دلگرم
امروز: یکشنبه, ۰۵ تیر ۱۴۰۱ برابر با ۲۶ ذو القعدة ۱۴۴۳ قمری و ۲۶ ژوئن ۲۰۲۲ میلادی
داستان کوتاه طنز آسایشگاه!
98
سه شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۱ ۱۴:۰۴
داستان کوتاه طنز داستانی خنده دار است که علاوه بر ایجاد شادی داستان آموزنده نیز هست. نویسنده داستان طنز از بزرگنمایی، تغییر موقعیت‌های معمولی و بر هم زدن تناسبات برای خلق طنز استفاده می‌کند.

در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت: آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

داستان طنز کوتاه / آسایشگاه

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری .

داستان طنز کوتاه / آسایشگاه

شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن

داستان طنز کوتاه / آسایشگاه

آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.4 از 5 (98 رای)  
۱ دیدگاه

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است

حسام | ۱ ماه پیش
عجب پیر زنه ناقولایی بود😂😂
1
7