در ورودی روستایی کوچک، تابلوی چوبی قدیمی قرار داشت که نام روستا روی آن نوشته شده بود.

تابلو سال ها در برابر باران، باد و آفتاب دوام آورده بود.
روزی جوانی به نام «یاسین» که تازه کار نجاری را شروع کرده بود، تصمیم گرفت تابلوی قدیمی را تعمیر کند.
اهالی روستا خوشحال شدند.
بزرگ روستا گفت:
«فقط مواظب باش پایه هایش محکم باشد. این تابلو سال هاست اینجاست.»
یاسین با اعتمادبه نفس گفت:
«نگران نباشید. خودم درستش می کنم.»

او صبح زود شروع به کار کرد.
تابلو را رنگ زد، چند قسمت پوسیده را عوض کرد و پایه ها را هم تعمیر کرد.
اما هنگام نصب، به دلیل عجله ای که داشت، یکی از پایه ها را به اندازه کافی محکم نکرد.
چند نفر از اهالی متوجه شدند، اما یاسین گفت:
«محکم است. نگران نباشید.»
آن شب باد شدیدی وزید.

صبح روز بعد، تابلو کج شده بود و بخشی از آن روی زمین افتاده بود.
یاسین وقتی صحنه را دید، خجالت کشید.
چند نفر از اهالی ناراحت بودند.
یکی گفت:
«گفتیم محکم ترش کن.»
یاسین می توانست بهانه بیاورد.
می توانست بگوید باد خیلی شدید بوده است.
می توانست تقصیر را گردن چوب قدیمی بیندازد.
اما سرش را پایین انداخت و گفت:
«اشتباه کردم. پایه را درست محکم نکردم.»

بزرگ روستا گفت:
«حالا چه کار می کنی؟»
یاسین جواب داد:
«دوباره درستش می کنم.»
آن روز تا غروب کار کرد.
اما این بار فقط تابلو را تعمیر نکرد.
پایه های جدید ساخت، عمق بیشتری برای آنها ایجاد کرد و آنها را با دقت در زمین محکم کرد.
یکی از اهالی گفت:
«این همه زحمت لازم نبود. می توانستی فقط تابلو را سر جایش بگذاری.»
یاسین جواب داد:
«اگر همان کار را می کردم، دوباره با اولین باد می افتاد.»
چند روز بعد، تابلو دوباره سر جایش قرار گرفت.
این بار حتی بادهای شدید هم نتوانست آن را تکان دهد.
ماه ها گذشت.
یک روز نجاری قدیمی از شهر به روستا آمد.
کار یاسین را دید و پرسید:
«چه کسی این تابلو را ساخته؟»
اهالی گفتند:
«یک جوان روستایی.»
نجار گفت:
«کارش خوب است. اگر همین طور ادامه بدهد، نجار ماهری می شود.»
یاسین لبخند زد.
یکی از اهالی که ماجرای افتادن تابلو را می دانست، گفت:
«این تابلو یک بار به خاطر اشتباه خودش افتاد.»
نجار پرسید:
«پس چرا الان این قدر محکم است؟»
یاسین گفت:
«چون همان اشتباه به من یاد داد که فقط درست کردن ظاهر یک کار کافی نیست.»
سال ها بعد، یاسین یکی از نجارهای شناخته شده منطقه شد.
اما هر وقت شاگردی نزد او می آمد و از اشتباهش ناراحت می شد، می گفت:
«از اشتباهت فرار نکن. اول قبولش کن، بعد درستش کن.»
و هر بار که از کنار ورودی روستا عبور می کرد، به تابلوی قدیمی نگاه می کرد.
تابلویی که برای او فقط یک تابلوی چوبی نبود؛ یادآور روزی بود که فهمید اعتراف به اشتباه، پایان اعتبار آدم نیست؛ گاهی شروع اعتماد دیگران است.
پیام داستان
اشتباه کردن طبیعی است؛ پنهان کردن اشتباه و نپذیرفتن مسئولیت آن است که می تواند مشکل را بزرگ تر کند.
انسان مسئولیت پذیر کسی نیست که هیچ وقت اشتباه نمی کند؛ کسی است که وقتی اشتباه کرد، آن را می پذیرد، برای اصلاحش تلاش می کند و از آن درس می گیرد.
اگر چیزی خراب شد، به جای پیدا کردن مقصر، اول ببین چه کاری از دست خودت برای جبران آن برمی آید.












کاردستی های جذاب با در بطری های پلاستیکی
طرز تهیه سوپ مرغ با ورمیشل؛ یک سوپ مقوی و خوشمزه
دوپیازه خساک بوشهری؛ غذای دریایی تند و خوش عطر جنوبی با دستور سنتی
طرز تهیه چی پلت خانگی ترد و خوشمزه در چند مرحله ساده
رولت بیسکویتی ساده و سریع؛ دسر خوشمزه و بدون فر برای یک عصرانه متفاوت
کیک خرمالو و دارچین؛ کیک نرم و خوش عطری که با شیرینی طبیعی خرمالو، شکر کمتری می خواهد!
کاشت دندان بدون ایمپلنت خوبه یا بد؟ بررسی کامل راهکارهای جایگزین
تنگه عالی محمد؛ شاهکار پنهان طبیعت در قلب خلیج فارس
غلبه بر افکار منفی کنکور: آموزش گام به گام مقابله با اضطراب و خودگویی منفی
دیدگاه ها