دلگرم
امروز: یکشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۷ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۸ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
اشعار شمس لنگرودی: نوستالژی روستا و اندوه انسان معاصر
زمان مطالعه: 3 دقیقه
شمس لنگرودی در قطعه ای شاعرانه و غم انگیز، از هوای بارانی قریه، سکوت ساحل ها، غم برنجستان و دلتنگی کوچه ها می نویسد و در فرازی عاشقانه با جمیله خداحافظی می کند.

اشعار و دلنوشته های شمس لنگرودی

هوای قریه بارانی است
کسی از دور می آید
کسی از منظر گلبوته های نور می آید
صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد
ووقتی گیسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گیرد
دلم ازغصه می میرد.
هوای قریه بارانی ست
جمیله جان
درها را کمی واکن
که عطر وحشی گل ها
بپیچد در اتاق من
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
جمیله جان
می بینی که ساحلهاچه خاموش است؟
کنارکومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید
و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند
جمیله جان
برنجستان ما غمگینِ غمگین است
و دیگر برزگرها شعر لیلا را نمی خوانند
روایت های شیرین را نمی دانند
هوا در عطر سوسن های کوهی بوی اردک های وحشی را نمی ریزد
و در شبهای مهتابی
صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید
تمام کوچه ها دلتنگِ دلتنگند
جمیله جان خداحافظ
خداحافظ
دل من سخت غمگین است. شمس لنگرودی

شعر غمگین

شعر کوتاه غمگین

پرنده ی در برف مانده
جز دام پُر از دانه
پناهی ندارد. شمس لنگرودی

شعر مفهومی برای استوری

انسان همواره زود به دنیا می آید
وزندگی لحظه ای ست که طول می کشد
و زندگی گلدانی ست
که همیشه از گّل خالی می ماند.
خوشبختی کوچه یی ست
که مدام
باران سنگ در آن می بارد
و انسان
عروسکی ست
که خواب می بیند
و رویاهایش را زندگی می کند.
عشق چیزی نیست
که بتوان
با آن زندگی کرد
و زندگی چیزی نیست
که بتوان
بی عشق گذراند... شمس لنگرودی

همچنین بخوانید:
گلچین شعرهای عاشقانه و عارفانه از شاعران معاصر ایران

گلچین شعرهای عاشقانه و عارفانه از شاعران معاصر ایران

مجموعه ای از ابیات برجسته شاعرانی چون ژاله اصفهانی و غلامرضا طریقی که در قالب غزل و شعر نو، مفاهیم عشق، زندگی، شوق و رندی را به تصویر می کشند.

شعر عارفانه برای بیو

پروردگارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره ی بی پایانش رساندی. شمس لنگرودی

شعر غمگین برای وضعیت

وقتی که به هر سو سر می چرخانی و گلی نیست تا آبش دهی
وقتی که پرنده ای پیدا نیست
تا بالت را با او قسمت کنی
وقتی که شبانگاهانُِ
حباب ستاره ها 
به سرانگشتی می ترکد،
شاید سفر 
راهی برای رهایی است
اما تو راهتوشه و دوستان و هوا را
در خانه فراموش کرده ای
و تکه ای از یادها
که به کُنج سینه مان نهادی... شمس لنگرودی

شعر کوتاه سنگین

نگاه کن چه پیر می شوند
رویاهائی که تو را نیافته جهان را ترک می کنند. شمس لنگرودی

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits