در شهری کوچک، جوانی به نام «نوید» زندگی می کرد که همیشه آرزو داشت از شهرش بیرون برود و زندگی تازه ای شروع کند.

او به نقاشی علاقه زیادی داشت و دوست داشت روزی در یک شهر بزرگ، کارگاه خودش را راه بیندازد.
اما هر بار که تصمیم می گرفت، چیزی مانعش می شد.
یک روز می گفت:
«وقتی پول بیشتری جمع کردم، می روم.»
روز دیگر می گفت:
«وقتی وسایل بهتری خریدم، شروع می کنم.»
گاهی هم به خودش می گفت:
«فعلاً وقتش نیست. شاید چند ماه دیگر شرایط بهتر شود.»

یک عصر، نوید برای خرید به ایستگاه قدیمی شهر رفت. هنگام برگشت، متوجه شد قطاری که سال ها بود از آن مسیر عبور می کرد، برای چند دقیقه در ایستگاه توقف کرده است.
مردم سوار می شدند و پیاده می شدند.
نوید روی سکوی ایستگاه ایستاد و به قطار نگاه کرد.
کنارش پیرمردی که مسئول قدیمی ایستگاه بود، نشسته بود.
پیرمرد پرسید:
«قرار نیست سوار شوی؟»

نوید خندید و گفت:
«نه. من هنوز آماده نیستم.»
پیرمرد پرسید:
«برای چه چیزی؟»
نوید گفت:
«برای شروع زندگی جدید.»
پیرمرد به قطار نگاه کرد و گفت:
«پس منتظر چه هستی؟»

نوید گفت:
«پول بیشتر، وسایل بهتر و یک فرصت مناسب.»
پیرمرد لبخند زد و جواب داد:
«من چهل سال است قطارها را می بینم. یک چیز را خوب فهمیده ام؛ کسی که همیشه منتظر بهترین زمان می ماند، بیشتر قطارها را از دست می دهد.»
نوید چیزی نگفت.
صدای سوت قطار بلند شد.
او چند قدم به سمت واگن ها رفت، اما دوباره ایستاد.
با خودش گفت:
«نه... هنوز زود است.»
قطار حرکت کرد و از ایستگاه دور شد.
ماه ها گذشت.
نوید همچنان بهانه های مختلف پیدا می کرد.
یک روز که برای دیدن پیرمرد به ایستگاه رفت، متوجه شد سکوی قطار خلوت است.
پرسید:
«قطار امروز چه ساعتی می آید؟»
پیرمرد گفت:
«این خط دیگر مثل گذشته فعال نیست.»
نوید با تعجب پرسید:
«یعنی چه؟»
پیرمرد گفت:
«مسیر قطارها تغییر کرده. از این به بعد بیشتر قطارها از مسیر دیگری عبور می کنند.»
نوید روی نیمکت نشست.
ناگهان یاد همان روز افتاد.
روزی که قطار درست جلوی پایش ایستاده بود.
آن روز تصور می کرد فرصت های بیشتری خواهد داشت.
اما حالا فهمیده بود همیشه چنین نیست.
چند روز بعد، نوید به خانه برگشت.
تمام وسایلی را که سال ها برای شروع کار جمع کرده بود، روی میز گذاشت.
یک تکه کاغذ برداشت و روی آن نوشت:
«اگر همیشه منتظر آماده شدن بمانی، شاید هیچ وقت شروع نکنی.»
صبح روز بعد، اولین تابلویش را کشید.
نقاشی ساده ای بود، اما برای نوید ارزش زیادی داشت؛ چون حاصل اولین قدم واقعی او بود.
چند ماه بعد، کارهایش را در نمایشگاه کوچکی در همان شهر به نمایش گذاشت.
مردم از نقاشی هایش استقبال کردند.
نوید بعدها به شهرهای دیگر هم سفر کرد و سرانجام توانست کارگاه کوچکی برای خودش راه بیندازد.
اما هرگز آن قطار را فراموش نکرد.
سال ها بعد، وقتی کسی از او می پرسید:
«چطور بالاخره شروع کردی؟»
لبخند می زد و می گفت:
«یک روز فهمیدم زندگی همیشه دوباره در ایستگاه ما توقف نمی کند.»
پیام داستان
همه فرصت ها بارها تکرار نمی شوند.
گاهی بیش از آنکه به شرایط ایده آل نیاز داشته باشیم، به شجاعت شروع کردن نیاز داریم. البته تصمیم های مهم باید با فکر و آگاهی گرفته شوند، اما ترس و کمال گرایی هم نباید باعث شوند تمام فرصت ها را برای «یک روز مناسب تر» عقب بیندازیم.
اگر فرصتی ارزشمند پیش رویت قرار گرفت، آن را بشناس؛ چون بعضی قطارها فقط یک بار در ایستگاه زندگی توقف می کنند.












چرا لباس ها در ماشین لباسشویی چروک می شوند؟ علت های اصلی و راه های جلوگیری
طرز تهیه چیکن هات اسپایسی خانگی با روکش چیپسی
طرز تهیه مربای گلابی جنگلی با گلابی تازه
کچلیک بشتباش؛ خوراک خوشمزه مازندرانی بدون گوشت با کدو و عدس
خرمای شکلاتی مجلسی؛ یک شیرینی شیک و خوشمزه با مغزهای خوش طعم
بهترین نوشیدنی بعد از ورزش: راهنمای کامل گزینه های عالی برای ریکاوری و آبرسانی
چرا روغن ترمز عمداً آب جذب می کند؟ راز ایمنی هیدرولیک
کروسان سوسیس؛ فینگرفود خوشمزه و طلایی برای مهمانی و دورهمی
کامچاتکا کجاست ؟ سفر به سرزمین آتشفشان ها و آبفشان ها
دیدگاه ها