دلگرم
امروز: شنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۷ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
خداحافظی با یار مهربان: خاطرات کوله پشتی زرد من
زمان مطالعه: 3 دقیقه
داستان پسرکی و کوله پشتی زرد رنگش که با گربه ای مشکی روی آن، نه تنها وسیله ای برای حمل لوازم مدرسه، بلکه دوست و همدمی در سفرهای کودکی بود؛ تا روزی که در پارک ناپدید شد.

انشا در مورد کوله پشتی من

انشا با موضوع یارانه به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند. با دلگرم همراه باشید.

موضوع انشا کوله پشتی من

به همراه برادر بزرگترم به مغازه کیف فروشی رفتیم. او قرار بود به مدرسه برود و مادر و پدر نیز در تلاش بودند تا هر چه زودتر لوازم التحریر مورد نیاز او را تهیه کنند. در پشت ویترین چشمم به کوله پشتی زیبایی که منتظر یک کودک بود، افتاد. کیف به رنگ زرد بود و گربه ای مشکی روی آن دوخته شده بود. چند ثانیه ای به آن خیره شده بودم که با صدای مادر به خودم آمدم. پس از خرید کوله مورد نظر برادرم از مغازه خارج شدیم. نمی توانستم به آن کوله پشتی زیبا فکر نکنم. حس می کردم گربه روی آن منتظر این است که برگردم و او را با خود به خانه بیاورم.

انشا

نقاشی کیف را در دفترم کشیدم و به خواب رفتم. صبح روز بعد بسته ای که با کاغذ کادوپیچ شده بود را در کنار تختم دیدم. تعجب کرده بودم که چه کسی این را این جا گذاشته و درونش چیست؟ بسته را که باز کردم از خوشحالی گریه ام گرفت. کوله پشتی ویترین در دستان من بود. از پدر و مادر تشکر کردم. از آن روز کوله پشتی ام را با خود به همه جا می بردم. در اکثر سفرهایی که در زمان کودکیم رفتم، همراه من بود. کوله پشتی من صرفا یک جسم بی جان نبود. من او را کنار اسباب بازی هایم می نشاندم و برایش قصه تعریف می کردم. به طبیعت که می رفتیم او را زیر سرم می گذاشتم و به آسمان خیره می شدم. آن زمان فکر می کردم با این کار کوله پشتی من می تواند بفهمد که در ذهنم چه می گذرد و دیگر نیازی به توضیح دادن افکارم برای او نیست.

همچنین بخوانید:
انشای ادبی در مورد احترام به پدر و مادر

انشای ادبی در مورد احترام به پدر و مادر

انشایی توصیفی و ادبی با موضوع احترام به پدر و مادر برای آشنایی دانش آموزان با نگارش و مهارت نوشتاری، همراه با بررسی اهمیت این موضوع در دین و اخلاق.

یک روز که قرار بود به همراه پدر به پارک بروم با خوشحالی اسباب بازی هایم را به همراه یک بطری آب داخل کوله گربه ایم قرار دادم. زمان بازی کوله را روی نیمکت جلوی سرسره گذاشتم. هنگامی که از سرسره پایین آمدم کیف روی نیمکت نبود. در ابتدا فکر کردم که شاید پدر آن را برداشته است. به سمتش دویدم و دیدم که دست های او خالیست. کوله زیبای من گم شده بود. پس از خاطرات بسیاری که با او داشتم زمان جدایی فرارسیده بود. با اشک های کودکانه ام با کوله پشتی زرد رنگم خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits