روزی روزگاری چوپان ساده دل و فقیری بود که در این دنیا فقط با دو تا گوسفند در یک بیابان به تنهایی زندگی میکرد. او خیلی به شهر رفت و آمد نمیکرد چون بیشتر از راه دوشیدن شیر گوسفند و درست کردن لبنیات روزگارش را به سادگی میگذراند.

فصل بهار مرد ساده دل قصد سفر به شهر را کرد، زمانی که به داخل شهر رسید در دکان میوه فروشی چشمش به دانههای درشت و سیاه گیلاس افتاد. او تا آن روز نه گیلاس دیده بود و نه طعم آن را تا به حال چشیده بود، کمی این پا و آن پا کرد و خلاصه تصمیمش را گرفت و جلو رفت. با اندک پولی که از فروش ماست و پنیرش پس انداز کرده بود چند دانه گیلاس خرید و با اشتیاق فراوان خورد. و در حین خوردن مدام با خودش میگفت: « به به ... عجب گیلاس آبدار و شیرین و خوشمزهایی... »، «دفعهی بعد که به شهر رفتم، باز هم از این گیلاس میخرم و میخورم» ...

به هر حال سه ماه طول کشید تا این مرد ساده دل دوباره برای فروش لبنیاتش به شهر برود. به شهر که رسید، لبنیاتش را فروخت؛ قند و چایی و نیازهای دیگرش را خرید و مقداری از پولهایش را نگه داشت و مستقیم به سمت میوه فروشی به قصد خرید گیلاس رفت. از بخت بد این مرد، فصل گیلاس گذشته بود به همین خاطر میوه فروش آلو سیاه میفروخت. مرد ساده دل با خودش گفت: «ببین در این مدتی که به شهر نیامدهام، گیلاسها چه قدر گنده شدهاند». او بقیهی پولش را به میوه فروش داد و چند عدد آلو سیاه خرید و در وسط میدان شهر نشست و آلو سیاهها را با ذوق فراوان شروع به خوردن کرد. طعم آلو سیاه با طعم گیلاس خیلی متفاوت بود و به خوبی گیلاس نبود به همین خاطر مرد ساده دل از مزهی آلو سیاه خیلی خوشش نیامد؛ اما چون بابت آنها پول داده بود، همه را یکی یکی خورد و با خودش گفت: «کاش همان وقتی که به این بزرگی نشده بود، یک بار دیگر به شهر میآمدم و گیلاس میخریدم و میخوردم»

این بار وقتی مرد ساده دل به خانهاش برگشت، دیگر فکر گیلاس را از ذهنش بیرون آورده بود. اما باز هم مدتی طول نکشید که زمان فروش لبنیات در شهر رسید. به همین خاطر بار و بندیلش را جمع کرد و برای فروش به شهر رفت. دیگر میلی به خرید میوه نداشت، اما نمیتوانست از مقابل دکان میوه فروشی هم عبور نکند. او لبنیاتش را فروخت و آنچه را که میخواست تهیه کرد، و با بقیه پولش از کنار میوه فروشی در حال رد شدن بود. میوه فروش مقدار زیادی بادمجان سیاه جلوی مغازهاش ریخته بود. مرد ساده دل فکر کرد که بادمجان سیاه همان گیلاس سیاه است که تا اینقدر بزرگ شده. تصمیم گرفت مسیرش را ادامه بدهد و از شهر بیرون رود که یک لحظه با خودش گفت: «هر چه باداباد. بگذار این بار گندهاش را بخرم، ببینم این بار چه طعمی دارد...»

با این فکر به دکان میوه فروشی رفت و دو تا بادمجان خرید. در گوشهای از شهر نشست و بادمجان را به دست گرفت و گاز زد. نه شیرین بود، نه آب دار و نه خوشمزه. بادمجان خام طعم خیلی ناخوشایندی برایش داشت. به همین خاطر نتوانست آن را قورت بدهد؛ از شدت عصبانی بادمجانها را از دهانش به بیرون پرتاپ کرد و گفت: «مرده شورت ببره که هر چه گنده تر میشی، بدتر میشی.»کاربرد ضرب المثل : از آن روزگار به بعد هر وقت بخواهیم بگوییم که با بالا رفتن سنت به جای بهتر شدن بدتر شدهای، میگوییم: «مرده شورت ببره که هر چه گندهتر میشی، بدتر میشی.»












فانوس پیرزن؛ داستانی پندآموز درباره امید
آموزش ساخت تراریوم؛ باغ شیشه ای کوچک و تماشایی در خانه
قاشق و چنگال های قدیمی را دور نریزید؛ با آن ها پایه عکس و چوب لباسی شیک بسازید!
با چند نوار کاغذی رنگی، گلدان و ظروف زیبا بسازید؛ یک کاردستی خلاقانه و کم هزینه!
سوینگ یوگا؛ تمرینی معلق برای تندرستی و نشاط
راهنمای کامل نگهداری از سنکیو بال فرشته
ضرب المثل های خر در فرهنگ فارسی
ساخت اجاق چوبی با پیت حلبی؛ ایده ای ساده اما با یک نکته ایمنی بسیار مهم
راهنمای جامع خرید تراول ماگ؛ قبل از خرید این نکات را حتماً بدانید!
دیدگاه ها