alexametrics
دلگرم
امروز: جمعه, ۰۷ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۲ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۷ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
شعر برای غروب پاییز | غمگین ترین و دپ ترین اشعار در وصف غروب پاییز
4
زمان مطالعه: 10 دقیقه
پاییز است و غروب های کشنده اش ... عاشق که باشی و دور مانده زیار ... غروب پاییز شاعرت خواهد کرد ... ! با ما باشید و از خواندن شعرهایی که در وصف غروب پاییز سروده شده اند لذت ببرید .

گلچین زیباترین شعرهای دلتنگی غروب پاییز

غروبِ پاییز می آید؛

هزاران برگ پاییزی؛

لباس زرد خود بر تن؛

به زیر گامهای عابری خسته؛

خزان و خشکی خود را،

به نجوا باز می گویند؛

غروبِ جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش؛

تنها به قدر یک بهانه،

فاصله باقیست؛

یکی آمد،

کلید قفل لبهای مرا،

آهسته بردارد؛

ولی من؛

این سکوتم؛

آخرین سرمایه ام را؛

با کسی،

قسمت نخواهم کرد؛

به تنهایی قسم؛

دلتنگِ دلتنگم؛

میان آسمانِ دل گرفته،

با دلِ تنگم؛

فقط،

یک پنجره،

راه است؛

غروب و جمعه و پاییز؛

عجب ترکیب دلتنگی

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر "غروب پاییز" از شاعر "فریدون مشیری"

دلم خون شد از این افسرده پاییز ؛ از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر
لب فسرده
شفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبناک
به هر سیلی گلی افتاده بر خاک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای
اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
فرود آید نگاه از نیمه راه
که دست
وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که
جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن

شعر از : فریدون مشیری

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر عاشقانه غروب پاییز..

کاش خورشید به ماه ِ تابان.... برسد
ساحل ِاغوش دریا به بیابان.... برسد

یک شب بارانی ام در چمدانی از سکوت
اشک چشمم به گل تشنه ی دامان برسد

تو همان شعر بلندی که سرودش حافظ
کاش در فال ِمن امشب "دل" به جانان برسد

حوض ِ ابی می شوم در اسمان تیرگی
اگر این ماه سراسیمه ی پنهان برسد

دل رها کرده به دنبال خودم می گردم
گیج و تنها، اگر این گوی به میدان برسد!؟

حال من بسته به سبزِ جنگل ِ چشمان توست
اگر این قهوه ی تلخ غم به فنجان برسد

برگ زردی می شوم رقصان میان باد تا..
بعض ِابر سرد پاییزی به باران برسد!

همچو نیلوفر به مردابی غزل خوان میروم
لحظه ی غروب ِپاییز که زمستان برسد

درد ِ دل را میزنم فریاد با تقویم ِ دی
اگر امشب این قدم ها به خیابان برسد!

دانه ی گم شده ام در دل ِ سرخ یک انار!
کاش با تو یلدایی ترین حال به پایان برسد

شعر از : مینا زرد دادخانی

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

متن آهنگ غروب پاییزه قاسم جبلی

غروبِ پاییزه… دلم، غم انگیزه…
چشمِ فلک؛ نم نم…
اشک هاشو می ریزه
ای آسمون من هم؛ دلم پره درده…
مثلِ تو؛ غمگینه
از زندگی، سرده
جوونیـم؛ خزون شــده
دلم، بی همـــزبون شــده

عشق و امید و زندگی؛ نصیبِ این و اون شده
پاییـــز؛ بــرام یک زندونه
بعدِ پاییز؛ زمستونه
منم غروبِ پاییزم…!
همیشه چشمم گریونه…
کمتر ای مونسِ جان؛ بر منِ دیوانه بخند!
که در این دشتِ جنون؛ عاقل و دیوانه یکیست

شعر غمگین و احساسی غروب پاییز

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر بلند و غمگین غروب پاییز

همچو عروسی نومید و بیدل
سرخوردە از حجله و از منزل
پاییز روزی، در افقی دوردست
زرد و پریش بار سفر می بست

تکەی ابری سیاە و پلید
در گوشەای از آسمان خزید
خزان سوار تازیانەی باد
آوازمرگ شاخه سر می داد
رقص مرگ برگهای سرخ و زرد
بانوایی، سرشار سوز و درد

کبوتران تاجی اندوهناک
سراندر جیب، ز سرمای سوزناک
رفته از یاد سار آواز وشور
چشم امید سوی فردای دور
آسمان جولانگه سیە زاغان
تازیانەزنان خزان بر باغان

لحظه ای خوش نوایی دلنواز
بادل پردرد، همی گشت همراز
گردی زان دل پرگردم زدود
باد چموش آن نواراهم ربود

حمال پیر واپسین بار خوێش
بر زمین نهاد نحیف و پریش
خرخر درابه ی بقالها
همی بست بازار قیل و قالها

قامت کوژکوی وجاده ها
زیرپایهای آدم زاده ها
اندک اندک میگشت راحت و راست
همچو روزهای پیشین برمی خاست

جیغ وعتاب جوان دختری
خطابش پسر رهگذری
ذهن مرا جلب نمودسوی خویش
آنی گرداندم سویش روی خویش
معلوم بودکه او قصد بد داشته
دختر پاک را هرزه انگاشته

دختری زیباروی و ‌سربناز
روی لای پنجره ای نیمه باز
دوتای پنجره را پیوند داد
روی زیبایش پس آن نهاد

آنک، ازره رسد سر گرگ و میش
چنگ زنان بردل غمبار و ریش
سوت و کورتر زدلم جاده ها
تهی تر از پیش جام باده ها

بازار گل بی رونق و کساد
پایزدلان، مسرورند و دلشاد
راویان اندوهند همه نشانه ها
شده همرنگ پاییز دیوار خانه ها

دوختمش برآسمان نگاه را
زنده گرداند دردلم پگاه را
دفتر خاطرات تلخ باز شد
سوزش زخم دلم آغاز شد

ازان پورو دختر رهگذر
اندرین غروب غم نیست اثر
پاک شد عکس دختر و پنجره
نیست دگر سایه ای زان منظره

با قدمهای کجدار و مریض
همره رهی طویل و عریض
نیست نای شدن سوی خانه ام
چه سنگین بارغم بر شانه ام

کجای روم با دلی سرشار درد
غوطه ور درگرداب سرد زرد
بادرونم خلوتی کنم دمی
نهم شاید،روی زخمش مرهمی
....
آه دست بیرحم خزان چه زود
ز تقویم عمربرگی دیگر، زدود
دوباره روی کریه نیم ەشب
هدیەاش کولەبار درد و تب
باید زیربال تنهایی، روم
لاجرم، سوی غمهایم شوم

دگر بار در کلبه ای سوت و کور
شوم همبستر غمهای ناجور
ناگزیر سوی خانه میروم
مونس چشم گریان میـشوم

نشود دوست شد باشه ڕغریب
منم ز آشنایانم بی نصیب

قهقه ای دور گوشم را نواخت
چو آتش عمق قلبم را گداخت
چون شود درین غروب تنگدل
یافت شوند آدمکانی سنگدل؟

تنها مونسم در رە خیال بود
روی ذهن خسته ام و بال بود
ناگه آرام صدایی دلنواز
جوابم را به نرمی کرد آغاز:

آری ، زیادند آدمیزاد دون
تاجران بی غم دریای خون
آری هستند آنک ریشخند زنان
به احساس، عشق، بە قلب زنان

بە گلبرگهای غروب پاییز
بە دلهای ازین غروب لبریز
بە خورشید رنگ و رو پریده
به زاهدان عزلت گزیده

بە من بە تو بە هزاران بی پناه
بە اشک و آه یتیمان، در پگاه
بە گریه ی خاموش بیوە زنان
بە زخم خوردگان چرخ زمان

بە جهل و، به بستر بیماری
بە شب های غرق در بیعاری
بە زنجیر، طناب و چوبه ی دار
به‌ سیاهچال تر تنگ و تار

به نعره ی بلند جلادان
به دهشت شبهای تیرباران
بە بیرحمی تازیانە زنان
بە فکر روشنفکران زمان

بە تفاوت زیاد زن و مرد
بە نالەی جانسوز از سر درد
بە زنان تا زیردست در خاک
بە احساس ناب، بە عشاق پاک

بە عرقهای خشک کارگر
بە رنج بی حاصل برزگر
به قانون کار، کودکان کار
به بهشت و به دوزخ و پر نار
بە صدای شکست خامە ها
بە متون لای روزنامه ها
بە در مدرسەهای بستە
به کتاب و دفترهای خستە
بە دستاورد خداوند جنگ
به خود نه که تا فرق غرقند در ننگ

رخت همدردی ز دل کندەاند
در عزای دیگران سرزنده اند

آری می خندند و دلشادند
زقید و بند وجدان آزادند
جوانمردی خویش بفروختەاند
دیده به مال و ثروت دوخته اند

ریختن خون پاک هر جوان
بهرایشان بود تاب و توان
قطره اشک دختران ذلیل
بود بهرشان دری بی بدیل

آه سرد آواره ای بی پناه
گرم نماید کاخهایشان گاه گاه
نه رحمی سوی گرسنه دارند
نه دستی سوی برهنه دارند

ز سیلاب خون ناحق جاری
نیاورند خم به ابروی آری
نیاستدار چرخ کارخانه شان
شادتر شود بزم شبانه شان

یاس سراپای وجودم گرفت
ترس زیستن تارو پودم گرفت

گفتمش چیست سهم ما ز زندە بودن
چیست حاصل ما راز جامه سودن
گفت مرا نومیدی دور کن زسر
افق روشن دور را نگر
ما را شکست دیو شب باید
مام سپیده مهری نوزاید

شعر از : سید مادح کهنه پوشی (زایەڵە)

شعر غمگین غروب پاییز

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر نو در وصف غروب پاییز


غروب پاییز
غروب است
آسمان ابری
در کنجی کنار پنجره
روی صندلی نشسته ام
چراغ های شهر مثل ستاره
پشت پنجره نهفته است
نسیم از لای پنجره می وزد
صدای غارغار کلاغ ها
بوسه ی شبنم به روی برگ ها
برگ های جان باخته از شاخ درخت
با صدای سرد و غمناک چکاوک ها
روی پوستین نمناک شاخه ها
و اسمانی ابری با حجرت پرستوها
اری پاییز رفتنی ست با بازگشت پرستوها...

شعر از : محمد افلاطونی

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر غمناک غروب پاییز

اشعار من شبیه گذشته شعار نیست
چشمان خیس من بخدا خنده دار نیست

پاییز با غروب خودش گفت : بیخیال
این ابرهای سرخ که ابر بهار نیست

فهمیده ام که خنده ی معشوقه رفتنی است
لبخند رسم دائم این روزگار نیست

از آن زمان که عشق فقط بازیچه ای شده
دیگر کسی برای کسی بی قرار نیست

شاعر بس است قافیه سازی برای عشق
عشقی که مرد خانه ی او جز مزار نیست

شعر از : علی رفیعی (پریش)

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر کوتاه در مورد غروب پاییز

نه جامـــه‌یِ نقره‌کوب دارد، پاییز
نه تحـــــولِ قلـــــوب دارد، پاییز

دلخسته‌ و دلشکسته‌ و‌ دلتنگ است
شاید غمی از غــروب دارد، پاییز

شعر از : علـی اکبـر رضـایـی

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر نو درباره غروب پاییز

برایت

دلتنگی عصر پاییز را می فرستم

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد.

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر احساسی و عاشقانه در مورد غروب پاییز

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است

چه آتشی به دلم زد نگاه معصومت

از آن دو چشم قشنگت که عشق لبریز است

هنوز اسم تو و اشکِ جاری چشمم

هنوز باغ لبانت ز خنده گلریز است؟

در آسمان دلم عطر گیسوانت چون

ترنم خوش باران به صبح جالیز است

تمام آنچه که دارم دلی است هدیه به تو

و شرمسار نگاهت که هدیه ناچیز است

بمان کنار من ای خورشید دشت امیدم

غروبِ رفتن تو آسمان غم انگیز است ...

شعر از : مسعود امیری نژاد

--------------------شعر برای غروب پاییز--------------------

شعر برای پاییز : مجموعه ای از 55 شعر زیبا در وصف پاییز | دلگرم

شعر برای فصل خزان | ناب ترین اشعار درباره پاییز و فصل خزان | دلگرم



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.8 از 5 (4 رای)  
  • منبع
  • shereno.com
  • blog.ir
  • blogfa.com
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits