دلگرم
امروز: جمعه, ۰۳ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۴ ربيع الآخر ۱۴۴۸ قمری و ۲۵ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی
اشعار عاشقانه و عرفانی ابوالقاسم لاهوتی
زمان مطالعه: 3 دقیقه
مجموعه ای از غزلیات پرشور و احساس ابوالقاسم لاهوتی که در قالب «یار مستچاهی» سروده شده و به مضامینی چون عشق، دل دادگی، رهایی از قیود و ستایش معشوق می پردازد.

اشعار ابوالقاسم لاهوتی

یار مستچاهی

یار مستچاهی ام، بت تاجیک من
کمر باریک من، بیا نزدیک من، شام تاریک من
«صبح و صفا» کن جفا دیگر بس است
آخر وفا کن یار مستچاهی
«تو تا» زلف پریشان شانه کردی، مرا یکبارگی دیوانه کردی
اگر جادو نه ای پنهان ز مردم، در دل تنگ من، چون خانه کردی
یار مستچاهی

separator line

شعر عاشقانه ابوالقاسم لاهوتی

برای روی تو ای مه نقاب لازم نیست
اگر تو کنی جلوه آفتاب لازم نیست

نفوذ عشق نگه کن که شیخ کهنه پرست
نوشته تازه که شرعاً حجاب لازم نیست

ایالت دل عشاق در حمایت تو است
به ملک خویش دگر انقلاب لازم نیست

ز من گذشتن از جان مگر نمی خواهی
به چشم! این همه دیگر عتاب لازم نیست

اگر به ملک دلم داده ای تو استقلال
پس این مشاوره با شیخ و شاب چیست

من از ستیزه چشم تو جان نخواهم برد
برای کشتنم این جان شتاب لازم نیست

تو خود به فتوی جمهور عاشقان، شاهی
دگر مناقشه در انتخاب لازم نیست

بخور تو خون دل دردمند لاهوتی
دگر به آتش رویت کباب لازم نیست

separator line

شعر غمگین و رمانتیک ابوالقاسم لاهوتی

نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یکجا
سخن گفتیم از بی مهری جانانه در یکجا

من اندر گریه ، بلبل در فغان ، پروانه در سوزش
تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه، در یکجا

ز بیم غیر، پی میکنم از من مشو غمگین
اگر بینی مرا با دلبری بیگانه در یکجا

همه اسرار ما را پیش جانان برد لاهوتی
نمی مانم دگر با این دل دیوانه در یکجا

separator line

عشق در شعر ابوالقاسم لاهوتی

آن دلبر افغان چه سلحشور برد دل
چشم بد از او دور که مغرور برد دل

مرغ ار شود و ماهی اگر، از مژه و موی
با تیر برد راهش و با تور برد دل

نزدیک بیایید و ببینید چه جانیست
آن دیده که با یک نگه از دور برد دل

دل را بده و آبروی خویش نگهدار
گر خود ندهی، خندد و با زور برد دل

پیداست که دلدار شدن لذتی عالیست
این گونه که مستانه مغرور برد دل

بی تیره نفاب آید و صید افگند آزاد
دزد است، نه جانانه که مستور برد دل

همچون دل من عبد وفادار که دارد
پس این همه دیگر به چه منظور برد دل؟

separator line

شعر معروف عاشقانه از ابوالقاسم لاهوتی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل، زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم، نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق، مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد، فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل ، داد من بستان خدایا ز دستش، تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارم، ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل

همچنین بخوانید:
مرثیه ای بر زیبایی و نابودی: تحلیل اشعار مهدی حمیدی شیرازی و صحنه های نبرد

مرثیه ای بر زیبایی و نابودی: تحلیل اشعار مهدی حمیدی شیرازی و صحنه های نبرد

تلفیقی از اشعار عاشقانه و غم انگیز مهدی حمیدی شیرازی با توصیفی حماسی از نبردهای تاریخی در کنار رود سند، که بر مفاهیم عشق، از دست دادن و فداکاری برای…

به تاری گردنش را بسته زلفت، فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد، زهی ثابت قدم دل، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید؟ چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتی ز دل نالی، دل از تو ! حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits