آرین پسربچه ای دوازده ساله بود که همیشه فکر می کرد آدم های موفق کسانی هستند که از همان ابتدا همه چیز را بلدند.

اگر کسی خوب نقاشی می کرد، آرین می گفت:
«حتماً از بچگی بلد بوده.»
اگر کسی دوچرخه سواری حرفه ای می کرد، می گفت:
«من هیچ وقت نمی توانم مثل او باشم.»
حتی وقتی دوستانش کاری را بهتر از او انجام می دادند، به جای اینکه تمرین کند، خودش را کنار می کشید.

یک روز مادر آرین به دلیل کاری که برایش پیش آمده بود، از او خواست ناهار ساده ای آماده کند.
آرین با نگرانی گفت:
«من که آشپزی بلد نیستم!»
مادرش لبخند زد و گفت:
«پس امروز اولین روز یاد گرفتنت باشد.»
اما آرین زیر بار نرفت.

به آشپزخانه رفت و بعد از چند دقیقه با عجله همه چیز را کنار گذاشت.
همان موقع مادربزرگش که مهمان خانه بود، وارد آشپزخانه شد.
پرسید:
«چه شده؟»
آرین گفت:
«من نمی توانم. بلد نیستم.»
مادربزرگ بدون اینکه چیزی بگوید، یک صندلی کنار آشپزخانه گذاشت و نشست.

گفت:
«بیا از یک کار خیلی ساده شروع کنیم.»
آرین دوباره دست به کار شد.
اولین بار مقدار نمک را اشتباه ریخت.
دومین بار شعله اجاق را بیش از حد زیاد کرد.
بار سوم سبزی ها را آن قدر ریز خرد کرد که شکلشان به هم ریخت.
آرین عصبانی شد و گفت:
«دیدید؟ گفتم بلد نیستم!»
مادربزرگ آرام گفت:
«تو هنوز بلد نیستی، اما این با اینکه نتوانی فرق دارد.»
آرین ساکت شد.
مادربزرگ ادامه داد:
«کسی که بلد نیست، فقط یک چیز کم دارد: تمرین.»
بعد یک قاشق برداشت و گفت:
«دوباره شروع کن.»
آن روز غذا خیلی عالی نشد؛ اما قابل خوردن بود.
آرین با ناراحتی به بشقاب نگاه کرد.
مادربزرگ اولین قاشق را خورد و گفت:
«خوشمزه است.»
آرین خندید:
«نه مادربزرگ، الکی می گویی.»
مادربزرگ گفت:
«نه. چون این غذا فقط غذا نیست. نتیجه اولین تلاش توست.»
روزهای بعد، آرین هر بار که مادربزرگ به خانه شان می آمد، یک چیز تازه یاد می گرفت.
یک روز خرد کردن.
روز دیگر اندازه گیری.
بعد یاد گرفت چطور شعله را تنظیم کند.
چند هفته بعد توانست یک غذای ساده را تقریباً بدون کمک درست کند.
اما اتفاق مهم تر در ذهن او افتاده بود.
آرین کم کم فهمیده بود که بلد نبودن، دلیل خوبی برای شروع نکردن نیست.
چند ماه بعد، مدرسه مسابقه ای برگزار کرد که در آن دانش آموزان باید یک کاردستی ساده می ساختند.
دوست آرین خیلی سریع شروع کرد.
آرین اما لحظه ای مردد ماند.
بعد یاد حرف مادربزرگ افتاد:
«تو هنوز بلد نیستی، اما این با اینکه نتوانی فرق دارد.»
او نشست و شروع کرد.
کاردستی اش در اولین تلاش خراب شد.
اما برخلاف گذشته، آن را دور نینداخت.
دوباره ساخت.
بار دوم بهتر شد.
بار سوم، آن قدر خوب شد که معلم از او درباره روش کارش پرسید.
آرین برنده مسابقه نشد.
اما وقتی به خانه برگشت، با لبخند به مادربزرگش گفت:
«می دانی امروز چه چیزی فهمیدم؟»
مادربزرگ پرسید:
«چه چیزی؟»
آرین جواب داد:
«اینکه لازم نیست از اول خوب باشم. فقط باید آن قدر ادامه بدهم تا بهتر شوم.»
مادربزرگ لبخند زد و گفت:
«حالا دیگر یک چیز مهم تر از آشپزی یاد گرفته ای.»
آرین پرسید:
«چی؟»
مادربزرگ گفت:
«چطور از خودت زود ناامید نشوی.»
سال ها بعد، آرین بزرگ شد و در زندگی بارها با کارهایی روبه رو شد که بلد نبود.
هر بار ترس به سراغش می آمد، به جای کنار کشیدن، یک قدم کوچک برمی داشت.
او هیچ وقت همه چیز را از ابتدا بلد نبود.
اما یاد گرفته بود که آدم ها با بلد بودن شروع نمی کنند؛ با تلاش کردن، بلد می شوند.
پیام اخلاقی داستان
هیچ کس در آغاز یک مسیر، همه چیز را نمی داند. مقایسه کردن خودمان با کسانی که سال ها تمرین کرده اند، فقط باعث ناامیدی می شود.
اگر کاری را بلد نیستیم، به جای گفتن «من نمی توانم»، بهتر است بگوییم: «هنوز یاد نگرفته ام.»
همین یک تغییر کوچک در نگاه ما می تواند شروع بسیاری از موفقیت ها باشد.












طرز تهیه چند مدل کیک فوری در هواپز / ساده و سریع
خواص و مضرات آیس کافی؛ آیا این نوشیدنی سرد برای سلامتی مفید است؟
انتخاب بهترین آرد برای تهیه پاستای حرفه ای
طرز تهیه سس تند و شیرین تایلندی؛ سسی خوش رنگ و خوش طعم برای مرغ، میگو و فینگرفود
آموزش بافت سبد کدو حلوایی؛ مرحله به مرحله و کامل
پولیش بدن چیست؟ راهنمای کامل + فواید، انواع و روش انجام
سالاد کلم بنفش ترش و شیرین؛ یک بشقاب رنگی و خوش طعم برای پاییز
لواشک را کجا نگهداری کنیم؟ جلوگیری از کپک و فساد لواشک
موسیر پلو؛ معجون شمالی که عطرش دل هر مهمانی را می برد
دیدگاه ها