دلگرم
امروز: دوشنبه, ۰۷ خرداد ۱۴۰۳ برابر با ۱۹ ذو القعدة ۱۴۴۵ قمری و ۲۷ مه ۲۰۲۴ میلادی
قسمت هفتم : قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با(هما)ملکه پرمدعا!
1
امید در هر سطر از برگه های آزمون رفتارها و حرکات هما را می دید و ....

امید در سکوتی معنادار پس از تشکر شیشه های مربا را تا نصفه چای کرد با تکه ای کیک به رضا داد. رضا با نگاهی معنا دار به امید، سر صحبت و باز کرد ؛خوب داش امیدِ ما چطوره؟ آماده امتحان و زدن توی گوش پایه یکی هستی ؟داش امید جریان چیه!؟از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان همین چند روز پیش بچه های خط داشتند راجع به شما حرف می زدند .

امید نگاه پرسش گری به رضا کرد که بلافاصله رضا گفت :فکر بد نکن همه از خوبی و وقار تو می گفتند و اینکه کلا سرت توی لاک خودت هست و با وجود صمیمیت بچه ها هیچ وقت درد دل و گلایه ای از تو ندیده و نشنیده اند، خدایی اش خوش به حالت که هیچ غم و دردی نداری که اگر بود حتما با من یا هومان می گفتی ما بچه های شهرستان باید هوای هم و داشته باشیم اگر کار و باری بود رودربایستی نکن داداش .امید لبخند تلخی گوشه لبش نشست و با آهی کوتاه و بریده گفت شگر خدا همه چی مرتبه.

امید اساسا اهل گلایه و شکوه نبود او حتی به مادرش که حکم خدای روی زمین برایش داشت از غم و غصه هایش هیچ نمی گفت درون گرایی خصلت خاص امید بود که در کنار صبوری بیش از حد وی سبب تحمل درد و رنج های روزگار بود طوری که چهره ی ظاهری امید در تقابل با اتفاقات روزگار بیش از آنکه به جوانی بیست و چند ساله نزدیک باشد حکایت از مردی پخته در چهارمین دهه زندگی داشت .حرف و گفت امید و رضا پیش از میدان آرژانتین به سکوت رسیده بود تا جلوی ساختمان کانون که رضا سکوت حاکم در ماشین را شکست و گفت :به امید موفقیت داداش گلم ساعت 12همین جا می بینمت تا با هم بر گردیم.

امید آنچنان درگیر امتحان و اتفاقات دیشب بود که هیچ پاسخی به لطف رضا نداد ، وارد ساختمان کانون شده بود اما ذهن و فکرش در عوالم بدبختی هایش مانده بود طوری که چشم به چشم حسین بود اما او را ندید.حسین بر خلاف امید قبراق و سرحال سلام رسایی به امید داد و گفت :کجایی رییس ؟حسین و امید اولین مرتبه در شرکت حمل و نقل آرتا یکدیگر را ملاقات کرده بودند و همین ملاقات اولیه و انتخاب این دو از بین ده ها متقاضی کار در شرکت سبب رفاقتشان شده بود.

امید و حسین از جهات مختلف به ظاهر شبیه هم بودند هر دو دانشجوی کارشناسی ارشد بودند و هردو تازه ازدواج کرده بودند و تازه به تهران آمده بودند با این وصف این دو علی رغم اختلاف نظر در مسایل اعتقادی و اخلاقی شاید ابتدا از سر غربت و ناچاری رفاقتشان را کلید زده بودند ولی به مرور زمان صمیمیتی خاص بینشان رقم خورده بود تضاد و اختلاف اعتقادی این دو در قیاس با شخصیت و موقعیت همسرشان هرگز به چشم نمی آمد.

آزاده همسر حسین تاجر زاده با اصالتی بود که فرزند کارگر پدرش را به همسری پذیرفته بود طبعا با اصالتی که خانواده آزاده داشتند هرگز این اختلاف طبقاتی دیده نمی شد بلکه بلعکس آزاده به معنای واقعی به پای حسین جان می داد و او را چونان خدایش می پرستید و ششدانگ حواسش پی حسین بود.

هرکس رفتار آزاده را با او می دید تصور می کرد حسین شاهزاده شهر بوده و از سر ترحم دختر کبریت فروش را به کنیزی قبول کرده حال اینکه اوضاع دقیقاً عکس این موضوع بود. حسین در حین توضیح و تفسیر ماده های قانونی از جیب کت و شلوارش انواع مغزیجات و کشمش و به امید و سایرین تعارف میکرد. رابطه امید و حسین اگر چه صمیمی و نزدیک بود اما بنا به دلایلی که فقط امید علتش را می دانست کمتر رفت و آمد خانوادگی بین آنها برقرار بود.

علیرغم این موضوع که حسین هرگز خانه و زندگی امید را ندیده بود ولی آنقدر تیز و نکته بین بود که با یک نگاه عمق مشکلات امید را دریابد. همین که امید وارد کانون شد و گوشه ای از تالار کانون کنار ستون های بلند و تراش خورده سالن امتحانات تکیه داد حسین شصتش خبردار شد که اوضاع امید چندان تعریفی ندارد.

هرکس از نمره پایان نامه و فعالیت های امید در کمیسیون حقوق بشر اسلامی و مقالات او در زمینه حقوق جزا آگاهی داشت بی تردید رتبه اول آزمون اختبار را برای امید رزور می کرد.

امید تنها دانشجوی دانشگاه آزاد در مقطع لیسانس بود که بین پنج رتبه برتر کشور در مقطع ارشد جزا و جرم شناسی پذیرفته شده بود و تنها دانشجوی ارشد بود که بزرگانی چون پروفسور آخوندی و گلدوزیان حاضر شده بودند به اتفاق در پایان نامه او را یاری کنند و در جلسه دفاع طوری از پایان نامه امید تعریف نموده بودند که هیأت داوری ناچار به تأیید نمره 19 و نیم برای او شده بودند.

حالا بدیهی و روشن بود که چنین فردی حداقل می بایست در آزمون جزای کانون بدون دغدغه و نگرانی بالاترین نمره را کسب کند. اما شرایط امروز امید با دیروزش متفاوت بود چه رسد به ماه های پیش هر روز و لحظه ای که از زندگی امید و هما می گذشت توان و انرژی امید تحلیل می رفت.

امید علیرغم چهره خشن و خشکی که داشت فوق العاده احساسی و رقیق القلب بود. طوری که با کلمه ای محبت آمیز اشک شوق در چشمانش حلقه می زد و با کمترین بی توجهی و کم محلی دنیا بر سرش آوار می شد و این به زعم خود امید بدترین عیبش بود و مانع برخورد مناسب با افراد. حالا چنین فرد احساساتی شب قبل از مهمترین امتحانش توسط فردی که قرار بوده عشق و همراهش باشد از خانه اش بیرون می شود و بدترین توهین ها را تحمل می کند.

امید در حال مرور اتفاقات شب گذشته بود که با صدای حسین به خودش آمد که ها کاکو کجایی؟ حتماً همه چی مرتبه و آماده آماده ای؟ آخه پسر خوب چرا حرف نمی زنی والله من از برادرم بیشتر دوست دارم و باهات احساس یکرنگی دارم اگر میدونی میتونم کاری کنم و بهم نگی مشغول الذمه ات می کنم.

بغض سرصبح دوباره سراغش آمد و به بهانه دستشویی از حسین جدا شد،همینکه قطرات اشک با قطره های آب روی صورتش ترکیب شد چهره مردی تنها و خسته را درون آینه دستشویی دید که فرسنگ ها با آن جوان ورزشکار و فعال سال ها پیش فاصله داشت. در لحظه و آنی دوران پیش از آشنایی با هما را در آینه دید.

جوانی ورزشکار که در لیگ برتر بسکتبال مشغول بود و در کنار درس و دانشگاه انواع فعالیت های هنری و فوق برنامه را به بهترین شکل ممکن انجام می داد دستش در جیب خودش بود و در هر گوشه شهر او را به شکلی می شناختند، از جوان موتورسواری که برنج می فروشد تا جوان هنرمندی که رتبه اول دانشگاه است اما به قول قدیمی ها بودم بودم باد هواست.

چهره هراسان حسین در درون آینه صورت امید را پوشاند. حسین با تحکم و فریاد امید را مورد عتاب قرار داد که آخه پیرشده یکدفعه کجا رفتی چرا داخل دستشویی خلوت کردی. یعنی دفتر و خانه من اندازه این دستشویی ارزش ندارند که بیای و حرف دلت و بزنی. بچه چرا قدر خودت و نمیدونی.

همه بیرون دارند از تو حرف میزنند که امید خسروی که میگن رتبه یک امسال میشه و کی می شناسه و چه و چه که بیا و ببین! داش حسین هم کلی پُز دارد که رفیق خودم کارش درسته و باید ببینیدش. حالا تصور کن آنها بیایند آقا را داخل دستشویی با چشمهای پر از اشک ببینند. صورتت و خشک کن و بیا بریم داخل تالار امتحان تا بعد من باهات کار دارم.

اینجوری نمیگذارم خودت و حروم کنی. امید بی هیچ حرفی با دستمالی که حسین به او داد صورتش را خشک کرد و راهی امتحان شد.

امید در هر سطر از برگه های آزمون رفتارها و حرکات هما را می دید و ....



این مطلب چقدر مفید بود ؟
1.0 از 5 (1 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits