دلگرم
امروز: یکشنبه, ۰۶ خرداد ۱۴۰۳ برابر با ۱۸ ذو القعدة ۱۴۴۵ قمری و ۲۶ مه ۲۰۲۴ میلادی
قسمت هشتم : قصه ی وکیل شهرستانی/ تهمت های هما به امید در حضور حسین !
2
پیام از هما بود، من رفتم کیش پیش مامانم تو هم به اختبارت برس.....

وقتی بلندگوی تالار پایان وقت و اعلام کرد امید تازه یادش آمد کجاست ،از پشت بلورهای اشک که در حدقه ی چشمانش جمع شده بود نگاهی به اوراق امتحان کرد، اوراقی که نمی دانست کی و چطور سیاه کرده .

با کمال بی میلی و نومیدی برگه ها را تحویل مراقب داد و از کانون پیاده به سمت خیابان ورزا حرکت کرد که بین راه یادش آمد ،هم با رضا قرار داشته و هم اینکه با حسین خداحافظی نکرده و تلفن همراهش هم که قبل از امتحان خاموش کرده بود هنوز خاموش است. اولین کار واجب پیام دادن به هما بود و سپس تماس بابت عذرخواهی از رضا و حسین. کارش که با موبایلش تمام شد مستقیم رفت سمت دفتر تا کمی خودش را جمع و جور کند .

بدون انگیزه و هرگونه حس و حالی فقط چای می ریخت و سیگار می کشید و با خودش حرف می زد. یک لحظه یادش به یادداشت هما افتاد که عزیزم چای و نسکافه آماده کردم و ... با خودش گفت شاید بشود این برخورد هما را نقطه ی آغاز بازسازی رابطه اش با هما تلقی کند.

برای شروعی دوباره با ذوق و شوق تمام به هما زنگ زند هر بار بیش از پنج زنگ و اشغال شدن تلفن هما و برنداشتن تلفن خانه با دادن پیام به هما که طبق یک عادت مسخره باید گزارش موقعیت جغرافیایی خودش را به او گزارش می کرد آماده استراحت شد که صدای اذان و مناجات از مسجد نزدیک میدان فردوسی حالش را دگرگون کرد و وضو گرفته بر سجاده اش نشست.

از این شکل نماز خواندن نفرت داشت که زبانش ذکر خدا بگوید و فکرش درگیر دنیای فانی باشد به هر شکلی که بود چند رکعت نماز به کمرش زد و با همان سجاده و پشتی های مبلمان دفتر جای خوابش را درست کرد تا کم خوابی دیشب جبران شود.

خستگی آنچنان بر سرش آوار شد که نفهمید کی خوابش برده وقتی از گرسنگی بیدار شد ساعت نزدیک پنج عصر بود. صفحه موبایلش حکایت از چندین تماس و پیام بی پاسخ داد. صفحه پیام ها را که باز کرد دید حسین چندین مرتبه پیام داده و منتظر تماس اوست. حس و حال تماس با حسین را نداشت. شماره قنادی آق بانو که زیر دفترش بود و گرفت و سفارش نان خامه ای که هما دوست داشت داد .

با خوردن نان و پنیر و چای شیرین مهیای رفتن به خانه شد. از قنادی که بیرون آمد ماشین حسین و دید که داخل کوچه کنار دفتر پارک شده و حسین برزخ و عصبی سر راه ایستاده. پس از سلام و احوالپرسی بدون هرگونه حرفی داخل ماشین حسین نشست.

حسین بی مقدمه گفت میریم خونه شما تا ببینم تو چه مرگت شده و چرا داری با خودت لج می کنی. امید فقط سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت،خودش را رها به دست حسین سپرد و حسین یک ریز حرف میزد تا اینکه رسیدن به در خانه امید. حسین حسب رعایت ادب و آماده نمودن هما گفت که به خانم زنگ بزن بگو من همراهت هستم. امید شماره هما را گرفت اما گوشی هما خاموش بود و تلفن خانه هم جواب نمی داد !

حسین با دیدن این وضعیت گفت یعنی چی که گوشی خانم خاموش و تلفن خونه هم جواب نمیدن. بهت گفته کجا میره. امید در کمال بی حوصلگی گفت احتمالاً رفته کیش. حسین با تعجب گفت کیش؟؟ یعنی بدون اینکه به تو اطلاع بده رفته کیش؟ مگه میشه؟مگه خبر نداره تو این چند هفته اختبار داری؟ امید لبخند تلخی زد و سرش را به معنای تأیید تکان داد در همین لحظه صدای دریافت پیام از گوشی امید بلند شد.

پیام از هما بود، من رفتم کیش پیش مامانم تو هم به اختبارت برس.

امید بدون هر حرفی صفحه گوشی را جلو صورت حسین گرفت. حسین متعجب از رابطه این دو از ماشین پیاده شد و به اتفاق امید داخل آپارتمان شدند. امید طبق روال وارد آشپزخانه شد و زیر کتری را روشن کرد و خطاب به حسین که داخل سالن نشسته بود گفت، لباس راحتی بیارم برات ؟حسین هنوز جواب نداده بود که صدای هما وارد گفتگوی این دو شد که خوش آمدید حسین آقا. چرا آزاده خانم و نیاوردید؟

حسین و امید مات و مبهوت فقط هما را نگاه می کردند. امید با اشاره به حسین رساند که راجع به پیام رفتن به کیش و ... چیزی نگوید. ظاهر حسین خبر از درون عصبی و سرشار از سوالهای بی پاسخ می داد که به حرمت رفیقش مجبور به کنترل زبان و اختیار نمودن سکوت بود که هما خودش سر صحبت را باز کرد که حسین آقا برنامه آقا امید و به هم ریختید.

اگه کمی صبر می کردید با هم مچش و می گرفتیم؟!

حسین هاج و واج با همان حالت پرسش گونه هما را نگاه می کرد که هما ادامه داد دیشب تا حالا کلی برنامه ریزی کردم تا امروز آقا امید با معشوقه هاش قرار بزاره و من هم مچش و بگیرم. حرفهای هما که به اینجا رسید حسین عصبی تر شد.

همین که خواست جواب دهد. امید از آشپزخانه با لیوان شربت وارد سالن شد و با پوزخندی فقط هما را نگاه کرد ولی هیچ کلامی به زبان نیاورد. حسین با نگاهش به امید فهماند که چرا حرفی نمی زنی که امید با شکلی که به سر و صورتش داد بی فایده بودن جواب دادن به حرف ها و تهمت های هما را به حسین منتقل نمود. اما حسین ذاتاً اهل سکوت و سازش نبود و از کل جیک و پیک امید خبر داشت و به صداقت و نجابت امید قسم می خورد.

همین اعتقاد و ارادتی که به امید داشت او را مکلف می کرد که جواب دندان شکنی به هما بدهد اما الان فرصت و مکان مناسبی نبود و فعلاً بهترین کار شنیدن حرفهای هما بود که بی آنکه حسین پرسشی کند هما ادامه داد که یک هفته است کل وقت و انرژی خودم و صرف آماده شدن آقا کردم برا امتحان اختبار بعد دیشب بدون بهانه و حرفی کیف و وسایلش و برداشته از خونه قهر کرده می بینی حسین آقا زندگی من و .

والله تا آنجا که من دیدم و شنیدم زن از خونه شوهرش قهر میکنه نه اینکه مرد زن تنها و غریبش و نصفه شب تنها ول کنه بره دنبال ... لااله... اصلاً بی خیال این حرفها شما داداش من ازش بپرسید دیشب تا صبح کجا بوده که دم صبح مثل دزدها پاورچین پاورچین آمده خونه بعد من بدبخت تا صبح پلک نزدم و ده بار براش چای و نسکافه تازه کردم تا آقا بیاد بخوره و خیر سرم شوهرم آماده امتحانش بشه.



این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.0 از 5 (2 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits