در روزگاران قدیم، پدر و پسری بودند که با همدیگر زندگی میکردند. این دو گرچه با یکدیگر بوند ولی به لحاظ رفتاری با همدیگر زمین تا آسمان متفاوت بودند مثلا" پدر فردی با اخلاق و دانا بود و پسرش فردی بی اخلاق و گستاخ و مردم آزار! به همین خاطر پدر همیشه از کارها و رفتارهای پسرش گلهمند بود.

یک روز پسر طبق روال همیشگی با عدهای جنگ و دعوا راه انداخت و آنها را کتک زد. به همین خاطر پیش قاضی رفتند و از پسر گستاخ شکایت کردند. قاضی پسر و پدر را به دادگاه فراخواند. مأمورهای قاضی هر دو را دستگیر کردند و پیش قاضی بردند. پسر اصلا" ابراز پشیمانی نمیکرد. اما وقتی پدر به دادگاه رسید مدام سرش را پایین انداخت و از کسانی که زخمی شده بودند، عذرخواهی کرد. بعد با پرداخت پول رضایتشان را جلب کرد و مانع این شد که پسرش به زندان برود.

پسر گستاخ به جای عذرخواهی از شاکیانِ کتک خورده و تشکر از پدر، با عصبانیت رو به پدرش کرد و گفت: «چرا برای به دست آوردن رضایت آنها پول دادی؟ توی دعوا که حلوا پخش نمیکنند. طبیعی است که یکی میزند و یکی هم میخورد. میخواستند دعوا نکنند تا کتک نخورند.» پدر که از صحبتهای پسرش ناراحت شده بود، گفت: «کاش اصلا" خدا تو را به ما نمیداد، تو آدم بشو نیستی، حیف نانی که میخوری و آبی که مینوشی» پسر بعد از شنیدن سخنان پدر عصبانی شد و گفت: حالا که فکر میکنی من به درد بخور نیستم و آدم نمیشوم، از این خانه برای همیشه میروم!

پدر سکوت کرد و پسر از آن شب دیگر پدرش را ندید و برای همیشه دیگر به خانه برنگشت. وارد گروهی از آشوبگران و یاغیها شد. آنها کارشان این بود که شبانه به خانههای مردم حمله کنند و اموالشان را غارت کنند. کم کم کار آنها بالا گرفت و جمعیتشان زیاد شد. همهی شهر از آنها میترسیدند. آنها همه راهها را ناامن کرده بودند و به هیچ کس رحم نمیکردند. ماموران حکومت هم توان مبارزه با آنها را نداشتند. بالاخره آن گروه طغیانگر و راهزن تصمیم گرفتند به قصر شاه حمله کنند و با کشتن او حکمرانی بر کشور را به دست بیاورند.

پسر مرد دانا هم که دیگر میان دزدها به فرماندهی رسیده بود، در تصمیم گیری برای حمله به قصر دست داشت. او نقشهی حیله گرانهای کشید و فرماندهی گروهی را که قرار بود به قصر حمله کنند، به عهده گرفت. به خاطر قدرت زبان زد این گروه، شب هنگام، مأموران و محافظان شاه از ترس جانشان فرار کردند و پسر با گروهش به راحتی وارد کاخ شدند. و با رعب و وحشت و کتک کاری فراوان شاه و اطرافیانش را از بین بردند و خودشان حکومت را به دست گرفتند. راهزنان که میدانستند با نقشه پسر مرد دانا به حکومت رسیدهاند، او را به عنوان شاه معرفی کردند. به هر حال پسری که تا مدتی پیش با همه دعوا میکرد و به پدرش هم احترام نمیگذاشت، شاه شد و پسر که هنوز هم نتوانسته بود حرفهای سرد پدرش را فراموش کند

درهمان نخستین روزهای پادشاهیاش فرمان داد که پدرش را با خفت و خواری، کشان کشان به قصر ببرند. وقتی پدر با آن حالت در برابر پسرش - که روی تخت نشسته بود - ایستاد، باز هم به خاطر کارهای نادرست پسرش سرافکنده و غمگین بود.

پسر با غرور فراوان و با صدایی بلند رو کرد به پدرش و گفت: «دیدی پیرمرد؟ یادت میآید که میگفتی من آدم نمیشوم؟ حالا چه؟ میبینی که شاه شدهام.حالا چه میگویی؟» پدر ناتوان سرش را آرام بلند کرد و گفت: «من گفتم که تو آدم نمیشوی، نگفتم که شاه نمیشنوی، اگر تو آدم شده بودی، دستور نمیدادی که پدرت را با این همه بی احترامی اینجا بیاورند؛ باید بعد از شاه شدن به دست بوسی پدرت میرفتی تا همه بفهمند که تو آدم شدهای» پسر این بار در برابر حرفهای تند پدرش سکوت کرد؛ زیرا به این باور رسیده بود که حرفهای پدرش کاملاً درست است.

کاربرد ضرب المثل : از آن روزگار به بعد دربارهی کسانی که به قدرت و ثروتشان مینازند و اخلاق انسانی ندارند، این مثل گفته میشود: «گفتم تو آدم نمیشوی، نگفتم که شاه نمیشنوی!»












۱۰ ماسک خانگی موثر برای کوچک کردن منافذ باز پوست
حالت ProRAW چیست و چگونه کار می کند؟
لول آپ شدن؛ راهی به سوی رشد و موفقیت
داستان پندآموز دکمه ای که گم شده بود
ضرب المثل های بلبل؛ از خوش آوازی تا سخن نابجا
ورزش برایتونیک؛ نوآوری ایرانی برای همه
گلدان های شیک با بادکنک و سیمان سفید؛ یک ایده خلاقانه و کم هزینه برای خانه
عیدت مبارک؛ شعری کودکانه از محمود کیانوش برای جشن نوروز
راهنمای گام به گام انتخاب میز تحریر بر اساس نیاز و بودجه شما
دیدگاه ها