سلام
طبیعیه که در ۱۲ سالگی احساسات عاطفی و خیالپردازیهای قوی داشته باشی. چیزی که تو توصیف کردی بیشتر شبیه ترکیبی از علاقه، خیالپردازی و ساختن یک تصویر ایدهآل از اون پسره است، نه شناخت واقعی از خودش.
خودت هم یک نکته خیلی مهم گفتی: «آدمی که توی ذهنم ساختم، اصلاً شبیه خودش نیست.» این یعنی بخش بزرگی از احساست به شخصیتی مربوط میشود که ذهنت ساخته، نه لزوماً به کسی که او واقعاً هست.
اینکه فکر کنی «شاید اون هم عاشق منه» در حالی که هیچ نشانهای نداری، فقط یک احتمال است و نباید آن را واقعیت فرض کنی.
فعلاً بهترین کار این است که:
احساساتت را پنهان یا سرکوب نکنی، اما بر اساس آن تصمیم هم نگیری.
اجازه بده زمان بگذرد؛ در این سن احساسات خیلی تغییر میکنند.
سعی کن ذهنت را فقط با خیالپردازی درباره او پر نکنی و به درس، دوستان، سرگرمی و علایقت هم وقت بده.
اینکه میترسی اگر او تو را نخواهد دیگر نتوانی کسی را دوست داشته باشی، نگرانی رایجی در اولین علاقههای عاطفی است، اما معمولاً با بزرگتر شدن، شناخت بیشتر و تجربههای جدید، احساسات هم تغییر میکنند.
فعلاً هیچ عجلهای برای فکر کردن به ازدواج یا تصمیمهای آینده نیست. زمان به تو کمک میکند هم خودت را بهتر بشناسی و هم دیگران را.