها پیش آمده بود که وسایل سفر را آماده کردیم اما لحظه آخر مسئله ای پیش می آمد و کل سفرمان کنسل می شد، حالا می دانم تا زمانی که امام نطلبد حتی اگر همه برنامه ریزی ها درست پیش برود اما زیارت قسمت ما نخواهد شد.

امسال تابستان بعد از سال ها به مشهد مقدس مسافرت کردیم. اگرچه این شهر زیبا اماکن توریستی و تاریخی و تفریحی زیادی دارد اما حرم مطهر امام رضا دلیل اصلی ذوق و شوق من برای سفر بود.

سفر ما با قطار بود و سفر راحتی داشتیم. زمانی که به مشهد رسیدیم من و خانواده ام برای زیارت لحظه شماری می کردیم و به همین دلیل به محض این که برای زیارت آماده شدیم به طرف حرم به راه افتادیم.

صحن حرم مانند همیشه پر از جمعیت بود، آدم هایی که از سراسر ایران و کشورهای دیگر برای زیارت امام هشتم شیعیان و با یک دنیا عشق پا به حرم گذاشته بودند و یک دل و یک صدا امام شان را صدا می کردند.

ما نیز به جمعیت پیوستیم و وارد شدیم، ضریح امام از آن چیزی که در ذهنم مانده بود نورانی تر به نظر می رسید، با دیدن آن صحنه دلم به عرش رفت و از خود بی خود شدم. با سلام و صلوات به سمت ضریح رفتم و دستانم را به میله هایش گره زدم و یک دل سیر با امامم حرف زدم.

هنگام برگشت از حرم دلم از بغض و کینه خالی شده بود، احساس می کردم سبک شده ام، احساسی که همه خانواده ام در آن با من شریک بودند.

ما در طول سفر مشهد علاوه بر حرم مطهر از نقاط دیدنی و تاریخی همچون شیر سنگی، آرامگاه فردوسی، پیر پالاندوز و … دیدن کردیم اما هیچ کدام به زیبایی و خاطره انگیزی حرم مطهر نبود.

انشا درمورد مسافرت رفتن

انشا درباره خاطرات سفر

انشا ادبی سفر به شمال

در یکی از روزهای خوب بهاری به همراه خانواده تصمیم به سفر کردیم، سفری به شمال که روزهای بهاریش با آن درختان سر به فلک کشیده و آب و هوای دل انگیزش و دریایی که با قدرت خود را به ساحل می کوبد معروف است،

از همان ابتدای سفر، جاده ی پر پیچ و خمش که گویی درختان همچون چتری روی سرمان در میان باد خود را به رقص در می آورند و هر رهگذری را محو زیبایی خود می کنند و او را محسور می سازند اما با رسیدن به شهر زیبای رشت این زیبایی چند برابر شد،

آدم های مهربانش با لهجه ی شیرنشان به ما آدرس ماسوله را دارند که یکی از بناهای تاریخی و زیبای استان گیلان است، با رسیدن به ماسوله و دیدن خانه های گلی با آن حالت پلکانی خود که هر کدام روی ایوان خانه هایشان گل های رنگی شمعدانی گذاشته اند

و زیبایی آن را با عطر خوش گل ها ترکیب کرده اند که مسافران زیادی را سالانه به سمت خود می کشاند، کیف ها و گیوه های سنتی که هر کدام با نقش و رنگی زیبا طراحی شده اند که چشم را نوازش می دهند و دل را سرشار از حس آرامش می کنند

پله های بلندش که هر چه بالاتر روی، زیبایی اطراف چند برابر می شود و هر چه بیشتر از میان خانه ها گذر کنی بیشتر به آن محیط علاقمند می شوی! اما هر آمدنی، رفتنی دارد ما خیلی زود مجبور شدیم که از آنجا برویم و راهمان را به سمت امام زاده ابراهیم کج کردیم

آن فضای ملکوتی با آینه کاری های زیبا که نور را با درخشش فراوان به ضریح منعکس می کرد و عطر گلاب همه جا را معطر کرده بود. از سفر به شمال هر چه بگویم کم بود.

از دریای بی کرانش با غروب دل انگیزش یا گل های رنگارنگ و نم نم بارانش که بوی خاک را به مشام می رساند. سفر در زندگی تبدیل می شود به یکی از بهترین خاطرات در زندگی و همیشه در ذهن ثبت می شود و چه قدر به یادماندنی بود سفر ما به شمال کشور.

انشایی درمورد خاطره سفر

انشا درمورد سفر به شیراز کلاس یازدهم

شیراز یکی از شهر های مورد علاقه ی من است، شهری که پر از مکان های دیدنی بوده و سفر به آن جا یکی از به یاد ماندنی ترین سفر ها برای من است. بعد از مدت ها برنامه ریزی بالاخره سال پیش، سفر شیراز برای ما میسّر شد و خانواده ی چهار نفری ما با ماشین خودمان راهی شیراز شدیم.

مسافتی طولانی طی شد تا به شیراز رسیدیم، از دروازه ی قرآن عبور کردیم و وارد شهر شدیم. طبق تحقیقاتی که قبل از سفر انجام شده بود، هتل سنتی گلشن را برای اقامت انتخاب کرده بودیم و پس از ورود به شهر به طرف هتل حرکت کردیم و در آن جا مستقر شدیم.

روز اول پس از صرف صبحانه تصمیم گرفتیم سری به مجموعه باغ های شیراز که شامل باغ ارم، باغ عفیف آباد، باغ دلگشا و باغ جهان نما است بزنیم، این باغ ها مناظر بی نظیری دارند که دیدن هر کدام شان روح و روان انسان را تازه می کند.

دیدار از باغ ها یک روز کامل زمان برد و زمانی که به خودمان آمدیم دیگر شب شده بود، به هتل بر گشتیم و شام مفصلی سفارش دادیم و در حیاط با صفای هتل که پر از عطر دل انگیز گل های شمعدانی بود شام را خوردیم.

قرار شد روز بعد به دیدن مجموعه زندیه برویم. صبح روز بعد با صدای مادر از خواب بیدار شدیم. متاسفانه آن روز خواب مانده بودیم به همین خاطر سریع آماده شدیم و به طرف مجموعه زندیه که شامل بازار وکیل، مسجد وکیل، حمام وکیل، ارگ کریم خان و موزه پارس است راه افتادیم و به نوبت این مکان ها را دیدیم.

روز سوم بود که به دیدن تخت جمشید، نقش رستم و پاسارگاد رفتیم. به نظرم هر ایرانی باید این مکان ها را ببیند زیرا دیدن شکوه و عظمت این مکان ها احساس غرور و هیجان را درون انسان بیدار می کند.

صبح روز چهارم بود که به دیدن حافظیه و سعدیه رفتیم و عصر همان روز راهی خانه شدیم. چهار روز برای دیدن شهری مثل شیراز زمان بسیار کمی بود زیرا دیدنی های این شهر آن قدر زیاد بود که می شد هفته ها در آن جا ماند و لذت برد.

امیدوارم در سفر دیگری شیراز را بهتر ببینم و بشناسم.

انشا درمورد سفر

انشا درمورد خاطرات سفر

انشا خاطره سفر به قشم

مقدمه: موضوع انشای این هفته ما خاطره و خاطره نویسی است و من من هم هرچی باخودم فکر کردم نتونستم خاطره ای جالب تراز خاطره سفرمون در نوروز پارسال پیدا کنم. پس با نام خدا انشای خودم را در مورد سفر نوروزی به کیش و قشم آغاز میکنم.

متن انشا: ۲۶ اسفند سال گذشته به قصد قشم ،بجنوردو به همراه خانوده داییم ترک کردیم.اول رفتیم بیرجند که با اقوام تجدید دیدار کنیم،از اونجا که مامانم متولد بیرجنده رفتیم محله های قدیمش وهم مدرسه و هم خونه قدیمیشونو دیدیم…

که برای من خیلی جالب بود.خلاصه دوباره حرکت کردیم….توی جاده هرکی واسه خودش چرت میزد بجز منو بابام…من هیچ وقت توی ماشین نخوابیدم.

لحظه سال چون هنوز توی راه بودیم و به جایی نرسیده بودیم ایستادیم کنار جاده ، یکم عجیب بود لحظه تحویل سال رو کنار جاده کنار جاده کلی جیغ داد کردیم و هورا کشیدیم اما چون باد شدیدی میومد سریع سوار شدیم و راه افتادیم .

داشتیم خوش خوشک میرفتیم که دیدیم ۲۰۰ نفر آدم یا بیشتر کنار جاده وایستاده بودن…تصادف شده بود…. از جلوی ماشینی که تصادف کرده بود رد شدیم که یهو مامان جیغ زد وگفت رامینه رامینه (اسم داییم) بابام اینقد شوکه شده بود که نمیتونست وایسته….

خلاصه بعد اینکه کلی راهو رفت وایستاد….حالا ما هرچی میدویم به اونا نمیرسیدیم مث فیلما میدویدم وگریه میکردم…همه میگفتن چیزی نشده ولی خب نمیشد….

تا اونا روندیدم خیالم راحت نشد. ۲ ساعت بعد تحویل سال … داییم تازه ۱۵ روز ماشینو خریده بود. خوشبختانه هیچ کدومشون هیچی نشده بودن…فقط دست زن داییم شکست.

خلاصه توی بیمارستان مامانم از زن داییم پرسید: خب…کی باید برگردیم؟ زن داییم گفت : مگه قراره برگردیم؟؟؟ قیافه ما: همه باهم پرسیدیدیم: چی ی ی ی ی؟؟؟؟ اونم گفت من این همه راهو نیومدم که برگردم… ما هم از خدا خواسته قبول کردیم و به سفرمون به قشم ادامه دادیم.

زن داییم از بازار میومد و گریه میکرد….دستش درد داشت خوب ولی همه ی بازارهای قشمو درو کرد !

خلاصه بعد از گشت و گذار در قشم به همراه خانواده داییم و یکی از دوستامون که بهمون ملحق شدن و روی هم نزدیک ۱۵ نفر میشدیم در مسیر برگشت به کرمان بودیم …یه لحظه…فقط یه لحظه نقشه افتاد دست مامانم و اونم نقشه رو اشتباه گفت هرچی میرفتیم به کرمان نمی رسیدیم.

رسیدیم به یه تابلوی رنگ ورو رفته که روش نوشته بود : نایبند! حالا نایبند کجا بود؟؟؟ یه روستای تاریک….از ماشینا پیاده شدیم . فقط چشما برق میزد…خوب شد که اهالیش خیلی بهمون لطف داشتن و ما رو توی مسجد جا دادن. ما و همراهان تمام مسجدو پر کردیم…..

ولی عجب آب و هوایی داشتو چه جای قشنگی بود صبحش رفیتم و روستا رو گشتیم ارزش اشتباه خوندن نقشه رو داشت…خلاصه این بود از خاطره پر فرازو نشیب ما !

انشا درمورد سفر

انشا خاطره سفر به کربلا در اربعین

مقدمه: اگر سفر به کربلا بخصوص در روزهای قبل اربعین قسمت شما هم شده باشد میدانید که در این سفر کوتاه به اندازه یک عمر خاطره و حس و حال خوب و عجیب برای گفتن دارید . انشای امروز من درباره یک خاطره کوتاه در سفر اربعین در حرم امام علی (ع) است.

متن انشا: یکی از تفریحات من موقع رفتن به زیارت، نشستن یک گوشه و نگاه کردن به جزئیات اطراف است، ریز شدن در افراد و اتفاقات. آن روز هم در حرم امام علی علیه السلام در نجف نشسته بودم

دمِ ورودی خانم‌ها و داشتم به زائرانی که از کشور های مختلف با لباس محلی و رنگ پوست و زبان ها و لهجه های مختلف نگاه میکردم . توی فکر بودم که یکهو صدایی ازم پرسید: عراقی؟

گفتم لا، ایرانیه! خانمی پاکستانی بود که سر صحبت را با من باز کرد. با انگلیسی دست و پا شکسته جوابش را می‌دادم. او اما انگلیسی را با لهجه خودش به خوبی حرف می‌زد؛ طوریکه من هم بفهمم.

شروع کرد همان سوال‌های همیشگی را پرسیدن: از خانواده و سن و سال و ازدواج و این حرف‌ها. همسن و سال من بود، لیسانس ادبیات از یک دانشگاه خوب کشورش داشت و چندسالی بود ازدواج کرده بود.

از من پرسید شهرش و دانشگاهش را می‌شناسم؟ گفتم بله! اسمشان را شنیده‌ام و توی نقشه جایشان را بلدم. خوشحال شد، شاید هم به ادامه گفتگو امیدوار شد.

گفت با برادرش و تعداد دیگری از فامیلشان رفته‌اند ایران، زیارت امام رضا علیه‌السلام، بعد بارشان را جمع و جور کرده‌اند آمده‌اند عراق که به زیارت اربعین برسند. گفت همسرش بخاطر کارش نتوانسته بیاید و او مجبور شده با فامیل بیاید.

برادرش او را چون باردار بوده، به کربلا نبرده و او ناچار در نجف مانده است. حسرت عجیبی داشت، به سختی از این می‌گفت که چطور از کربلا رفتن باز مانده. بهش گفتم واقعاً پیاده روی توی راه و زیارت و رفت و آمد توی کربلا برای تو خوب نیست و برادرت کار درستی کرده.

اما راضی نمی‌شد و می‌گفت برای خودش متأسف است. ازش پرسیدم دلتنگ همسرش شده؟ گفت: نه! وقتی در حرم «مولای کائنات» است، همه قلب و احساسش برای اوست.

فکر می‌کرد همه کسانی که روزی به زیارت «مولای کائنات» آمده‌اند، بخشی از وجودشان در حرم جا مانده و دیگر آن آدم قبلی نیستند. گفت فکر می‌کند همه حقیقت دنیا، حقیقت محض، همینجا توی نجف و حرم «مولای کائنات» است و همه چیزهای دیگر، تصویر و توهم‌اند.

دوست داشت تا همیشه همانجا نزد حقیقت محض بماند… ام کلثوم همینطور گفت و گفت، اما من نمی‌شنیدم. رفته بودم توی فکر همه تصویرها و توهم‌هایی که گرفتارشان شده‌ام.

زل زده بودم به چشم‌هاش و رفته بودم توی فکر. از آن منبری‌ها بود که بغض می‌کرد؛ اما گریه، نه. می‌نشست و اشک پامنبری‌هاش را نگاه می‌کرد. بعد از نماز دعایش کردم که هر سال این زیارت قسمتش بشود، آهی کشید و گفت: «اگر خیلی خوش شانس باشم، اگر خیلی خوش شانس باشم.»

این جمله آخر را طوری گفت که من یاد همه آرزوهای بعید خودم افتادم. برای او این راه طولانی از پاکستان تا کربلا خیلی بعید بود، خیلی سخت، خیلی دور!

انشا سفر به کربلا

همچنین بخوانید:

4 انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس برای پایه هشتم تا دوازدهم

10 انشا درمورد یکی از خاطرات دوران مدرسه



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.8 از 5 (4 رای)  
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است