اشعار رمانتیک و احساسی از شاعران معاصر
گفتی بهم پسر جون زندگی کن قشنگه
رنگ جماعت شو تا دنیا باهات نجنگه
حرفتو گوش کردمو با همه کس نشستم
نمیدونم چی شد که دلم همیشه تنگه
عاشقه عاشق شدم دل رو به دریا زدم
اما تو دریای دل بجای ماهی سنگه
برگشتم از ساحلش به راه خونه رفتم
تازه یکی بهم گفت سنگ مال پای لنگه
چشم براهش شدم لنگ نگاهش شدم
اما دیدم آخرش اسارته تفنگه
چهل شدمو هنوزم پیلهء پیله هستم
فقط نظاره گر که دلا چه رنگارنگه
شاعر امید امام وردی

شعر احساسی عاشقانه بلند
رهایت می کنم در باد خواهش ها
فراموشم نشد
دستان یخ کرده
به گاه چشم داشتی از نوازش ها
نگاه سرد
بر دستان از سرما ترک خورده
میان زوزه ی دی ماه طولانی
به رقص بی بخار چای پرسش ها
سوالی بود در ذهنم
بزرگ و وحشت آور
رقص می کرد
سَرَم را می فشرد
از این همه تکرار پوزش ها
سکوتی بود، سهمگین
میان ما
هیچ حائل نبود جز اندکی میز و
هزاران مشتری
در کافه ی غمگین آن روزها
نگاهم جستجو می کرد
میان ریتم تند رقص واژه و ایهام
به دنبال کلامی مِهرآمیز
از گرایش ها
و تو رفتی
من مانده بودم ماه ها، آنجا
نشسته
سمت تاریک همان کافه
تقلایم
مهار شبنم چموش سازش ها
و حالا این، منم
ایستاده در چارچوب در همان کافه
که می پاشم نگاهی سرد
بر ته مانده آتش بخشش ها
و تنها پاسخم
به خواهش چشمان مغرورت
خروش ساکت تعطیم و کُرنش ها
نمی گویم کلامی از گذشته
دیشب و فردا
فقط آرام و بی احساس
رهایت می کنم، این بار
در گردباد بی قرار خواهش ها
شاعر بهاره هفت شایجانی

شعر اندوهگین و غمناک
عقربه زمان ساعتها
زهر کمانه می کند
بر گرده ناتوانم
تا مرگ نفسی
نیست، هیهات
در من
مرگی می رقصد
که با زندگی دست
به یکی کرده تبانی
می کنند،، تا
زنده زنده تمامم کنند...
آه،، آه،، از این رقص
ناموزون واژه ها
در اندام قلم، که بر
پیکره ی ناتوان روحم
فرو می برد خنجری
از ملال و اندوه را
صدیقه ج ُر
شاعر صدیقه ج ُر

شعر دردناک و سیاه
دستم بر شانه ای مهتاب نمی رسد
بر چشم خسته ای من خواب نمی رسد
پر پر شده است شاخه های سرو دل
بر ساقه ای شکسته خاک و آب نمی رسد
شب ها سوالیه ها به معراج می رسد
تا روز باقی است هیچ جواب نمی رسد
روزگار ما را سیاهی به آب بست
دیگر بر شاخه های سرو آفتاب نمی رسد
عمری جوانی ما را گناه بلعیده است
سهمی به خمیده پیری ثواب نمی رسد
دیگر سیمای پریشانم هم رنگ پائیز است
حتا ز صورت شاد جوانی نقاب نمی رسد
دیروز که هر بعد زمستان بهار بود
امروز گلی برای بازتاب نمی رسد
آشفتگی به حضرت پائیز مبارک است
دیگر بهاری برای بازتاب نمی رسد
شاعر امان آرمان

شعر دردناک در وصف جور زندگانی
در هیاهوی بی صدا مردن
ضامن گریه را کشیدیم و...
آخ حتی نمی شود مُرد و
از تو ای زندگی بریدم و....
می دود خونِ درد بی وقفه
توی رگ های سرد بیمارم
پس بگیر از من آسمانت را
در قفس حال بهتری دارم
زندگی را دوباره قی کردم
اعتبارش گذشته تقدیرم
در فراز و نشیب ایمانم
می دهد بوی کفر تکبیرم
نسل من در تو منقرض گشته
چند قرن از نگاه تو دورم
عاقبت صابرانه فهمیدم
من همان وصله ام که ناجورم
دردهای نگفته ای دارم
زخم هایی... که بگذریم اصلن
آنقدر زخم خورده ام از پشت
دل شده پاره جای پیراهن
جای سیلیِ سرخ تقدیرم
مثل عکسی که یادگاری بود
با کمی حوصله خلاصم کن
زندگی ضربه ی تو کاری بود
مرضیه دادپور

شعر مفهومی درباره تکامل و پختگی
روز اول چونکه از گِل آفریدم خویش را
در صف جنبندگان، کافی ندیدم خویش را
بانگ آمد ناگهان، پس تو چه کم داری؟ بگو
جُستم و راهی ندیدم، تا کشیدم خویش را
قرن ها و سال و مه را روزها طی کردم و
تا که از خامی گذر کردم و چیدم خویش را
40 شعر کوتاه عاشقانه و عرفانی شاعران نامی برای تتو
توسَنی کردم بیفتادم ز نو رُستم و باز
رفتم و آموختم، تا بر جهیدم خویش را
در طی عمرم چنان مستهزء مردم شدم
تا رسولی خود شدم، تا برگزیدم خویش را
پرده پرده آن قدر، اعماق خود بشکافتم
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
بَردِه یِ حرّاجِ بازارِ سیه فامان شدم
دست اول چون برآمد، خود خریدم خویش را
روز اول جای در مینوی گلگون داشتم
آن قدر رفتم و رفتم تا رسیدم خویش را
گشتم از روز ازل کو گفت کم داری؟ بگو
آنچنان ساکت شدم من تا شنیدم خویش را...
شاعر محمود گوهردهی بهروز

شعر غمگین در مورد زندگی
فاش می گویم جهان با من نساخت
زندگی در پیش چشمم رنگ باخت
سوختم از آتش این روزگار
تا شدم آواره گرد این دیار
تا که ساقی از در میخانه رفت
شوق پرواز از دل دیوانه رفت
من که بودم قطره ای از جام عشق
بی خبر از بازی فرجام عشق
خانه ام در بستر سیلاب بود
چشم من بارانی و بی تاب بود
از دویدن تا که پایم خسته شد
چشم امّیدم به دنیا بسته شد
من اسیر غصه های مردمم
یافتم خود را ولی سر در گمم
کاش راز زندگی بود آشکار
هر خزان آیینه ای بود از بهار
لحظه ی روییدنم کی می رسد
روزگار دیدنم کی می رسد
من هنوز آن کودک دیوانه ام
روز و شب با قصه ها همخانه ام
کی طلوع من به پایان می رسد
مرگ رویا سهل و آسان می رسد
شوق رفتن دارم و آماده ام
من به مرگ خویشتن دل داده ام
عادل دانشی













ترفند خیاطی برای کوتاه کردن آستین؛ نتیجه ای مثل کار خیاط حرفه ای
با ۲۰۰ گرم کنجد، ارده خانگی نرم و خوشمزه درست کنید!
نمک ماشین ظرفشویی را کجا بریزیم و هر چند وقت شارژ کنیم؟ راهنمای تصویری از پیدا کردن مخزن تا خاموش شدن چراغ نمک
بطری پلاستیکی را دور نیندازید؛ از آن یک آبشار رومیزی با خزه و نور بسازید!
سیب زمینی این قدر ترد که صدای قرچش میاد! ۲ مدل خانگی با ۲ سس خوشمزه
با گیره لباس و رول دستمال کاغذی، دو تزیین بامزه برای کریسمس بسازید!
بهترین عطرهای چرمی؛ ۶ انتخاب از لطافت جیر سفید تا شکوه چرم تیره
کیسه های پلاستیکی کهنه چه استفاده ای دارند؟ ایده ای برای تبدیل دورریختنی ها به وسیله ای کاربردی
فقط نصف سینهٔ مرغ داری؟ باهاش یه شام خوشمزه و متفاوت درست کن!
دیدگاه ها