در یکی از بازارهای قدیمی شهر، پیرمرد کفاشی مغازه کوچکی داشت.

مغازه اش ساده بود؛ یک میز چوبی، چند ابزار قدیمی، نخ های رنگارنگ و قفسه ای پر از کفش.
پیرمرد هر روز صبح زود مغازه را باز می کرد و تا غروب به تعمیر کفش های مردم مشغول بود.
یک روز جوانی به نام «سامان» وارد مغازه شد.
کفش هایش نو و گران قیمت بودند، اما خودش بسیار ناراحت به نظر می رسید.
کفش ها را روی زمین گذاشت و گفت:
«از این زندگی خسته شده ام. هرچه تلاش می کنم، باز هم از بقیه عقب تر هستم.»
پیرمرد بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:
«چرا فکر می کنی از بقیه عقب تری؟»

سامان گفت:
«دوستم ماشین جدید خریده، یکی دیگر خانه خریده، یکی هم به کشور دیگری رفته. همه دارند پیشرفت می کنند، اما من هنوز همان آدم قبلی هستم.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«کفش هایت را دربیاور.»
سامان کفش هایش را درآورد.
پیرمرد آنها را برداشت و به گوشه مغازه برد. سپس یک جفت کفش بسیار کهنه از قفسه بیرون آورد.
کفش ها آن قدر فرسوده بودند که قسمت هایی از آنها پاره شده بود.
پیرمرد گفت:
«این کفش ها را ببین.»

سامان گفت:
«خیلی کهنه اند.»
پیرمرد گفت:
«صاحبشان هر ماه آنها را برای تعمیر می آورد.»
سامان پرسید:
«چرا یک جفت کفش نو نمی خرد؟»
پیرمرد آهی کشید و گفت:
«چون توان خرید ندارد. اما هر بار که کفش ها را تعمیر می کنم، با خوشحالی می رود؛ چون می تواند دوباره با آنها سر کار برود.»

سامان ساکت شد.
پیرمرد سپس گفت:
«حالا به کفش های خودت نگاه کن.»
سامان به کفش های گران قیمتش نگاه کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«تو چیزی داری که خیلی ها آرزویش را دارند، اما به خاطر چیزهایی که هنوز نداری ناراحتی.»
سامان چیزی نگفت.
پیرمرد یک تکه کاغذ برداشت و روی آن نوشت:
«آنچه نداری، دلیل ناراحتی تو نیست؛ مقایسه کردن خودت با دیگران است.»
سامان نوشته را خواند.
پیرمرد گفت:
«اگر همیشه به کفش نفر جلویی نگاه کنی، هیچ وقت متوجه نمی شوی کفش خودت چقدر برای راه رفتن مناسب است.»
این جمله در ذهن سامان ماند.

وقتی از مغازه بیرون آمد، برای اولین بار به جای نگاه کردن به ماشین ها و خانه های دیگران، به مسیر خودش فکر کرد.
او فهمید که زندگی اش شاید کامل نباشد، اما چیزهای ارزشمند زیادی دارد که تا آن روز آنها را نمی دید.
از آن روز، هر وقت احساس می کرد از دیگران عقب مانده است، به کفش های خودش نگاه می کرد و به یاد حرف پیرمرد می افتاد:
«هرکس مسیر خودش را دارد؛ مهم این است که در مسیر خودت قدم برداری.»
سال ها بعد، سامان موفق شد به بسیاری از اهدافش برسد.
اما چیزی که بیشتر از موفقیت هایش ارزش داشت، این بود که دیگر زندگی خودش را با زندگی دیگران مقایسه نمی کرد.
او فهمیده بود که خوشبختی فقط در داشتن چیزهای بیشتر نیست؛ گاهی در دیدن ارزش چیزهایی است که همین حالا داریم.
🌱 نتیجه اخلاقی داستان
مقایسه کردن، می تواند حتی یک زندگی خوب را در چشم انسان کوچک و بی ارزش نشان دهد.
ممکن است امروز چیزی را نداشته باشید که دیگری دارد، اما در عوض چیزهایی داشته باشید که او از آنها محروم است.
به جای اینکه همیشه به کفش دیگران نگاه کنید، مسیر خودتان را ببینید و قدر قدم هایی را که تا امروز برداشته اید بدانید.












دستور تهیه استانبولی پلو با مرغ به روش حرفه ای
راز برق انداختن هود شیشه ای بدون شوینده های گران قیمت
بهترین ادویه برای قیمه چیست؟ ترکیب ادویه قیمه مجلسی و خوش عطر
اشتباهات رایج بازیکنان مبتدی بدمینتون و راه های اصلاح آن
ترافل خرما با بیسکویت و گردو؛ شیرینی خوشمزه و مجلسی بدون فر
طرز تهیه ۱۰ ساندویچ محبوب ایرانی به همراه چاشنی های مخصوص هر مدل
معنی ضرب المثل زیره به کرمان بردن
سویی ساید (Suicide) یعنی چه؟ معنی، کاربرد و توضیح کامل اصطلاح
شعر باغ وحش: حیوان های رنگارنگ و بازیگوش
دیدگاه ها