دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۵ ربيع الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۰۱ دسامبر ۲۰۲۱ میلادی
درس دوازدهم فارسی کلاس یازدهم | کاوهٔ دادخواه
3
زمان مطالعه: 26 دقیقه
در این پست از مجله دلگرم درس دوازدهم فارسی کلاس یازدهم ( کاوهٔ دادخواه ) را بطور کامل آموزش خواهیم داد . با ما همراه باشید .

درس دوازدهم فارسی کلاس یازدهم | کاوهٔ دادخواه

در داستان‌های حماسی ایران و اساطیر باستان، چهرهٔ انقلابی کاوهٔ آهنگر بی‌نظیر است و پیش‌بند چرمین او که بر نیزه کرد و مردم را به اتّحاد و جنبش فراخواند، درفشی بود انقلابی که بر ضدّ پادشاه وقت، ضحّاک، برافراشت. درفشی که پشتیبان آن، دل دردمند و بازوی مردم رنج کشیده و بی‌پناه بود.

ضحّاک، معرّب اژی دهاک (اژدها)، در داستان‌های ایرانی، مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی؛ در اوستا موجودی است «سه پوزهٔ سه سرِ شش چشم»، دیوزاد و مایهٔ آسیب آدمیان و فتنه و فساد. به روایت فردوسی، ضحّاک بارها فریب ابلیس را می‌خورد؛ بدین معنی که ابلیس با موافقت او، پدرش، مَرداس، را که مردی پاک دین بود، از پا در می‌آورد تا ضحّاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس خوالیگری چالاک، خورش‌هایی حیوانی به او می‌خوراند و خوی بد را در او می‌پرورد؛ سپس بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحّاک، دو مار از دو کتف او می‌روید و مایهٔ رنج وی می‌شود.

قلمرو زبانی: خوالیگر: آشپز، طباخ. این کلمه صفت شغلی است و از xali به معنی طعام به اضافه «گر» پسوند فاعلی و شغلی ساخته شده است.

قلمرو ادبی: داستان ضحاک، داستانی کاملاً نمادین است و عناصر و مؤلفه‌های آن نقش‌های نمادین ایفا می‌کنند. بخشی از این نمادها در متن توصیف شده‌اند اما برای درک درست داستان ضحاک، نیازمند بازخوانی نمادهای آن هستیم. «دوش» نماد قدرت و اقتدار است و «بوسهة نشانة التذاذ و التصاق است؛ یعنی با بوسهٔ ابلیس که بر دوش ضحاک می‌نشیند، تمامی اقتدار و قدرت وی از آن ابلیس می‌شود و از آن پس ضحاک، پیوستهٔ ابلیس می‌شود و جز به ارادهٔ او رفتار نمی‌کند.

پزشکان فرزانه از عهدهٔ علاج بر نمی‌آیند تا بار دیگر ابلیس خود را به صورت پزشکی در می‌آورد و به نزد ضحّاک می‌رود و به او می‌گوید: «راه درمان این درد و آرام کردن ماران، سیر داشتن آن‌ها با مغز سر آدمیان است.»

قلمرو فکری: مغز: نشانهٔ این که ابلیس برای این که اراده و قدرت انسان را در اختیار بگیرد، باید بر مغز (خرد و اندیشه) او چیره شود.

ضحّاک نیز چنین می‌کند و برای تسکین درد خود به این کار می‌پردازد. به این ترتیب که هر شب دو مرد را از کهتران یا مهترزادگان به دیوان او می‌برند و جانشان را می‌گیرند و خورشگر، مغز سر آنان را بیرون می‌آورد و به مارها می‌خوراند تا درد ضحّاک اندکی آرامش یابد.

قلمرو ادبی: اشاره دارد به این که باید مغز جوان باشد؛ جوان، نماد اراده و اقتدار جامعه است.
قلمرو فکری: مغز نیروی محرک و به اصطلاح موتور جامعه است. هم از این رو، ابلیس می‌خواهد نیروی کار و تلاش جامعه را مختل کند و برای همین هم هست که هنر خوار می‌شود و جادویی ارجمند می‌گردد.

در اساطیر ایران، مار مظهری است از اهریمن و در اینجا نیز بر دوش ضحّاک می‌روید که تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث.

پادشاه ستمگر شبی در خواب می‌بیند سه تن مرد جنگی قصد او می‌کنند و یکی از آنان او را به ضرب گرز از پا در می‌آورد … وی از بیم برخود می‌پیچد و فریادزنان از خواب می‌پرد. ناچار موبدان و خردمندان را به مشورت می‌خواند و خواب خود را حکایت می‌کند و تعبیر آن را از ایشان می‌خواهد. آنان از بیم خشم او تا سه روز چیزی نمی‌گویند. سرانجام، یکی از ایشان می‌گوید که زبونی ضحّاک به دست کسی انجام خواهد شد که هنوز از مادر نزاده است. همین اشاره کافی است که پادشاه بدمنش به جست‌و‌جوی چنین نوزادی فرمان دهد. امّا در این ایّام، فریدون از مادر می‌زاید و از گاوی به نام «برَمایه» شیر می‌نوشد و در غاری پرورش می‌یابد. پدر او، آبتین که ناگزیر از بیم ضحّاک ترسان و گریزان است، روزی گرفتار می‌شود و مغز سرش را به ماران می‌دهند. مادر فریدون، فَرانکَ، پسر را به البرزکوه می‌برد و به دست مردی پاک‌دین می‌سپرد. ضحّاک که به نهانگاه پیشین نوزاد پی می‌برد، به آنجا می‌رود؛ گاو برمایه و همۀ چهارپایان را می‌کشد و خانۀ آبتین را به آتش می‌کشد؛ اما پسر به خواست خداوند بزرگ می‌بالد و نیرو می‌گیرد و سرانجام، نام و نشان خود را از مادر می‌پرسد و چون از پادشاهی ضحّاک و جفاهای او آگاه می‌شود، عزم می‌کند که از وی انتقام گیرد. از این رو در انتظار فرصتی مناسب چشم به راه آینده است. این فرصت گران‌بها را کاوه فراهم می‌آورد؛ یعنی یکی از مردم فرودست و پاک دین که سروکارش با آهن است و رنج و زحمت؛ امّا پایان بخش شب تیرۀ ستم می‌شود و نویدبخش پیروزی و بهروزی.

در محیطی که پادشاه بیداد پیشهٔ ماردوش به وجود آورده بود، تاریکی و ظلم بر همه جا چیرگی داشت و کسی ایمن نمی‌توانست زیست. فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه را هر چه گویاتر نشان داده است؛ روزگاری که کاوه و هزاران تن دیگر را ناگزیر به بهای جان خویش به نافرمانی و قیام برانگیخت:

چشمۀ روشن، غلامحسین یوسفی

چو ضحّاک بر تخت شد شهریار

بر او سالیان انجمن شد هزار

قلمرو زبانی: انجمن شدن: گرد آمدن (افراد، اشیا ، زمان و غیره) انبوه شدن.
قلمرو فکری: یعنی هزار سال پادشاهی کرد.

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

قلمرو زبانی: دیوانگان: مقابل فرزانگان
قلمرو ادبی: پراگنده شدن نام کنایه از «مشهورر شدن، به قدرت و اعتبار رسیدن» / تضاد بین نهان گشتن و پراگنده شدن نام فرزانگان و دیوانگان.
قلمرو فکری: بی‌خردان و نادانان. راه و رسم دانایان و فرهیختگان از بین رفت و جادوگران مشهور شدند. مفهوم: گوشه نشینی خردمندان و مقام یافتن بی خردان ،چیرگی ظلم بر جامعه.

هنر خوار شد، جادویی ارجمند

نهان راستی، آشکارا گزند

قلمرو زبانی: چهار جمله است.
قلمرو ادبی: تضاد: هنر و جادویی/ نهان و آشکار/ خوار و ارجمند - مجاز: هنر مجاز از همه‌ی چیزهای با ارزش/ جادویی مجاز از همه‌ی چیزهای بی‌ارزش
قلمرو فکری: جادویی در برابر هنر قرار می‌گیرد و اگر هنر را شایستگی و توانمندی بدانیم پس جادویی عملی خواهد بود که در برابر شایسته سالاری قرار خواهد گرفت. ضحاک، جادویی را رواج می‌دهد و این نشان می‌دهد که جادویی عملی اهریمنی است.

برآمد برین روزگار دراز

کشید اژدها را به تنگی فراز

قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): دراز و فراز - کنایه: روزگار برآمدن کنایه از مدّتی سپری شد - تشبیه: ضحّاک به اژدها تشبیه شده است.
قلمرو فکری: از پادشاهی ضحّاک بر ایران مدّت زیادی گذشت و ضحّاک اژدها صفت را غم و اندوهی فرا گرفت.

چنان بُد که ضحّاک را روز و شب

به نام فریدون گشادی دو لب

قلمرو ادبی: تضاد: روز و شب - جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): شب و لب - مجاز: روز و شب مجاز از همیشه - کنایه: لَب گشودن کنایه از سخن گفتن
قلمرو فکری: روزگار چنان شد که ضحّاک پیوسته از فریدون سخن می‌گفت.

ز هر کشوری مهتران را بخواست

که در پادشاهی کُند پشت راست

قلمرو ادبی: پشت راست کردن: کنایه از ثابت و مستقر شدن. قدرت یافتن.
قلمرو فکری: ضحّاک از هر کشوری بزرگان و سران آنها را فراخواند تا بتواند به کمک آنها قدرت بگیرد و به پادشاهی‌اش ادامه دهد.

از آن پس، چنین گفت با موبدان

که ای پر هنر نامور بخردان

مرا در نهانی یکی دشمن است

که بر بخردان این سخن، روشن است

قلمرو زبانی: موبدان: موبد در اصل مغ بَد یعنی روحانی بزرگ. و در اینجا بزرگان روحانی. این گروه همیشه یکی از ارکان حکومت بودند. البته در دوره‌هایی هست که برخی از پادشاهان خواستند از قدرت مغان کم کنند و حتی به قلع و قمع آنها پرداختند اما همیشه حضور آنها در حکومت سنگین بوده است.
قلمرو ادبی: مراعات نظیر: پرهنر، با گهر و بخرد- تضاد: نهانی و روشن
نکته: این دو بیت موقوف‌المعانی هستند.
قلمرو فکری: بعد از آن با روحانیان این چنین سخن گفت: که این انسان‌های هنرمند و با اصل و نصب و خردمند، شخص پنهانی دشمن من است و این دشمنی در نزد انسان‌های خردمند روشن و آشکار است.

یکی محضر اکنون بباید نوشت

که جز تخم نیکی، سپهبد نِکشت

قلمرو زبانی: استشهادنامه.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی) نوشت و نکشت - اضافه‌ی تشبیهی: تخم نیکی - تناسب: تخم و نکشت
قلمرو فکری: ضحّاک از هر کشوری بزرگان و سران آنها را فراخواند تا بتواند به کمک آنها قدرت بگیرد و به پادشاهی‌اش ادامه دهد.

ز بیمِ سپهبد همه راستان

بدان کار گشتند همداستان

قلمرو ادبی: کنایه: همداستان شدن کنایه از هم رأی و همراه شدن
قلمرو فکری: گروهی افراد راست‌رو هم که در دربار او حضور داشتند و فراخوانده شده بودند، از ترس با آن استشهادنامه موافقت کردند.

بدان محضر اژدها ناگزیر

گواهی نوشتند بُرنا و پیر

قلمرو ادبی: تضاد: بُرنا و پیر - مجاز: برنا و پیر مجاز از همه‌ی حاضران در مجلس - استعاره: اژدها استعاره از ضحّاک
قلمرو فکری: همه‌ی افراد چه جوان و چه پیر به ناچار آن گواهی نامه‌ی ضحاک را تأیید و تصدیق کردند.

هم آنگه یکایک ز درگاهِ شاه

برآمد خروشیدنِ دادخواه

قلمرو ادبی: واج‌آرایی: تکرار مصوّت «آ»
قلمرو فکری: در آن لحظه ناگهان از دربار ضحّاک، فریاد کاوه بلند شد.

ستم دیده را پیش او خواندند

برِ نامدارانش بنشاندند

قلمرو فکری: چون بحث استشهادنامه است و ضحاک می‌خواهد خود را دادگر نشان دهد، هم از این رو کاوه را بر نامداران می‌نشاند و در آخر هم می‌بینیم که فرزندش را آزاد می‌کند.

بدو گفت مهتر به روی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم؟

قلمرو ادبی: اشتقاق: گفت، گوی - حس‌آمیزی: ستم دیدن - تناسب: دیدن و گفتن
قلمرو فکری: ضحّاک با خشم و عصبانیت به او گفت: بگو از جانب چه کسی بر تو ظلم شده است؟

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوه‌ٔ دادخواه!

قلمرو ادبی: دست بر سر زدن: کنایه از بیان حالت اندوه و تأسف.
قلمرو فکری: من از ستم شاه، ماتم زده‌ام. «دادخواه» که پس از این ماجراها به صورت لقب و شهرت برای کاوه در می‌آید، در اینجا به عنوان لقب نیامده است و بلکه در معنی شاکی و متظلم است یعنی ای شاه از تو به من ستم رسیده است و من برای دادخواهی و شکایت اینجا آمده‌ام.

یکی بی زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

قلمرو زبانی: یکی بی‌زیان مرد آهنگرم: سه ترکیب وصفی: یک مرِد بی‌زیانِ آهنگر هستم.
قلمرو ادبی: آتش: استعاره از ستم./ مصراع دوم کنایه: اینکه از شاه بلا و ستم دیده‌ام.
قلمرو فکری: گفت من مرد آهنگری هستم که آسیبم به هیچ کس نرسیده است؛ اما پیوسته از جانب پادشاه به من ظلم می‌شود.

تو شاهی و گر اژدها پیکری؟

بباید زدن داستان، آوری

قلمرو زبانی: گر: به معنی یا است.
قلمرو ادبی: تشبیه: ضحّاک به اژدها تشبیه شده است.
قلمرو فکری: اگر تو پادشاه هستی یا پادشاه ماردوشی، باید دربارهٔ سرگذشت من قضاوت نمایی.

اگر هفت کشور به شاهی تو راست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست

قلمرو ادبی: اگر تمام جهان تحت سلطه‌ی توست (تو بسیار قدرتمند هستی)، چرا سختی و رنج‌ها فقط سهم ما می‌شود.
قلمرو فکری: چرا باید از جهان پادشاهی تو، تنها رنج و سختی‌اش بهرهٔ ما باشد.
نکته: در گذشته فکر می‌کردند در کل دنیا فقط هفت کشور وجود دارد.

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

قلمرو زبانی: شمار گرفتن: حساب پس دادن / بدان: به وسیله آن
قلمرو ادبی: واج آرایی «ب» / جهان: مجاز از مردم
قلمرو فکری: باید به خاطر ستم‌هایت به من حساب پس بدهی تا جهانیان شگفت زده شوند.

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

قلمرو زبانی: مگر: شاید / شمار: حساب پس دادن، پاسخ‌گویی / پدید آید: آشکار شود / گیتی: جهان / چون: چگونه
قلمرو فکری: مگر با پاسخ‌گویی تو روشن شود که چگونه (دوباره) نوبت کشتن فرزند من رسیده است.

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن

قلمرو زبانی: «را» حرف اضافه در معنی «برای» / همی داد باید: باید می‌دادی / مغز فرزند من: گروه مفعولی / انجمن: مجمع، این جا گروه مردم
قلمرو فکری: که چرا از میان همه، مغز فرزندان من باید خوراک ماران تو شود؟

سپهبد به گفتار او بنگرید

شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید

قلمرو ادبی: حس‌آمیزی: نگریستن گفتار
قلمرو فکری: ضحّاک هنگامی که سخنان کاوه را شنید، از آن سخنان شجاعانه شگفت زده شد.

بدو باز دادند فرزند اوی

به خوبی بجُستند پیوند اوی

قلمرو ادبی: کنایه: جستن پیوند او کنایه از او را علاقه‌مند کردن
قلمرو فکری: فرزند کاوه را به او بازگرداندند و دوستی علاقه‌ای که باید بین آنها (کاوه و ضحّاک) باشد، برقرار کردند. (با مهربانی تلاش کردند دل او را به دست بیاورند.)

بفرمود پس کاوه را پادشا

که باشد بدان محضر اندر گوا

قلمرو فکری: پس ضحاک به کاوه دستور داد تا آن گواهی‌نامه را تأیید و تصدیق کند.

چو بر خواند کاوه، همه محضرش

سَبُک سوی پیران آن کشورش

خروشید کای پایمردان دیو

بریده دل از ترسِ گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی

سپردید دل‌ها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا

نه هرگز براندیشم از پادشا

قلمرو زبانی: پایمرد: دستیار. دیو: هرسرکش و متمرّد، خواه از جنس انس و خواه از جنس جن و خواه ازدیگر حیوانات و ابلیس که فارسیان اهرمن و دیو خوانند. / گیهان خدیو: خدای جهان./ گیهان خدیو: ترکیب اضافی مقلوب./ براندیشم: براندیشیدن: ترسیدن، ملاحظه کردن./ نه: نه نفی است و برای تأکید اول جمله می‌آید.
قلمرو ادبی: مجاز: پیران مجاز از بزرگان - استعاره: دیو استعاره از ضحّاک - جناس ناهمسان (ناقض افزایشی): دیو و خدیو - کنایه: دل بریدن کنایه از بی‌علاقه شدن - کناس ناهمسان (ناقص اختلافی): اوی و روی - کنایه: دل سپردن کنایه از تسلیم شدن/ علاقه‌مند شدن/ بر اندیشیدن کنایه از ترسیدن.
نکته: ابیات 25 تا 28 موقوف‌المعانی هستند.
قلمرو فکری: هنگامی که کاوه آن گواهی‌نامه را خواند، سریع، رو به سوی بزرگان آن کشور کرد و فریاد زد: ای یاری‌دهندگان و خدمتگزاران ضحاک دیو صفت و ای کسانی که از خداوند جهان ترسی به دل راه نمی‌دهید، همه‌ی شما با این کار، جهنم را برای خود خریدید و خود را تسلیم سخنان ضحّاک کردید. من این گواهی را تأیید نمی‌کنم و هرگز از پادشاه ستمگر نمی‌ترسم.

خروشید و برجَست لرزان ز جای

بدرّید و بسپَرد محضر به پای

قلمرو زبانی: سِپَردَن: در تداول سِپُردن = سپاردن. در اینجا لگدمال کردن. از جمله معانی دیگر آن: انجام دادن؛ طی کردن: کاری که نه کار توست مسپار / راهی که نه راه توست مسپر.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): جای و پای - کنایه: به پای سِپَردن کنایه از زیر پا لِه کردن
قلمرو فکری: فریاد زد و در حالی که از خشم بر جای خود می‌لرزید گواهی‌نامه را پاره کرد و در زیر پا له کرد.

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

بر او انجمن گشت بازارگاه

قلمرو ادبی: مجاز: بازارگاه مجاز از مردم
قلمرو فکری: هنگامی که کاوه از قصر ضحّاک بیرون آمد، مردمِ بازار گِرد او جمع شدند.

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر، سوی داد خواند

قلمرو ادبی: داد، با توجه به «فریاد» ایهام تناسبی دارد: 1- عدل و داد 2- داد و فریاد/ جهان: مجازاً مردم جهان.
قلمرو فکری: کاوه پیوسته فریاد می‌زد و حق‌خواهی می‌کرد و همه‌ی مردم جهان را به عدالت فرا می‌خواند.

از آن چرم، کاهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخمِ درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد

همان‌گَه ز بازار برخاست گرد

قلمرو زبانی: زخم: ضربه / درای: پتک آهنی./ همان چرمی که آهنگرها هنگام ضربه زدن با پتک با آن روی پای خود را می‌پوشانند./ پشت در مصرع، معنی ضد می‌دهد؛ یعنی روی.
قلمرو ادبی: مجاز: بازار مجاز از مردم بازار/ چرم مجاز از پیش‌بند - کنایه: گَرد برخاستن کنایه از غوغا و شورش به پا شدن
نکته: این دو بیت موقوف‌المعانی هستند.
قلمرو فکری: از آن چرمی که آهنگران برای محافظت بیشتر از ضربه‌ی چکش بر روی پا می‌اندازند، کاوه همان چرم را بر سرنیزه کرد و در همان لحظه شورشی در میان بازاریان به پا شد.

خروشان همی رفت نیزه به دست

که ای نام داران یزدان پرست،

کسی کاو هوای فریدون کند

دل از بند ضحّاک بیرون کند

قلمرو ادبی: آرایه: کنایه: هوای کسی را که کردن کنایه از به یاد کسی بودن، شیفته بودن/ دل از بند بیرون کردن کنایه از خود را نجات دادن - مجاز: دل مجاز از تمام وجود.
نکته: این دو بیت موقوف‌المعانی هستند.
قلمرو فکری: کاوه در حالی که فریاد می‌زد و نیزه به دست گرفته بود، می‌گفت: ای پهلوانان خدا پرست، کسی که هوادار فریدون باشد، خود را از اسارت ضحّاک نجات می‌دهد.

بپویید کاین مهتر آهرمن است

جهان آفرین را به دل، دشمن است

قلمرو ادبی: دو کنایهٔ متضاد: هوای کسی کردن ≠ سر از بند کسی بیرون کردن.
قلمرو زبانی: بپویید: برخیزید، حرکت کنید./ حرف «را» فک اضافه است.دشمنِ جهان آفرین / آهرمن: اهریمن. شیطان.
قلمرو فکری: مصراع دوم تعریف آن است: اهریمن که دشمن جهان آفرین است. در دین زرتشتی، آفرینندهٔ بدی و پلیدی و زشتی و نادانی و ستم است. در دوران اسلامی معادل شیطان و ابلیس قلمداد شده است.

همی رفت پیش اندرون مرد گُرد

سپاهی بر او انجمن شد، نه خُرد

قلمرو زبانی: پیش اندرون: در پیش، پیشاپیش.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): گُرد و خُرد - مجاز: جهان مجاز از مردم جهان
قلمرو فکری: کاوهٔ پهلوان، پیشاپیش می‌رفت و سپاهی انبوه گرد او جمع شدند.

بدانست خود کافریدون کجاست

سراندر کشید و همی رفت راست

قلمرو ادبی: کاوه می‌دانست که فریدون کجا پنهان شده است؛ پس مستقیم به راه خود ادامه داد و پیش رفت.
قلمرو فکری: کنایه: سر اندر کشیدن کنایه از حرکت کردن

بیامد به درگاهِ سالار نو

بدیدندش آن جا و برخاست غَو

قلمرو زبانی: سالار نو: امیر و پادشاه نو، و منظور فریدون است./ غو: بانگ و فریاد.
قلمرو ادبی: کاوه به کاخ فریدون، آن سردار جدید آمد. او را در آنجا دیدند و بانگ و فریاد شوق برخاست.
قلمرو فکری: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): نو و غو

فریدون چو گیتی بر آن گونه دید

جهان پیش ضحّاک وارونه دید

قلمرو ادبی: کنایه: جهان را وارونه دیدن کنایه از شکست خوردن، سرنگون شدن
قلمرو فکری: هنگامی که فریدون جهان را آن‌گونه پر از شورش و اعتراض دید، دانست که ضحّاک سرنگون خواهد شد و روزگارش به سر خواهد آمد.

همی رفت منزل به منزل چو باد

سری پر ز کینه، دلی پر ز داد

قلمرو ادبی: کنایه:تشبیه: فریدون به باد تشبیه شده است - مجاز: سر و دل مجاز از تمام وجود - تناسب: سر و دل - جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): باد و داد
قلمرو فکری: فریدون به سرعت منازل راه را طی کرد؛ در حالی که سرش پر از کینه و دلش لبریز از عدالت‌خواهی بود.

به شهر اندرون هر که بُرنا بدند

چه پیران که در جنگ، دانا بدند

سوی لشکر آفریدون شدند

ز نزدیک ضحّاک بیرون شدند

شاهنامه، فردوسی

قلمرو ادبی: تضاد: برنا و پیر - کنایه: در جنگ دانا بودن کنایه از مهارت داشتن در جنگ
نکته: این دو بیت موقوف المعانی هستند.
قلمرو فکری: در داخل شهر، هر کس که جوان بود یا پیرانی که در جنگ مهارت داشتند، همگی به سمت لشکر فریدون رفتند و خود را از حیله و جادوگری ضحّاک نجات دادند.

فریدون با لشکری از مردم شهر که به یاری‌اش آمده بودند، به رویارویی با ضحّاک آمد و دست به گرز گاو سر برد و «بزد برسرش، ترگ بشکست خُرد» «سروش خجسته» پیام آورد که او را مکُش که هنوز زمان مرگش فرا نرسیده است؛ او را با همین شکستگی به کوه دماوند ببر و همان جا در بندکن. فریدون دو دست و میان ضحّاک را به بندی بست. سپس او را به کوه دماوند و در غاری که «بُنَش ناپدید» بود، سرنگون آویخت.

separator line

وضعیت واژگان در گذر زمان

معنای واژه‌ها ثابت و همیشگی نیست و در طول زمان دچار تغییر و تحوّل معنایی شده‌اند و برای هر واژه در گذر زمان یکی از چهار وضعیّت زیر پیش می‌آید:

الف) واژگان متروک: به علل سیاسی،مذهبی، فرهنگی، یا اجتماعی واژگان زیر از فهرست واژگان حذف شده‌اند؛ مانند:
برگستوان (پوشش اسبان و جنگاوران)، سوفار (دهانهٔ تیر)، خوازه (طاق نصرت)، خوان (سفره)، دستار (عمّامه،دستمال)، آزفنداک (رنگین کمان)، ملطّفه (نامه)، چهار آیینه (لباس جنگی)، خوالیگر (آشپز)، باره (اسب)

ب) کاربرد واژگان با تحوّل معنایی: با از دست دادن معنای پیشین معنای جدید پذیرفته‌اند.

واژهمعنای قدیممعنای جدید
دستوروزیر، اجازه، مشاورفرمان، دستور زبان
تماشاراه رفتن، گردش کردننگاه کردن به چیزی یا کسی
کثیفمتراکم و انبوهآلوده و ناپاک
سفینهکشتیوسیله ای برای فضانوردی
سوگندگوگردقسم

پ) کاربرد واژگان بدون تغییر معنا: با حفظ معنای قدیم به حیات خود ادامه می‌دهند؛ مانند:
گریه، خنده، شادی، زیبایی، دست، پا، چشم

ت) کاربرد واژگان با گسترش معنایی: واژگان با حفظ معنای قدیم،معنای جدید پذیرفته‌اند.

واژهمعنای قدیممعنای جدید
یخچالیخچال‌های طبیعی زمینوسیله‌ای برای سرد نگه داشتن غذا
زینزین اسبزین دوچرخه
سپرابزار جنگیسپر ماشین
رکابحلقه آویخته از زین اسبرکاب دوچرخه
پیکاننوک تیرنام اتومبیل

توجّه: تغییر معنایی برای بیان معانی مفاهیم یا پدیده‌های جدید که در طول دوران گذشته وجود نداشته‌اند، همیشه سعی کرده است با تغییر ساختار فرهنگی و سیاسی همان دوره مطابقت داشته باشد.

separator line

قلمرو زبانی (صفحهٔ 106 کتاب درسی)

1- در متن درس، هر یک از واژه‌های زیر، در چه معنایی به کار رفته است؟
- هنر (ارزش، فضیلت)
- محضر (گواهی‌نامه)
- درای (چکش، پُتک)
- منزل (کاروانسرا)

2- در بیت زیر، کلمه‌ی «گر» در چه معنایی به کار رفته است؟

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان، آوری

به معنی «یا»

واژه‌ها و معنای آن‌ها همیشگی و ماندگار نیستند. ممکن است در گذر زمان، برای هر واژه، یکی از چهار وضعیّت زیر پیش آید:
الف) به دلایل سیاسی، فرهنگی، مذهبی یا اجتماعی، از فهرست واژگان حذف شود؛ مانند: «فتراک، برگستوان»
ب) با از دست دادن معنای پیشین و پذیرفتن معنای جدید، به دوران بعد منتقل شود؛ مانند: «کثیف و سوگند»
پ) با همان معنای قدیم به حیات خود ادامه دهد؛ مانند: «شادی و خنده»
ت) هم معنایی قدیم خود را حفظ کند و هم معنای جدید گیرد؛ مانند: «سپر و یخچال»

3- هر یک از واژه‌های زیر، مشمول کدام وضعیّت‌های چهارگانه شده‌اند؟
- پذیرش: بدون تغییر با همان معنای قدیم به حیات خود ادامه می‌دهد.
- سوفار: از فهرست واژگان فارسی حذف شده است. به معنای «دهانه‌ی تیر»
- رکاب: با حفظ معنای قدیم، معنی جدید هم پذیرفته است. قدیم: رکاب اسب/ اکنون: رکاب دوچرخه، موتور و...
- شوخ: معنای قدیم خود را از دست داده و معنای جدید پذیرفته است. معنی قدیم: چرک/ اکنون: بامزه و بذله‌گو

separator line

قلمرو ادبی (صفحهٔ 107 کتاب درسی)

1- برای هر یک از ویژگی‌های شعر حماسی، نمونه‌ای از متن درس انتخاب کنید.
- زمینه‌ی ملّی

یکی محضر اکنون بباید نوشت

که جز تخم نیکی، سپهبد نِکشت

- زمینه‌ی قهرمانی
توضیح آنکه شاعر در زمینه‌ی ملی به عقاید و باورهای یک قوم اشاره می‌کند و در زمینه‌ی قهرمانی تصویر ساز انسانی است که از نظر نیروی جسمی و معنوی فراتر از دیگران است.

2- بیت پنجم درس را از نظر آرایه‌های ادبی بررسی کنید.
تضاد: روز و شب - جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): شب و لب - مجاز روز و شب مجاز از همیشه - کنایه: لب گشادن کنایه از سخن گفتن

3- هر یک از واژه‌های مشخّص شده، مَجاز از چیست؟

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

بر او انجمن گشت بازارگاه

مردم بازار

از آن چرم، کاهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخمِ درای

پیش‌بند

4- در بیت زیر، «درفش کاویان»، در کدام مفهوم نمادین به کار رفته است؟

تو یک ساعت، چو افریدون به میدان باش، تا زان پس

به هر جانب که روی آری درفش کاویان بینی

سنایی

نماد پیروزی است.

separator line

قلمرو فکری (صفحهٔ 107 کتاب درسی)

1- معنی و مفهوم بیت بیست و نهم را به نثر روان بنویسید.
کاوه فریاد زد و در حالی که از خشم بر خود می‌لرزید، نامه را پاره کرد و در زیر پا له کرد.

2- مارانی را که بر دوش ضحّاک روییدند، مظهر چه خصلت‌هایی می‌توان دانست؟
مظهر خوی‌های اهریمنی و شیطانی - منش خبیث - ظلم و ستم

3- انگیزه‌ی فریدون در قیام علیه ضحّاک چه بوده است؟
از بین بردن ظلم و ستم و گستراندن عدل و داد جهان

4- با توجّه به متن درس، «پای مردان دیو»، چه کسانی بودند؟ شخصیّت آن‌ها را تحلیل کنید.
بزرگان، نزدیکان، سپهسالاران، موبدان و فرماندهان سپاه.
این افر اد، ترسو و محافظه‌کار هستند و برای حفظ جایگاه و مقام خود تن به هر ذلّتی می‌دهند. آنها با اینکه می‌دانند ضحّاک پادشاهی خونریز است از ترس کشته شدن، بر محضر او مُهر تأیید می‌زنند و تمام زشتی‌های او را نادیده می‌گیرند. ترس از جان و حفظ مقام دو عامل اصلی همراهی کردن نزدیکان ضحّاک در ستم‌کاری‌های اوست.

separator line

گنج حکمت: کاردانی

کشتی گیری بود که در زورآزمایی شهره بود؛ بدر در میدان او هلالی بودی و رستم به دستان او زالی.

با جوانان چو دست بگشادی

پای گردون پیر بر بستی

قلمرو فکری: هنگامی که با جوانان مبارزه می‌کرد، حتی روزگار نیرومند را نیز اسیر خود می‌ساخت.
قلمرو ادبی: تناسب: دست و پا - کنایه: دست گشودن کنایه از مبارزه کردن/ پای بربستن کنایه از اسیر کردن - تضاد: جوان و پیر - تشخیص: بستن پای گردون پیر

روزی یاران الحاح کردند و مرا به تفرّج بردند؛ ناگاه مردی از کناره‌ای درآمد و نبرد خواست، خلق در وی حیران شدند؛ زوربازویی که کوه به هوا بردی!

از هر طرف، نفیر برآمد. در حال که آن مرد دست بر هم زد، کشتی‌گیر پایش بگرفت و سرش بر زمین محکم زد.

گفتم: «علم در همه بابی لایق است و عالِم در آن باب بر همه فایق؛ استعداد مجرّد، جز حسرتِ روزگار نیست.»

زو داری، چون نداری علمِ کار

لاف آن نتوان به آسانی زدن

روضۀ خلد، مَجد خوافی

قلمرو فکری: هنگامی که زور بازو داری، اما علم و دانش کاری را نداری، نمی‌توانی به آسانی ادعای مهارت در آن کار را داشته باشی.
قلمرو ادبی: تضاد: داری و نداری

separator line

واژه‌نامه

آوری: بی‌گمان، بی‌تردید، به طور قطع
اژدهاپیکر: در شکل و هیئت اژدها، دارای نقش اژدها
اساطیر: جمعِ اسطوره؛ افسانه‌ها و داستان‌های خدایان و پهلوانان ملل قدیم
الحاح: اصرار، پافشاری کردن
بازارگاه: جای خرید و فروش، بازار؛ در متن درس، مقصود اهل بازار است.
پایمردان دیو: دستیاران حکومت، توجیه کنندگانِ حکومت بیداد
پایمردی: خواهشگری، میانجی‌گری، شفاعت
پشتِ پای: روی پا، سینۀ پا
ترَگ: کلاه خود
تفرّج: گشت و گذار، تماشا، سیر و گردش
خجسته: فرخنده، مبارک
خوالیگر: آشپز
درفش: پرچم، بیرق
درفش کاویان: درفش ملّی ایران در عهد ساسانی، (کاویان یا کاویانی: منسوب به کاوه)
دژم: خشمگین
زخمِ درای: ضربۀ پتک؛ درای، در اصل زنگ کاروان است.
سپردن: پای مال کردن و زیر پا گذاشتن
سپهبَد: فرمانده و سردار سپاه
سَبُک: سریع، شتابان
سروش: فرشتۀ پیام‌آور، فرشته
شمار گرفتن: حساب پس دادن
غو: فریاد، بانگ و خروش، غریو
فایق: دارای برتری، مسلّط، چیره
فریاد خواندن: فریاد خواستن، طلب یاری کردن، دادخواهی کردن
گُرز گاوسر: گرزی که سر آن شبیه سرِ گاو بوده است.
گیهان خدیو: خدای جهان (گیهان: کیهان، جهان، گیتی)
لاف: سخنان بی‌پایه و اساس، دعوی باطل، ادّعا؛ لاف زدن: خودستایی کردن، ادّعای باطل کردن
مجرّد: صِرف، تنها
محضر: استشهادنامه، متنی که ضحّاک برای تبرئۀ خویش به امضای بزرگان حکومت رسانده بود.
موبد: روحانی زردشتی، مجازاً دانشمند، دانا
نفیر: صدای بلند، فریاد
هنر: فضیلت، استعداد، شایستگی، لیاقت
یکایک: ناگهان

separator line

حتماً بخوانید:
درس یازدهم فارسی کلاس یازدهم | یاران عشق

درس یازدهم فارسی کلاس یازدهم | یاران عشق

در این پست از مجله دلگرم درس یازدهم فارسی کلاس یازدهم ( یاران عشق ) را بطور کامل آموزش خواهیم داد . با ما همراه باشید .


این مطلب چقدر مفید بود ؟
5.0 از 5 (3 رای)  
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید