دلگرم
امروز: دوشنبه, ۰۶ تیر ۱۴۰۱ برابر با ۲۷ ذو القعدة ۱۴۴۳ قمری و ۲۷ ژوئن ۲۰۲۲ میلادی
داستان کوتاه پسر گل فروش!
194
چهارشنبه, ۰۴ خرداد ۱۴۰۱ ۱۳:۲۴
حکایت کوتاه و پندآموز داستانک‌هایی هستند که در بیشتر موارد اولین گوینده یا نویسنده آن‌ها معلوم نیست، اما به سبب بار اخلاقی بار‌ها نقل و بازنویسی شده اند.

رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟گفت: بفروشم کـه چی؟تا دیروز می فروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک دیشب حالش بد شد و مرد.

داستان کوتاه / پسر گل فروش

با گریه گفت: تـو می خواستی گل بخری؟گفتم: بخرم کـه چی؟تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد.

داستان کوتاه / پسر گل فروش

گفت: بگیر باید از نو شروع کرد.تـو بدون عشقت..مـن بدون خواهرم ..🌺

داستان کوتاه / پسر گل فروش

ممنون از نگاه زیباتون.



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.4 از 5 (194 رای)  
۲ دیدگاه

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است

حسام | ۱ ماه پیش
متاسفانه همیشه زود دیر میشه
1
1
حسام | ۱ ماه پیش
این داستان را اونایی که عاشق هستند میفهمن
0
2