دلگرم
امروز: دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۳۰ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
گزیده ای از اشعار و ترانه های بیژن ترقی: از درد تا امید
زمان مطالعه: 6 دقیقه
مجموعه ای از ابیات و ترانه های شاعر نامدار، بیژن ترقی، که در آن مضامینی چون عشق، رنج، امید، وطن پرستی و طبیعت با زبانی روان و موسیقایی به تصویر کشیده شده اند.

برتزین اشعار بیژن ترقی

ای طبیب از درد بگذر / راه درمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
از رییس شهرداری / عهد و پیمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی
دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی
گویی از گنجور عالم ، گنج شایانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم
گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
چون نباشم شاد و دلخوش ، بعد عمری بی پناهی

شعر درباره وطن

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطنم ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواره تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان

شعر عاشقانه

اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را
در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل
چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل
رسانی گر به من پیمانه ای را
رسانی گر به من پیمانه ای را
سر عقل آوری دیوانه ای را
درون سینه ام پرورده ام بیگانه ای را
به طوفان داده ام کاشانه ای را
به لبهایم رسان پیمانه ای را
اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را
زبس بر دل زدم سنگ محبت
برآید از دل آهنگ محبت
اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی
مرا با خود ببر یک لحظه در دنیای مستی
رسانی گر به من پیمانه ای را
سر عقل آوری دیوانه ای را

شعر غمگین پاییزی

شعر غمگین رمانتیک

با گریه سر را به دامانت از غم نهادم
که شاید بسوزد دل توبه حال دل من
عجب ساده بود این این دل غافل من
گفتم اگر با ناله ام آتش زنم بر جان تو
گفتم اگر با گریه ام دریا کنم دامان تو
یارم شوی نازم کشی سوزم نشانی
اشک غم و خونِ دل از چشمم فشانی
ای غافل از سوز درونم
سر گشته دردشت جنونم
رفتی و دامن زدی آتشم را
از من گرفتی تو آرامشم را
برفتی که سوزد دل بیگناهم
ندیده گرفتی همه اشک و آهم

شعر انگیزشی

گل من چندین منشین غمگین شام محنت بسر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد
ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد
شب مهتابی ز چه بیتابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد
تو که آگاهی که چه شبهایی بایاد او بنشستیم
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد
پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی بر پا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد
شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد
 شب جانکاهی شر آهی زد ابر غم به کناری
به سر افرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد
 پس از هجران غم بی پایان پیدا خاتم عشقم
به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش خبر آمد

شعر برای پروفایل

من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی
رشته بند گردن من این سرود آسمانی
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن
تا فضای اسمان بیکرانه
پر کنم با نغمه های جاودانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن
تا فراز کوه و صحرا دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بیکرانها پرکشم
تا گریزم از نیاز آب و دانه ،آشیانه پر کشم
پرکشم تا بی نشانها پرکشم
پرکشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته واکن

شعر غمگین پاییزی

به رهی دیدم برگ خزان      پژمرده ز بیداد زمان      کز شاخه جدا بود
 چو زگلشن روکرده نهان     در رهگذرش بادخزان     چون پیک بلا بود }الف
               ای برگ ستمدیده پاییزی …… آخر تو زگلشن زچه بگریزی ……
         روزی تو هماغوش گلی بودی …… دلداده ومدهوش گلی بودی
             ای عاشق شیدا      دل داده رس وا      گویمت چرا فسرده ام
            درگل ، نه صفایی      باشد نه وفایی      جزستم ز وی نبرده ام ……
             خار غمش در دل بنشاندم      در ره او من جان بفشاندم
                            تا شد نوگل گلشن و زیب چمن
                 رفت آن گل من از دست      با خار و خسی پیوست
                من ماندم و صد خارستم      وین پیکر بی جان
                           ای تازه گل گلشن      پژمرده شوی چون من
                     هربرگ توافتد به رهی      پژمرده ولرزان

همچنین بخوانید:
گزیده ای از برترین اشعار فریدون توللی: آتش جان و عشق دلفریب

گزیده ای از برترین اشعار فریدون توللی: آتش جان و عشق دلفریب

در آستانه سالگرد درگذشت فریدون توللی، نگاهی می اندازیم به گزیده ای از برترین و تأثیرگذارترین اشعار این شاعر نامدار معاصر که آمیخته ای از عشق، حسرت،…

شعر در وصف بهار

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمنای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

 

۱ دیدگاه

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید

عبدالکریم جور | ۹ ماه پیش
درود، در مورد تیم استقلال، بنده ۶۸ساله ازبهبهان خوزستان فوق لیسانس ادبیات، فوتبالیست قدیمی خوزستان، استقلال هرگز تورانیان رانبایدبرگرداند
،حردانی بازیکن انرژی با تعصب و رامین رضاییان باید دراستقلال بمانند
0
0


hits