دلگرم
امروز: سه شنبه, ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۸ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
شعر با برگ | برترین اشعار عاشقانه و احساسی در وصف برگ
زمان مطالعه: 5 دقیقه
در این مطلب از مجله دلگرم گلچینی از زیباترین شعرها در وصف برگ را برگزیده ایم. با ما همراه باشید .

برگزیده زیباترین شعر با برگ

 

"برگ درخت" در نقاشی‌ یک کودک، سبز رنگ است
عاشقان، برگ یک درخت را زیبا می‌بینند و می‌پندارند که زیبا می‌ماند!
آه..
اما یک دلسوخته..رنگ برگ را همرنگ دلش، زرد می‌بیند؛ سوخته!
و من همان برگ درختی بودم که
سبز آمــد
زیبا..
زرد شد،
زرد ماند
افتاد..زرد رفـت...
و درخت همان درخت بود، ماند...

شاعر نیما مرادی

separator line

شعر در وصف برگ

دنبال چه چیزی آخرین برگ درخت؟
تاکی بستیزی آخرین برگ درخت؟
سعی تو بهار برنمی گرداند
باید که بریزی آخرین برگ درخت.

شاعر علی بهرامی

separator line

شعر کوتاه در مورد برگ

اییز آمد
و من
هنگامِ صبح
با ریزشِ پنجمین برگِ درختِ چنار
متولد شدم

شاعر نگار خوانین زاده

separator line

شعر بلند درباره برگ

در شبی سرد و پر از طوفان و باد
باز ایزد بنده ای را هدیه داد
عاشقان را محرم و روزی ده است
گر بخواهی هم توکل، او به است
خسته مردی بود در بستر عیان
درد او درد روان بود و روان
پیش از این بیماری و درد روان
نقش بندی بود کار این جوان
هر طبیبی او به بستر دیده بود،
با سخن قطع امیدش کرده بود
همسر دل خسته اش در غم نشست
با سخن های طبیبان می شکست
مرد، تنها می شمرد و می شمرد
چند روزی او غذایی هم نخورد
تک درختی مو عیان از پنجره
بود کانون نگاهش یکسره
همسرش پرسید از او کی چرا؟
می کنی بر خویشتن ظلم و جفا؟
می شماری بهر چه هر روز و شب ؟
هشت و هفت و شیش و پنج و باز تب
گفتش ای جانا ببین آن تک درخت
گر بریزد آخرین برگش به وقت؛
من دگر از خویشتن خالی شوم
من دگر هم خوب نه، عالی شوم
آن یگانه برگ این مو گر رود
خستگی هم از تن من در رود
می شود روح از تن و جانم جدا
می شوم از هر دوا دارو رها
همسرش با اشک آهی برکشید
ناله ای کرد و لبانش را گزید
پنجره را بست و رفت از آن اتاق
با دلی غمدیده از درد فراق
پیرمردی با خرد از دوستان
همدم و همکار دو یار جوان
از پی احوال مرد آگاه شد
سینه اش پر از غم و از آه شد
داستان برگ آخر را شنید
زیر لب حرفی زد و آهی کشید
داد دختر را نوید آن پیرمرد
تا خود ایزد کند درمان درد
دخترک چشمش بدان یک برگ بود
صورتش زرد و کمی بیرنگ بود
آسمان رعدی زد و تاریک شد
لاجرم امید او باریک شد
بادهای پشت هم، بر باد ده
دخترک : " ایزد خودت امداد ده"
گو که طوفانی به راه افتاده بود
دخترک امید از کف داده بود
آن شب تاریک و بارانی گذشت
با همه سختی و آسانی گذشت
شوهر بیمار او کردش صدا
تا بیاید بر زند این پرده را
پنجره را باز کرد و باز کرد
ناگهان از شوق گو پرواز کرد
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
از خوشی چون مار گویی لایه کرد
آخرین برگ درخت بر جای بود
با تمام بادها برپای بود
شوهرش هم کرد ایزد را سپاس
با خودش گفت ای رفیق بی حواس
او خودش خواهد که باشی زنده مرد
حال بهر چه کنی با خود نبرد؟
در شب طوفانی و باران و باد
باز ایزد بنده ای را هدیه داد
ناگهان جمعی عزادار از کنار
با یکی تابوت بر دوش و نَزار
می گذشتند از کنار تک درخت
با دلی سرگشته و برگشته بخت
ناگهان دختر سرش گو خیره شد
غم به شادی و سرورش چیره شد
پیرمرد مهربان از جان گذشت
تا دل غمگین آنان شاد گشت
شب به هنگام دل طوفان کشید
پرده ی نقاشی برگ امید

شاعر علیرضا قنبرپور

separator line

شعر نو در وصف برگ

برگی می رقصید
بر سر شاخ چناری بی برگ
نفس خسته ی باد
اوج موسیقی پاییزی بود
چه شکوهی دارد
آخرین جلوه گری در نظر رهگذران
در نمایش همه شرکت دارند
برگ ها می رقصند
باد در اوج خودش میخواند
شاخه ها هم خوانند
من و تو می نگریم
زرورق در تن برگ چه لباسی شده است...
سردی نافذ باد
رمق برگ طلایی را خورد
و شکوهش دل من را لرزاند
برگ آماده ی اجرا شده است...
آخرین صحنه ی رقص
چه شکوهی دارد...
رقص مرگ اجرا شد...
ماه بر رخت زر برگ درخت
پولک دوخته است...
برگی می رقصید
همچنان می رقصید
کنده شد از سر شاخ
و هر اندازه بگویی دور شد
شاخه ی لخت درخت تنها شد
باد،موسیقی خود را می خواند
نفسش سرد تر از دیروز بود
و درخت از سر احساسش گفت:
چه شکوهی دارد...
رقص و موسیقی احساس و هزاران همخوان
بی نظیر است پاییز...
هیچ فصلی به دلش این همه موسیقی نیست..
و چه زیبا پاییز...

شاعر سارا یغمایی

separator line

 

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits