آموزش کامل درس شانزدهم فارسی دهم | خسرو
از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم. در تمام این مدّتِ سه سال نشد که یک روز کاغذ و مدادی به کلاس بیاورد یا تکلیفی انجام دهد. با این حال، بیشتر نمرههایش بیست بود. وقتی معلّم برای خواندنِ انشا، خسرو را پای تخته صدا میکرد، دفترچۀ من یا مصطفی را که در دو طرف او روی نیمکت نشسته بودیم، بر میداشت و صفحۀ سفیدی را باز میکرد و ارتجالاً انشایی میساخت و با صدای گرم و رسا به اصطلاح امروزیها «اجرا میکرد» و یک نمرۀ بیست با مبلغی آفرین و احسَنت تحویل میگرفت و مثل شاخ شمشاد میآمد و سرِ جایِ خودش مینشست!
و امّا سبک «نگارش» که نمیتوان گفت؛ زیرا خسرو هرگز چیزی نمینوشت؛ باید بگویم سبکِ «تقریر» او در انشا تقلیدی بود کودکانه از گلستانِ سعدی. در آن زمان ما گلستان سعدی را از برَ میکردیم و منتخبی از اشعارِ شاعرانِ مشهور و متون ادبی و نِصابُ الصّبیان را از کلاس چهارم ابتدایی به ما درس میدادند. خسرو تمام درسها را سرِ کلاس یاد میگرفت و حفظ میکرد و دیگر احتیاجی به مرور نداشت.
یک روز میرزا مسیح خان، معلّمِ انشا، که موضوعِ «عبرت» را برای ما معیّن کرده بود، خسرو را صدا کرد که انشایش را بخواند. خسرو هم مطابق معمول، دفتر انشای مرا برداشت و صفحۀ سفیدی از آن را باز کرد و با همان آهنگ گیرا و حرکات سر و دست و اشارتهای چشم و ابرو شروع به خواندن کرد. میرزا مسیحخان سخت نزدیکبین بود و حتّی با عینک دورْ بیضی و دسته مفتولی و شیشههای کُلفتِ زنگاری، درست و حسابی نمیدید و ملتفت نمیشد که خسرو از روی کاغذ سفید، انشایِ خود را میخواند.
باری، خسرو انشای خود را چنین آغاز کرد:
«دی که از دبستان به سرای میشدم، در کُنجِ خلوتی از بَرزن، دو خروس را دیدم که بال و پَر افراشته، در هم آمیخته و گَرد برانگیختهاند...»
در آن زمان، کلمات «دبستان» و «برَزن» مانندِ امروز متداول نبود و خسرو از این نوع کلمات بسیار در خاطر داشت و حتّی در صحبت و محاورۀ عادی و روزمرّۀ خود نیز آنها را به کار میبرد و این یکی از استعدادهای گوناگون و فراوان و در عین حال چشمهای از خوشمزگیهایِ رنگارنگ او بود.
انشای ارتجالیِ خسرو را عرض میکردم. دنبالهاش این بود: «یکی از خروسان، ضربتی سخت بر دیدۀ حریف نواخت به صَدمتی که «جهان تیره شد پیش آن نامدار.» لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت. لیکن خروسِ غالب، حرکتی کرد نه مناسبِ حال درویشان. بر حریفِ مغلوب که تسلیم اختیار کرده، مخذول و نالان استرحام میکرد، رحم نیاورد و آن چنان او را میکوفت که «پولاد کوبند آهنگران.»
دیگر طاقت دیدنم نماند. چون برق به میان میدان جستم. نخست خروسِ مغلوب را با دشنهای که در جیب داشتم، از رنج و عذاب برهانیدم و حلالش کردم. آنگاه به خروس سنگدل پرداختم و به سزایِ عمل ناجوانمردانهاش سرش از تن جدا و او را نیز بِسمل کردم تا عبرتِ همگان گردد. پس هر دوان را به سرای بردم و از آنان هلیمی ساختم بس چرب و نرم.
مخور طعمه جز خسروانی خورش
که جان یابدت زان خورش، پرورش
به دلِ راحت نشستم و شکمی سیر نوشِ جان کردم:
دمی آب خوردن پس از بدسگال
بِه از عمرِ هفتاد و هشتاد سال
میرزا مسیحخان با چهرۀ گشاده و خشنود، قلم آهنینِ فرسوده را در دواتِ چرک گرفتۀ شیشهای، فرو برد و از پشتِ عینکِ زنگاری، نوکِ قلم را ورانداز کرد و با دو انگشتِ بلند و استخوانی خود کُرک و پشمِ سرِ قلم را با وقار و طمأنینۀ تمام پاک کرد و پس از یک ربع ساعت، نمرۀ بیست با جوهر بنفش برای خسرو گذاشت و ابداً هم ایرادی نگرفت که بچّه جان، اوّلاً خروس چه الزامی دارد که حرکاتش «مناسب حال درویشان» باشد؛ دیگر اینکه، خروس غالب چه بدسگالی به تو کرده بود که سر از تنش جدا کردی؟ خروس، عبرتِ چه کسانی بشود؟ و از همۀ اینها گذشته اصلاً به چه حق، خروسهای مردم را سر بریدی و هلیم درست کردی و خوردی؟ خیر، به قولِ امروزیها این مسائل اساساً مطرح نبود.
عرض کردم: حرام از یک کفِ دست کاغذ و یک بند انگشت مداد که خسرو به مدرسه بیاورد یا لایِ کتاب را باز کند؛ با این حال، شاگردِ ممتازی بود و از همۀ درسهای حفظی بیست میگرفت؛ مگر در ریاضی که «کُمِیتَش لنگ بود...» و همین باعث شد که نتواند تصدیقنامۀ دورۀ ابتدایی را بگیرد.
من خانوادۀ خسرو را میشناختم. آنها اصلاً شهرستانی بودند. خسرو در کوچکی بیمادر شد. پدرش آقا رضاخان، توجّهی به تربیت او نداشت؛ فقط مادربزرگِ او بود که نوۀ پسریاش را از جان و دل دوست میداشت. دلخوشی و دلگرمی و تنها پناه خسرو هم در زندگی همین مادربزرگ بود؛ زنی باخدا، نمازخوان، مقدّس. با قربان و صَدَقه خسرو را هر روز مینشاند و وادار میکرد قرآن برایش بخواند.
دیگر از استعدادهای خداداد خسرو، آوازش بود.
معلّمِ قرآن ما میرزا عبّاس بود. شعر هم میگفت زیاد هم میگفت؛ امّا به قول نظامی «خشت میزد.» زنگ قرآن که میشد، تا پایش به کلاس میرسید، به خسرو میگفت: «بچّه! بخوان.» خسرو هم میخواند.
خسرو، موسیقی ایرانی، یعنی آواز را از مرحوم درویشخان آموخته بود.
یک روز که خسرو زنگ قرآن، در «شهناز» شوری به پا کرده بود، مدیر مدرسه که در ایوانِ دراز از برِ کلاسها رد میشد، آواز خسرو را شنید. واردِ کلاس شد و به میرزا عبّاس عِتاب کرد که «این تلاوتِ قرآن نیست. آوازخوانی است!» میرزا عبّاس تا خواست جوابی بدهد، خسرو این بیتِ سعدی را با آواز خوش، شش دانگ خواند:
اشُتر به شعرِ عرب در حالت است و طَرَب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
مدیر آهسته از کلاس بیرون رفت و دَم برنیاورد. خسرو همچنان میخواند و مدیر از پشت در گوش میداد و لذّت میبرد که خود، مردی ادیب و صاحب دل بود.
یک روز خسرو برخلاف عادت مألوف یک کیف حلبی که روی آن با رنگ روغن ناشیانه گُل و بُتّه نقّاشی شده بود، به مدرسه آورد. همه حیرت کردند که آفتاب از کدام سمت برآمده که خسرو کیف همراه آورده است!
زنگ اوّل، نقّاشی داشتیم. معلمّ نقّاشی ما یکی از سرتیپهای دورانِ ناصرالدّینشاه بود و ما هم او را «جناب سرتیپ» میگفتیم.
خسرو با آنکه کیف همراه آورده بود، دفتر نقّاشی و مداد مرا برداشت و تصویرِ سرتیپ را با «ضمایم و تعلیقات» در نهایت مهارت و استادی کشید و نزد او برد و پرسید: «جناب سرتیپ، این را من از روی «طبیعت» کشیدهام؛ چطور است؟» مرحوم سرتیپ آهسته اندکی خود را جمع و جور کرد و گفت: «خوب کشیدی؛ دستت خیلی قوّت داره!»
خسرو درِ کیف را باز کرد. من که پهلوی او نشسته بودم، دیدم محتوایِ آن کوزههایِ رنگارنگِ کوچکی بود پر از انواع «مربّاجات.»
معلوم شد مادربزرگش مربّا پخته و در بازگشت از زیارتِ قم آن کیف حلبی و کوزهها را آورده بود.
خسرو بزرگترین کوزه را که مربّای بِه داشت، خدمتِ جناب سرتیپ برد و دو دستی تقدیمش کرد. سرتیپ هم که رهاوردی بابِ دندان نصیبش شده بود، با خوشرویی و در عینِ حجب و فروتنی آن را گرفت و بالا کشید و هر وقت مربّا از کوزه بیرون نمیآمد، با سر انگشتِ تدبیر آن را خارج میکرد و با لذّت تمام فرو میداد و به صدایِ بلند میگفت: «الها! صد هزار مرتبه شُکر» که «شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند.»
گفتم خسرو، آوازی بسیار خوش داشت و استعدادی فیّاض در فراگرفتنِ موسیقی. وقتی که از عهدۀ امتحانِ سال ششم ابتدایی برنیامد، یکی از دوستان موسیقیشناس که در آن اوان دو کلاس از ما جلوتر بود، به خسرو توصیه کرد که به دنبال آموختنِ موسیقیِ ملّی برود. خسرو بیمیل نبود که دنبال موسیقی برود؛ ولی وقتی موضوع را به مادربزرگش گفت، به قول خسرو، اشک از دیده روان ساخت که ای فرزند، حلالت نکنم که مطربی و مسخرگی پیشه سازی که «همه قبیلۀ من عالمانِ دین بودند.» خسرو هم با آنکه خودرُو و خودسر بود، اندرز مادربزرگِ ناتوان را به گوش اطاعت شنید و پیِ موسیقی نرفت.
خسرو در ورزش هم استعدادی شگرف داشت. با آن سنّ و سال با شاگردان کلاسهایِ هشتم و نهم - مدرسۀ ما نُه کلاس بیشتر نداشت - کشتی میگرفت و همه را زمین میزد؛ به طوری که در مدرسه حریفی در برابرِ او نماند. گفتم که خسرو در ریاضیات ضعیف بود و چون نتوانست در این درس نمرۀ هفت بیاورد، با آنکه نمرههایِ دیگرش همه عالی و معدّل نمرههایش 15/75 بود، از امتحان ششمِ ابتدایی رد شد؛ پس ترک تحصیل کرد و دنبال ورزش را گرفت.
من دیگر او را نمیدیدم تا روزی که اوّلین مسابقۀ قهرمانیِ کشتی کشور برگزار شد. خسرو را در میان تُشَک با حریفی قوی پنجه که از خراسان بود، دیدم. خسرو حریف را با چالاکی و حسابگری به قول خودش «فرو کوفت» و در چشم به هم زدنی پشت او را به خاک رسانید. قهرمان کشور شد و بازوبند طلا گرفت. دیگر «خسرو پهلوان» را همه میشناختند و میستودند و تکریمش میکردند ولی چه سود که «حسودان تنگ نظر و عنودانِ بدگهر» وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند - این عین گفتۀ خود اوست، در روزگار شکست و خِفّت- به طوری که در مسابقات سال بعد با رسوایی شکست خورد و بی سر و صدا به گوشهای خزید و رو نهان کرد و به کلّی ورزش را کنار گذاشت که دیگر «مرد میدان نبود». این شکست او را از میدان قهرمانی به منجلاب فساد کشید. «فیالجمله نماند از معاصی مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد.» تریاکی و شیرهای شد و کارش به ولگردی کشید.
روزی در خیابان او را دیدم؛ شادی کردم و به سویش دویدم. آن خسرو مهربان و خون گرم با سردی و بیمهری بسیار نگاهم کرد. از چهرۀ تَکیدهاش بدبختی و سیه روزی میبارید. چشمهایِ درشت و پر فروغش چون چشمههای خشک شده، سرد و بیحالت شده بود. شیرۀ تریاک، آن شیر بیباک را چون اسکلتی وحشتناک ساخته بود. خدای من! این همان خسرو است؟!
از حالش پرسیدم؛ جوابی نداد. ناچار بلندتر حرف زدم؛ با صدایی که به قول معروف، گویی از ته چاه در میآمد، با زهرخندی گفت: داد نزن؛ «من گوش استماع ندارم، لِمن تَقول». فهمیدم کَر هم شده است. با آنکه همه چیز خود را از دست داده بود، هنوز چشمۀ ذوق و قریحه و استعداد ادبیِ او خشک نشده بود و میتراوید. از پدر و مادربزرگش پرسیدم.
آهی کشید و گفت: «مادربزرگم دو سال است که مرده است. بابام راستش نمیدانم کجاست.»
گفتم: «خانهات کجاست؟»
آه سوزناکی کشید و در جوابم خواند:
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
بقضا همی بَرَدش تا به سوی دانه و دام
و بدون خداحافظی، راه خود گرفت و رفت.
از این ملاقات، چند روزی نگذشت که خسرو در گوشهای، زیر پلاسی مُندرس، بی سر و صدا، جان سپرد و آن همه استعداد و قریحه را با خود به زیر خاک برد.
عبدالحسین وجدانی

برخی از وازگان متن
ارتجالاً: بیدرنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن.
تَقریر: بیان، بیان کردن.
مفتول: سیم، رشتهٔ فلزی دراز و باریک.
زَنگاری: منسوب به زنگار، سبز رنگ.
ملتفت شدن: آگاه شدن، متوجّه شدن.
لاجَرَم: ناچار، ناگزیر.
مخذول: خوار، زبون گردیده.
اِستِرحام: رحم خواستن، طلب رحم کردن.
مغلوب: شکست خورده.
بِسمِل کردن: سر جانور را بریدن.
خسروانی خورش: خورش و غذای شاهانه.
بدسِگال: بد اندیش، بدخواه.
دوات: مرکبّ دان، جوهر.
طُمأنینه: آرامش، سکون و قرار.
اِلزام: ضرورت، لازم گردانیدن، واجب گردانیدن.
کُمِیت: اسب سرخ مایل به سیاه.
تصدیق نامه: گواهی نامه.
شهناز: یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی، گوشهای از دستگاه شور.
عِتاب کردن: سرزنش کردن، خشم گرفتن بر کسی.
دانگ: بخش، یک ششم چیزی.
صاحب دل: عارف، آگاه.
مألوف: خو گرفته.
حَلبَی: ورقهٔ نازک فلزی از جنس حَلبَ.
ضمایم: جمع ضمیمه، همراه و پیوست.
تعلیقات: جمع تعلیق، پیوستها و یادداشت مطالب و جزئیّات در رساله یا کتاب.
طبیعت: خو، عادت، طبع و سرشت.
حُجب: شرم و حیا.
فَیّاض: بسیار فیض دهنده، بسیار بخشنده.
اوان: وقت، هنگام.
مُطربی: عمل و شغل مطرب.
مُطرب: کسی که نواختن ساز و خواندن آواز را پیشهٔ خود سازد.
مسخرگی: لطیفه گویی، دلقکی.
تکریم: گرامیداشت.
عَنود: ستیزه کار، دشمن، بدخواه.
لهَو: بازی و سرگرمی، آنچه مردم را مشغول کند.
لعَب: بازی.
لهَو و لعَب: خوش گذرانی.
مَنجَلاب: محلّ جمع شدن آبهای کثیف و بدبو.
مَعاصی: جمع معصیّت، گناهان.
مُسکِر: چیزی که نوشیدن آن مستی میآورد، مثل شراب.
مُنکرَ: زشت، ناپسند.
تکیده : لاغر و باریک اندام.
لِمَن تَقُول: به چه کسی میگویی؟
پلَاس: جامهای کمارزش، گلیم درشت و کلُفُت.
مُندرس: کهنه، فرسوده.

کارگاه متن پژوهی
قلمرو زبانی (صفحهٔ 126 کتاب درسی)
1- برای هریک از واژههای زیر، یک «معادل معنایی» و یک «هم آوا» بنویسید.
- قضا: معادل معنایی تقدیر، حُکم / هم آوا غزا / غذا
- مغلوب: معادل معنایی شکست خورده / مقلوب
2- از متن درس، هفت واژه مهمّ املایی بیابید و بنویسید. استماع، استرحام، ضمایم، عنودان، فیّاض، مخذول، مُندرس
3- از متن درس برای هر یک از انواع جمله، نمونههای مناسب بیابید.
- ساده: خسرو، موسیقی ایرانی را از مرحوم درویش خان آموخته بود.
- مرکّب: همین باعث شد که نتواند تصدیق نامۀ دورهٔ ابتدایی را بگیرد.
4- نقش دستوری ضمیرهای پیوسته را در جملههای زیر مشخّص کنید.
الف) دیگر طاقت دیدنم نماند. متمم
ب) (که) جان یابدت زان خورش پرورش. مضاف الیه

قلمرو ادبی (صفحهٔ 126 کتاب درسی)
1- مفهوم هریک از کنایههای زیر را بنویسید.
- باب دندان بودن: مطابق میل
- سپر انداختن: تسلیم شدن
- مرد میدان بودن: اهل جنگ و کارزار بودن
- کُمیت کسی لنگ بودن: ضعیف بودن
2- یکی از شیوههای طنزنویسی، نقیضهپردازی یا تقلید از آثار ادبی است؛ نمونههایی از کاربرد این شیوه را در متن بیابید.
دی که از دبستان به سرای میشدم، در کنج خلوتی از برزن، دو خروس را دیدم. ... (به تقلید از گلستان)
آوردن آیه، حدیث، مصراع یا بیتی از شاعری دیگر را در میان کلام، «تضمین» میگویند؛ نمونه:
زینهار از قرین بد، زنهار
قِنا ربّنا عذابَ النّار
سعدی
3- همانطور که میبینید سعدی در سرودۀ خود، بخشی از آیهای از قرآن کریم (سوره بقره/آیه 201) را عیناً آورده است. نمونهای از تضمین را در متن درس بیابید.
با صدای بلند میگفت که: «الها! صد هزارمرتبه شکر» که «شکر نعمت نعمتت افزون کند»

قلمرو فکری (صفحهٔ 127 کتاب درسی)
1- دربارۀ ارتباط مفهومی سرودۀ زیر با متن درس توضیح دهید.
متناسب با حسودان تنگ نظر و عنودان بدگُهر وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند.
با بدان کمنشین که صحبت بد
گرچه پاکی تو را پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را
لکهای ابر ناپدید کند
سنایی
2- به سرودههای زیر از سعدی توجّه کنید. هریک با کدام قسمت از متن درس، ارتباط معنایی دارند؟
هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست
به غیر مصلحتش رهبری کند ایّام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید / قضا همی بَردش تا به سوی دانه و دام
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او
سخنی ز عشق گوید و در او اثر نباشد
اُشتر به شعرِ عرب در حالت است و طَرب گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری
3- اگر شما به جای نویسنده بودید، این داستان را چگونه به پایان میرساندید؟

روان خوانی: طرّاران
چنین گویند که مردی به بغداد آمد و بر درازگوش نشسته بود و بُزی را رشته در گردن کرده و جَلاجل در گردن او محکم بسته، از پس وی میدوید.
سه طرّار نشسته بودند. یکی گفت: من بروم و آن بز را از مرد بدزدم.
دیگری گفت: این سهل است، من خر او را بیاورم. پس آن یکی بر عقب مرد روان شد.
دیگری گفت: این سهل است، من جامههای او را بیاورم.
پس یکی بر عقب او روان شد. چنان که موضع خالی یافت، جلاجل از گردن بز باز کرد و بر دنبال خر بست. خر دُنب را میجنبانید و آواز جلاجل به گوش مرد میرسید، و گمان میبرد که بز، برقرار است.
آن دیگر بر سر کوچۀ تنگ، استاده بود. چون آن مرد برسید، گفت: طُرفه مردماناند مردمان این دیار، جلاجل بر گردن خر بندند و او بر دنبِ خر بسته است.
آن مرد درنگریست، بز را ندید. فریاد کرد که بز را که دید؟
طرّار دیگر گفت: من مردی را دیدم که بزی داشت و در این کوچه فروشد.
آن مرد گفت: ای خواجه، لطف کن و این خر را نگاه دار تا من بز را بطلبم.
طرّار گفت: بر خود منّت دارم، و من مؤذّن این مسجدم و زود باز آی.
آن مرد به طرف کوی فرو رفت. طرّار خر را برد. آن طرّار دیگر بیامد که گفته بود که: «من جامۀ او را بیارم.» از اتفّاق، بر سر راه، چاهی بود. طرّار بر سر آن چاه بنشست؛ چنان که آن مرد برسید و طلب خر و بز میکرد. طرّار فریاد برآورد و اضطراب مینمود.
آن مرد او را گفت: ای خواجه، تو را چه رسیده است؟! خر و بزِ من بردهاند و تو فریاد میکنی؟!
طرّار گفت: صندوقچهای پُر زر از دست من در این چاه افتاد و من در این چاه نمیتوانم شد.
ده دینار تو را دهم، اگر تو این صندوقچۀ من از اینجا برآوری.
پس آن مرد، جامه و دستار برکشید و بدان چاه فرو شد.
طرّار، جامه و دستار برگرفت و برد.
پس آن مرد در چاه فریاد میکرد که در این چاه هیچ نیست و هیچ کس جواب نداد. آن مرد را ملال گرفت. چون به بالا آمد، جامه و طرّار باز ندید. چوبی برگرفت و بر هم میزد.
مردمان گفتند: چرا چنین میکنی؟ مگر دیوانه شدی؟!
گفت: نه، پاس خود میدارم که مبادا مرا نیز بدزدند.
جوامع الحکایات ولوامع الرّوایات، سدید الدّین محمّد عوفی

درک و دریافت (صفحهٔ 129 کتاب درسی)
1- به نظر شما، چرا شخصیت اصلی قصّه، به چنین سرنوشتی دچارشد؟ به دلیل ساده لوحی بیش از حد
2- دربارۀ لحن و بیان داستان توضیح دهید.
«لحن» ایجاد فضا در کلام است. شخصیتها را از طریق لحن آنان میشناسیم. لحن میتواند رسمی، غیر رسمی، صمیمانه، جدی و طنز واره باشد. لحن در این درس طنز گونه است و راوی با استفاده از این لحن، سادگی و دهن بین بودن انسان را نقد کرده و زیانهای آن را نشان داده است.

واژهنامه
اِرتجالاً: بیدرنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن
اسِترحام: رحم خواستن، طلب رحم کردن
استماع: شنیدن، گوش دادن
الِزام: ضرورت، لازم گردانیدن، واجب گردانیدن
اوَان: وقت، هنگام
باری: القصّه، به هرحال، خلاصه
بدَسِگال: بد اندیش، بدخواه، دشمن
بِسمِل کردن: سر جانور را بریدن، از آنجا که مسلمانان در وقت ذبح جانور «بسِم الله الرّحمن الرّحیم» میگویند، به همین دلیل، به عمل ذبح کردن «بسمل کردن» گفته میشود.
پاس: نگاهبانی، نگاهداری
پاس داشتن: پاسبانی کردن، نگهبانی کردن
پلاس: جامهای کمارزش، گلیم درشت و کلفت
تعلیقات: جمع تعلیق، پیوستها و یادداشت مطالب و جزئیات در رساله یا کتاب؛ در متن درس، مقصود نشانهای ارتشی است.
تقریر: بیان، بیان کردن
تکریم: گرامیداشت
تکیده: لاغر و باریک اندام
تصدیق نامه: گواهینامه
جافی: جفاکار، ستمکار
جَلاجِل: جمع جُلجُل: زنگ، زنگوله
حُجب: شرم و حیا
حَلَبی: ورق آهن نازک که هر دو روی آن قلع اندود شده باشد.
خسروانی خورش: خورش و غذای شاهانه
خودرو: خودرأی، خودسر، لجوج
دانگ: بخش، یک ششم چیزی
دستار: پارچهای که به دور سر بپیچند، سربند و عمامه
دوات: مرکّبدان، جوهر
زَنگاری: منسوب به زنگار، سبز رنگ
شهناز: یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی، گوشهای در دستگاه شور
صاحبدل: عارف، آگاه
ضمایم: جمع ضمیمه، همراه و پیوست؛ در متن درس، مقصود نشانهای دولتی است.
طبیعت: عادت، طبع و سرشت، خو
طُرفه: شگفتآور، عجیب
طمأنینه: آرامش، سکون و قرار
عِتاب کردن: خشم گرفتن بر کسی، سرزنش کردن
عَنود: ستیزهکار، دشمن و بدخواه
فیاض: سرشار و فراوان، بسیار فیض دهنده
کُمَیت: اسب سرخ مایل به سیاه
لاجَرَم: ناگزیر، ناچار
لِمَن تَقول: برای چه کسی میگویی؟
لَهو و لَعب: بازی و سرگرمی، آنچه مردم را مشغول کند، خوش گذرانی
مألوف: خو گرفته
متداول: معمول، مرسوم
مَخذول: خوار، زبون گردیده
مسخرگی: لطیفه گویی، دلقکی
مُسکِر: چیزی که نوشیدن آن مستی میآورد؛ مثل شراب
مُطربی: عمل و شغل مطرب؛ مطرب: کسی که نواختن ساز و خواندن آواز را پیشۀ خود سازد.
مَعاصی: جمع معصیت، گناهان
مغلوب: شکست خورده
مَفتول: سیم، رشتۀ فلزی دراز و باریک
ملتفت شدن: آگاه شدن، متوجّه شدن
منتّ: سپاس، شکر؛ منّت داشتن: احساس کسی را پذیرفتن و سپاسگزار او بودن
منجلاب: محل جمع شدن آبهای کثیف و بد بو
مُندرس: کهنه، فرسوده
مُنکَر: زشت، ناپسند













۱۰ ایده بافتنی با قلاب / نظم دهنده کاربردی، ساده و خوش ساخت
طرز تهیه مرغ نعناعی؛ خوش عطر، تازه و مناسب هر وعده
طرز تهیه شیرینی کشمشی خانگی بدون فر؛ در تابه و روی گاز!
طرز تهیه چند مدل کیک فوری در هواپز / ساده و سریع
داستان پندآموز دست هایی که بلد نبودند، اما یاد گرفتند
خواص و مضرات آیس کافی؛ آیا این نوشیدنی سرد برای سلامتی مفید است؟
انتخاب بهترین آرد برای تهیه پاستای حرفه ای
طرز تهیه سس تند و شیرین تایلندی؛ سسی خوش رنگ و خوش طعم برای مرغ، میگو و فینگرفود
آموزش بافت سبد کدو حلوایی؛ مرحله به مرحله و کامل
دیدگاه ها