دلگرم
امروز: دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۳۰ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
اولین و آخرین بوسه: شعری از عباس معروفی در ستایش عشق و فراق
زمان مطالعه: 5 دقیقه
شعری عاشقانه و عمیق از عباس معروفی که از زبان عاشقی دلشکسته، زیبایی های عشق، درد فراق و انتظار را با کلماتی تصویری و احساسی روایت می کند.

اشعار عباس معروفی

اولین و آخرین
بوسه ی عاشقانه را
از لب های تو گرفتم
همه ی عمر به دیگران هدیه دادم
اولین هدیه ی خدا را
از چشم های تو گرفتم
این لباسها
این کفش ها
این عطرهای رنگ وارنگ
این شال این کلاه
این ساعت شنی
این جغدهای قشنگ را
از تو گرفتم
عشق را هزار بار دیده و شنیده ام
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستین بار
درس ها و دست های عشق را
از تو گرفتم
لذت و شادی و خوشبختی
در واژه ها می رقصد
من این لحظه های ناب را
من آغوش و مستی شراب را
از تو گرفتم
تبعید و غربت و تنهایی
نمی دانستم جایم کجاست
چی بنویسم کجا بخوانم
رفیقی که مرا دریابد ، کو ؟
گل قشنگم
رفیق بزرگوار من
ماندن در خانه ی ادبیات را
از تو گرفتم
درد و رنج زندگی
همه کاه بود
دلتنگی ات کوه
کوهی که بر خانه ام فرو نشست
من این زنده به گوری را
از تو گرفتم ؟

شعر عاشقانه غمگین

وقتی نیستی
در شهرها در خیابانها
دنبالت می گردم
گل قشنگم
و هر تکه ات را در زنی می یابم
همه ی نام ها تویی
همه ی چهره ها تویی
تمام صداها از توست
دیروز چشم هایت را
در قطاری دیدم
که نگاهم کرد و گذشت
امروز حوله بر تن
در راهرو ایستاده بودی
با موهای خیس و همان خنده ها
فردا لب هات را پیدا می کنم
شاید هم دست هات
مثل تکه های پازل
هر روز بخشی از تو رو می شود
گونه ای ، رنگی ، رویی
دستی ، لبخندی ، مویی
نگاهی
گاهی عطر تنت
می پیچد در سرم
دلم می ریزد
در هر کس نشانه ای داری
همه را نمی توانم در یکی جمع کنم
همه را یکجا می خواهم
اصلاً
تو را می خواهم

شعر بلند فراق

پیش از آنکه به خواب بروم
همین جا کنارم نشسته بودی
گفتی : اگر خوابت برد
و از دلتنگیت مردم چی ؟
اگر بیدار شدی
در انتظار بوسه ات
مرده بودم چی ؟
می شود خیالم را
گوشه ی خوابت گره بزنم ؟
نگاهت می کردم که خوابم برد
حالا در خواب من
نیستی
مرا گذاشته و رفته ای
امکان نداشت مرا در تنهایی ام
جا بگذاری

شعر عشق و فراق

امکان نداشت خانه را جهنم کنی
اتفاق ناگواری افتاده است
تا می آیم فکر کنم
چی از من ساخته و با من چه کرده ای
باورم نمی شود
با این کلمات
زبانم می سوزد
امکان ندارد اینهمه وقت
از من بی خبر باشی
عشق من
می دانم اگر بیدار شوم
و چیزهایی که دیده ام
برات تعریف کنم
شاخ در می آوری
از خنده روده بُر می شوی
می گویی : من ؟
عجب خواب هایی می بینی
دیگر چی دیدی ؟
تعریف کن بخندیم آقای من
این خواب چقدر کش می آید
بگذار این کابوس را بگذرانم
بگذار بیدار شوم
همه را برات تعریف می کنم
این خواب هم مثل سربازی تمام می شود
گل قشنگم
اگر در جنگ کشته نشوم
اگر زنده بمانم
چشم هام را باز می کنم
می بینم کنارم نشسته ای
خم شده بر صورتم
من در انتظار یک لبخند
تو در انتظار یک بوسه
مگر نمی شود ؟

شعر گوتاه رمانتیک

انتظار
امروز خودم را
آراسته ام
گفتی که ظهر می آیی
و من یادم رفت بپرسم
به افق تو یا من ؟
و تو یادت رفت بگویی
فردا یا روزی دیگر ؟
چه فرقی می کند ؟
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسی که خودت تنم کرده ای

شعر برای استوری

هر حرف نام تو را
با عطر گلی می آمیزم
هر خواب گندمزاری را
با نسیم نگاهم
بر تنت می نوازم
هر آوای پرنده ای را
از موهای تو می گذرانم
هر شراب نابی را
با مستی لبهای تو
مزه مزه می کنم
صدای تو
باد را برمی گرداند
گل قشنگم
برمی گردم
پیش از آن که تو را بشناسم برمی گردم
و در ابتدا و انتهای ذهنت ورق می خورم
می خواهی قبل و بعد ذهنت را ببوسم ؟

شعر کوتاه برای بیو

در آیه های من
چشم های زیبای تو
ناپیداست
در آیه های من
پیچ و تاب اندامت ناپیداست
در آیه های من
صدای مهربانت
با پرنده ها به تابستان کوچ کرده
و برف
این برف و این آسمان شگرف
روی خاطره های تو را
سفید می کنند

همچنین بخوانید:
گزیده ای از اشعار سارا محمدی اردهالی: از مرگ تا عشق

گزیده ای از اشعار سارا محمدی اردهالی: از مرگ تا عشق

مجموعه ای از اشعار کوتاه سارا محمدی اردهالی با درون مایه های مرگ، زندگی، عشق و تقدیر، که با زبانی ساده و تصاویری تأمل برانگیز، مخاطب را به تفکر…

شعر عاشقانه سنگین

نه زمین شناسم
نه آسمان پرداز
گرفتارم
گرفتار چشم های تو
یک نگاه به زمین
یک نگاه به زمان
زندگی من از همین گرفتاری شروع می شود
سبز آبی کبود من
چشم های تو
معنای تمام جمله های ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه ی دیدار
فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند
کاش می توانستم ای کاش
خودم را
در چشم های تو
حلق آویز کنم

شعر رمانتیک

بودنت
زندگی را معنا می کند
لازم نیست کاری انجام دهی
سرو روان من
همین که راه می روی ساز می زنی
می گویی می شنوی می خندی
همین که دگمه هام را باز می کنی می بندی
یعنی همه چیز
لازم نیست بر عاشقی کردنت خیال ببافی
همین شرمی که با خنده ات می خیزد
پولک هایی که از چشم هات می ریزد
همین که دستت
توی دستم عرق می کند
همین شیرین زبانی هات
همین که بوی قورمه سبزی نمی دهی
یعنی همه چیز
گفته بودم ؟
گفته بودم همین که نگاه نارنجی ات
به زندگی ام می تابد
یعنی همه چیز ؟

 

۱ دیدگاه

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید

طلا | ۹ ماه پیش
عالیییی😍🥹
0
0


hits