دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۳ ربيع الأول ۱۴۴۸ قمری و ۱۶ اوت ۲۰۲۶ میلادی
داستان پندآموز مرد ناشنوا!
داستان های کوتاه به دلیل اینکه حجم کمتری نسبت به رمان و داستان های بلند دارند و وقت زیادی از خواننده را نمی گیرند بیشتر مورد توجه هستند.داستان ها به ما تجربه ها و درس های بزرگی را در زمانی کوتاه می آموزند.

مرد ناشنوا میخواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خودگفت: من ناشنوا هستم چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان میخورد. میفهمم که مثل خود من احوالپرسی میکند. او در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه: من میگویم:حالت چطور است؟او خواهد گفت: خوبم شکر خدا بهترم من میگویم: خدا را شکر چه خوردهای؟ او خواهد گفت: شوربا,یا سوپ یا دارو.  

داستان پندآموز / مرد ناشنوا

من میگویم:نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فالن حکیم. من میگویم: قدم او مبارک است. همه بیماران را درمان میکند.ما او را میشناسیم طبیب توانایی است. مرد پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت. وکنار بستر مریض نشست پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت:از درد میمیرم.ناشنوا گفت: خدا را شکرمریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است ناشنوا گفت:چه میخوری؟بیمار گفت:زهر کشنده,ناشنوا گفت: نوش جان باد بیمار عصبانی شد.  

داستان پندآموز / مرد ناشنوا

ناشنوا پرسید پزشکت کیست. بیمار گفت: عزراییل!ناشنوا گفت:قدم او مبارک است. حال بیمار خراب شدناشنوا از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود که عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است.

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits