ادامه قصه سفید برفی و هفت کوتوله
پیرزن گفت: «بگذار نشانت بدهم چقدر زیبا می شود. فقط یک لحظه طول می کشد.»
سفیدبرفی خواست عقب برود، اما پیرزن ناگهان یک قدم جلو آمد و روبان را دور کمرش انداخت. روبان تنگ و تنگ تر شد. سر سفیدبرفی گیج رفت و روی زمین افتاد.
پیرزن خنده ای کوتاه کرد و با عجله از کلبه دور شد.
آن شب، کوتوله ها به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی حرکت روی زمین دیدند. روبان محکم دور کمرش بسته شده بود. فوری گره را باز کردند و روبان را از کمرش برداشتند.

سفیدبرفی نفس بلندی کشید و چشم هایش را باز کرد.
کوتوله ها دورش جمع شدند. نگرانی از چهره های کوچکشان پیدا بود.
گفتند: «آن پیرزن همان ملکه بود. با جادو خودش را به شکل دیگری درآورد و فریبت داد. دیگر در را باز نکن؛ برای هیچ کس.»
سفیدبرفی آهسته گفت: «فهمیدم. او می تواند خودش را شبیه آدم های مهربان نشان بدهد.»
وقتی ملکه به قصر برگشت، همان وقت سراغ آینه رفت.
پرسید: «آینه، آینه ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»
آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه ها، در خانه ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»
ملکه پایش را به زمین کوبید. نقشه اش به نتیجه نرسیده بود.

این بار، شانه ای زیبا برای مو ساخت. شانه مثل طلا می درخشید، اما جادویی خواب آور در دندانه هایش پنهان کرده بود.
باز هم چهره اش را عوض کرد و به شکل پیرزنی مهربان درآمد؛ پیرزنی با سبدی پر از چیزهای قشنگ. بعد دوباره از میان جنگل گذشت و به کلبه رسید.
آرام در زد و صدا زد: «شانه های خوب دارم! شانه های زیبا برای موهای بلند و درخشان!»
سفیدبرفی از پنجره نگاه کرد و سر تکان داد.
گفت: «نمی توانم در را باز کنم. کوتوله ها گفته اند باز نکنم.»
پیرزن گفت: «چه خوب که مراقبی. در را باز نکن. فقط از همین پشت پنجره نگاه کن.»
بعد شانه را بالا گرفت. شانه زیر نور خورشید برق زد.

سفیدبرفی با خود فکر کرد هرگز شانه ای به این زیبایی ندیده است. این زن هم شبیه آن دست فروش روبان نبود. نمی دانست ملکه می تواند هم چهره اش را عوض کند، هم صدایش را.
در را فقط آن قدر باز کرد که شانه را بگیرد.
پیرزن با صدایی نرم گفت: «همین کافی است. بگذار شانه را در موهایت بگذارم، بعد می روم.»
همین که شانه به موهای سفیدبرفی خورد، جادو اثر کرد. پلک هایش سنگین شد و روی زمین افتاد؛ انگار به خوابی خاموش فرو رفته باشد.
ادامه داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله با فریب ملکه
ملکه با شتاب دور شد و خیال کرد این بار پیروز شده است.
اما شب، کوتوله ها برگشتند و سفیدبرفی را روی زمین پیدا کردند. با دقت همه جا را گشتند. ناگهان چشمشان به شانه ی افسون شده افتاد که میان موهایش مانده بود.
شانه را بیرون کشیدند.
سفیدبرفی نفس کشید و چشم هایش را باز کرد.













آموزش کامل کف بینی و رمزگشایی از 4 خط اصلی دست به زبان ساده
طرز تهیه چیپس شکلاتی پروتئینی با 3 قلم مواد و بدون شکر در 15 دقیقه
با یک جمله، پادشاه را نجات داد! داستان شگفت انگیز جوانی که عقل می فروخت
ترفند ساخت دسته داس با لوله پلاستیکی؛ آسان و کم هزینه
ساخت مته مینیاتوری با موتور دی سی و باتری ؛ ابزاری دست ساز و کاربردی
معنی و مفهوم ضرب المثل های زنبور در فرهنگ ایرانی
داستان پندآموز «سایه درخت»؛ گاهی مهربانی، بزرگ ترین سرمایه زندگی است
ساخت یک فن قدرتمند با لامپ LED و شارژر موبایل؛ اختراعی شگفت انگیز
شعر اسب ابری از اسدالله شعبانی منتشر شد
دیدگاه ها