دلگرم
امروز: جمعه, ۲۹ تیر ۱۴۰۳ برابر با ۱۲ محرّم ۱۴۴۶ قمری و ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۴ میلادی
13 شعر کودکانه عاشورا برای آشنایی بچه ها با این روز !
3
زمان مطالعه: 8 دقیقه
شعر کودکانه عاشورا / شعر کودکانه درباره عاشورا / شعر کودکانه در مورد عاشورا / شعر عاشورا برای کودکان / شعر عاشورا برای بچه ها / شعر بچگانه عاشورا

شعر کودکانه عاشورا

در این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم مجموعه ای از شعر کودکانه عاشورا را برای شما عزیزان آورده ایم. با ما همراه باشید.

شعر کودکانه درباره عاشورا

دویدم و دویدم به کربلا رسیدم

کنار نهر آبی لب های تشنه دیدم

یه باغبون خسته با یک دل شکسته

کنار باغ تشنه زانو زده نشسته

کوچولوی شش ماهه که پاک و بی گناهه

اگه طاقت بیاره عمو جونش تو راهه

آهای! آهای ستاره! یه دختر سه ساله

خواب باباش و دیده اشک می ریزه می ناله

امام ستمدیده من! کاشکی کنارت بودم

وقتی تو تنها بودی رفیق و یارت بودم

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه در مورد عاشورا

خیلی ها میشناسنش وقتی که اسم اون میاد

غم تو دلاشون میشینه دوستش دارن خیلی زیاد

وقتی کسی تشنه میشه وقتی کسی آب میخواد

وقتی که سیراب میشه فقط یه اسم یادش میاد

بهش میگن امام حسین امام خوب و مهربون

امامی که بچه هاشو هدیه داده به آسمون

کاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیم

تو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیم

کاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیم

تو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیم

امامی که گفته روی حق کسی پا نذارید

رفیق نیمه راه نشیم هیچ کسو تنها نذاریم

وقتی شنیدم که امام واسه خدا جونشو داد

بدجوری عاشقش شدم چطور بگم خیلی زیاد

بدجوری عاشقش شدم چطور بگم خیلی زیاد

کاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیم

تو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیم

کاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیم

تو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیم

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه روز عاشورا

یک نفر نوحه می خواند
با صدایی پر از سوز
آب یخ توی هیئت
پخش میکردم ان روز

درکنار خیابان
خیمه پاره‌ای بود
بچه سبز پوشی
توی گهواره‌ای بود

تشنه بود آب میخواست
من به او آب دادم
بعد گهواره‌اش را
یک کمی تاب دادم

کاش در کربلا بود
یک نفر پیش ان‌ها
با همین آب یخ‌ها
با همین استکان‌ها

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه واقعه عاشورا

دویدم و دویدم به کربلا رسیدم
حالا بشید مهیا می خوایم بریم کربلا
شهر امام حسینه امام سوم ما
کربلا شهر ماتم شهر مصیبت و غم
دوستان من گوش کنید تا ماجراشو بگم
حدود سال شصتم از شهر کوفه مردم
نامه زیاد نوشتن گفتن امام سوم
ما مرد کارزاریم اما امام نداریم
اگر بیای به کوفه اطاعت از تو داریم
وقتی امام قبول کرد رو سوی کوفه آورد
تنها گذاشتن اونو دروغگوهای نامرد

شعر کودکانه عاشورا

شعر عاشورا برای کودکان

دیروز مادرم

پیشانی مرا

با «یا حسین» بست

یک دفعه بغض من

با دسته های اشک

در کوچه ها شکست

وقت اذان ظهر

من سجده می روم

بر خاک کربلا

این یا حسین سبز

کرده ست سربلند

پیشانی مرا

شعر کودکانه عاشورا

شعر عاشورا برای بچه ها

سینه می زند بابا

توی کوچه مان امشب

بسته روی پیشانی

یک نوارِ «یا زینب»

فرشِ کوچکی را هم

او بـه کوچه آورده

شمع و شربت و پرچم

نذرِ بچه ها کرده

سینه می‌زنم مـن هم

با شعار یا «زهرا»

اسم دسته مـا هست:

دخترانِ عاشورا

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه درباره حضرت علی اصغر (ع)

کودکی که پر کشید و رفت
خالی است جای کوچکش
خاک کربلا همیشه ماند
تشنه‌ی صدای کوچکش
داشت غربتی همیشگی
چشم آشنای کوچکش
توی ذهن کربلا هنوز
مانده ردّپای کوچکش
حرف‌های‌ او بزرگ بود
مثل دست‌های‌ کوچکش
ناخدای قلب‌های‌ ماست
قلب با خدای کوچکش

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه درباره حضرت رقیه (س)

آی قصه قصه قصه ای بچه های قشنگ
برای قصه گفتن دلم شده خیلی تنگ

من حضرت رقیه یه دختر سه سالم
همه میگن شبیه گلهای سرخ ولالم

گلهای دامن من سرخ و سفید وزردند
همیشه پروانه ها دور و برم می گردند

از این شهر و از اون شهر آدمهای زیادی
میان به دیدن من تو گریه وتو شادی

هرکسی مشکل داره میزنه زیر گریه
مشکل اون حل میشه تا میگه یا رقیه

خلاصه ای بچه ها اسم بابام حسینه
به یادتون میمونه بابام امام حسینه

پدر بزرگم خوبم امیرمومنینی
اون اولین امامه ماه روی زمینه

تو دخترا ی بابا از همشون ریزترم
خیلی منو دوست داره از همه عزیزترم

مثل رنگین کمون بود النگوهای دستم
گردنبند ستاره به گردنم می بستم

یه روزی از مدینه سواره و پیاده
راه افتادیم و رفتیم همراه خانواده

به شهر مکه رفتیم تو روز و تو تاریکی
تا خونه خدا رو ببینیم از نزدیکی

چند روزی توی مکه موندیم و بعد از اونجا
راه افتادیم و رفتیم به صحرای کربلا

به کربلا رسیدیم اونجا که دریا داره
اونجا که آسمونش پرشده از ستاره

تو کربلا بچه ها سن وسالی نداشتند
بچه کبوتر بودند پرو بالی نداشتند

همیشه عمه زینب میگفت دورت بگردم
به حرفای قشنگش همیشه گوش میکردم

تو صحرای کربلا ما با غولا جنگیدم
با اینکه تنها بودیم ولی نمی ترسیدیم

تو کربلا زخمی شد چند جایی ازتن من
سبد سبد گل سرخ ریخته تو دامن من

بزرگا که جنگیدند با غولای بد و زشت
ما توی خیمه موندیم بزرگا رفتن بهشت

گلهای دامن من از تشنگی می سوختند
با گریه کردن من چشماشو نو می دوختند

تحمل تشنگی راس راسی خیلی سخته
مخصوصا اونجایی که خشک و بی درخته

دامنم آتیش گرفت مثل گلهای تشنه
به سوی عمه زینب دویدم پا برهنه

خواستم که صورتم رو با چادرم بپوشم
خوردم زمین دراومد گوشواره از توگوشم

غولا منو گرفتن دست و پاهامو بستند
خیلی اذیت شدم قلب منو شکستند

تو صحرای کربلا وقت غروب خورشید
شدیم اسیر غولا

پیاده و پیاده همراه عمه زینب
را ه اوفتادیم و رفتیم از صبح زود تا به شب

تا اینکه مارسیدیم به کشور سوریه
از اونجا تا کربلا راه خیلی دوریه

توی خرابه شام مارو زندونی کردند
با اینکه بچه بودم نامهربونی کردند

فریاد زدم آی مردم عموی من عباسه
بابام امام حسینه کیه اونو نشناسه

سر غولا داد زدیم اونا رو رسوا کردیم
توقلب مردم شهر خودمونو جا کردیم

بابام یه شب توخوابم اومد توی خرابه

گفت که باباحسینه اومد پیشت بخوابه

دست انداختم گردنش تو بغلش خوابیدم
خیلی شب خوبی بود خوابای رنگی دیدم

صبح که بیدارشدم دیدم که یه فرشتم
مثل دادش اصغرم منم توی بهشتم

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه ظهر عاشورا

تیرها! ای تیرها!
نرم و بازیگوش از من بگذرید
مثل باران، مثل آه
از گلو و سینه و تن بگذرید
ناگهان تیری وزید
خون گرمی در هوا فواره زد
یک سوال سرخ بود
آمد و خود را به قلبی پاره زد
ظهر بود و آسمان
طرحی از داغ و دریغ و درد بود
توی آن، خورشید نیز
مثل یک مُرده کبود و سرد بود

شعر کودکانه عاشورا

شعر بچگانه عاشورا

دخترکربلا

یک لحظه ببند چشم خودرا

تا قصه‌ای آشنا ببینی

پایان قشنگ کربلا را

از دختر کربلا ببینی

پس خوب ببین کـه دختر آن جاست

بالای سر پدر نشسته

از لرزش شانه‌هاش پیداست

بغضی کـه بـه حنجرش شکسته

گقتی کـه چقدر کوچک اسـت او

افتاده بـه خاک از غم و درد

ای کاش کسی می‌آمد وی را

از روی زمین بلند می کرد

حالا تـو ببین ادامه‌اش را

پایان قشنگ قصه اینجاست

او نیز ادامه حسین اسـت

دیدی کـه خودش چگونه برخاست

برخاست بـه جنگ دشمنان رفت

اینبار خودش بدون بابا

برخاست بـه دیگران بگوید

فریاد بلند کربلا را

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه درباره حضرت زینب (س)

زینب که بوده ؟ دختر زهرا

بوده پرستار در دشتُ صحرا

زینب که بوده ؟ یار یتیمان

اُسوه‌ی صبرُ مظهر ایمان

زینب که بوده ؟ معنای یک زن

آتش زده او بر قلب دشمن

زینب که بوده ؟ برای جهان

نوری خدائی نوری زیزدان

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه شهدای کربلا

امروز توی کلاس درس
خاله ی خوب خوش کلام
برای ما یه قصه گفت
قصه ی سومین امام

قصه ی اون امامی که
با بچه ها مهربونه
امید زهرا و علی
عزیز پیغمبرمونه

امامی که تو کربلا
جنگ می کنه با دشمنا
شهید می شه با افتخار
فقط به خاطر خدا

امامی که دختر اون
خوب و قشنگ و باحیاست
رقیه خیلی کوچیکه
اما مثل بزرگتراست

عباس برادر امام
ساقی بچه ها شده
می خواست بره آب بیاره
دستاش ولی جدا شده

کاش که می شد یه روز بریم
باهم دیگه به کربلا
سلام کنیم با همدیگه
به اون امام باصفا

بهش بگیم امام حسین
امام خوب مهربون
خیلی شما رو دوست داریم
ما رو دعا کن آقا جون

شعر کودکانه عاشورا

شعر کودکانه درباره حضرت ابوالفضل (ع)

تو دشمنی با کافران

تو شیر مرد کربلا

توئی که تنها رفته ای

میان موج نیزه ها

توئی که با شجاعتت

دادی به ما درس وفا

دستت جدا شد فکر تو

بوده کنار خیمه ها

همیشه قطره های‌ آب

شرمنده‌اند برای تو

توئی که آسمان شده

فرشی به زیر پای تو

آقای من تو رفته‌ای

بعدش به سوی آسمان

آقا ابوالفضلم«ع» نرو

در قلب من آقا بمان

شعر کودکانه عاشورا



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.3 از 5 (3 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits