فرق بین شخصیت و هویت چیست؟

چه تفاوتی میان هویت و شخصیت وجود دارد؟
۲,۱۰۷
۱
۰
پنج شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۸ ۱۲:۰۲
فرق شخصیت با هویت : در این نظریه واژه شخصیت و هویت تقریبا مترادف بکار رفته است.هویت به دو جز هویت توفیق و هویت شکست تقسیم می شود.گلاسر معتقد است که هر فردی یک هویت متصور دارد٬که بدان وسیله احساس موفقیت یا عدم موفقیت نسبی می کند.
چه تفاوتی میان هویت و شخصیت وجود دارد؟

شخصیت در نظریه واقعیت درمانی

او هویت را آن تصوری می داند که فرد از خودش دارد و این تصور ممکن است با تصوراتی که دیگران از او دارند٬هماهنگ و یکسان و یا اینکه با آنها کاملا متفاوت باشد.در آغاز هویت تمام کودکان هویت توفیق به حساب می آید ولی بعدا مقارن با سنین چهار یا پنج سالگی ٬هویت شکست هم ظاهر می شود.

به عبارت دیگر٬تشکیل هویت شکست همزمان با سنی است که کودک مدرسه را آغاز می کند.

گلاسر معتقد است که افرادی که هویت یکسانی دارند یکدیگر را جذب می کنند و آنهایی که هویتهای ناهمگنی دارند یکدیگر را دفع می کنند.به عبارت دیگر ٬افرادی که هویت توفیق دارند با هم و آنهایی هم که هویت شکست دارند با هم معاشرت و ارتباط نزدیک تری دارند و هویت یکدیگر را تقویت می کنند.

افراد موفق دو خصیصه بارز دارند :

  1. یکی آنکه مطمئن هستند که شخص دیگری در این دنیا آنها را آن طوری که هستند و به دلیل خصوصیاتی که دارند دوست می دارد٬و آنها نیز متقابلا فرد دیگری را در زندگی خود دارند که نسبت به او عشق و محبت می ورزند.
  2. دوم اینکه آنها این درک و احساس را دارند که انسانهای باارزشی هستند و حداقل یک فرد دیگر در این دنیا آنها را با ارزش می انگارد.در واقعیت درمانی ارزشمندی و عشق و دوستی دو جز متفاوت هستند و وجود یکی دال بر وجود دیگری نیست.

ارزشمندی از راه انجام کارهای توام با موفقیت حاصل می شود و کسی که در انجام امورش موفق نیست به چنین احساسی دست نمی یابد.از طرف دیگر کسی که زیاد مورد عشق و محبت است ٬به احتمال زیاد٬احساس ارزشمندی نخواهد کرد.

هویت به طرق مختلفی تشکیل می شود و رشد می یابد.یکی از راههای تکوین هویت داشتن ارتباط و درگیری عاطفی با خود و دیگران است.رشد هویت٬بر اساس آن چیزهای که دوست داریم و ما را ارضا می کنند نیز صورت می گیرد اما اساس تشکیل هویت ٬ تلاشها و فعالیتهایی است که علاقمند به تعقیب آنها هستیم و بر اثر تلاشها و فعالیتها ی خود در می یابیم که ما که هستیم و چگونه عمل می کنیم.

البته چگونگی برداشتها و نظرات دیگران نسبت به ما در روشن کردن هویت ما نقش عمده ای برعهده دارد.انچه دیگران درباره ما منعکس تا حد زیادی تصویر با معنایی از هویت ماست.ارزشیابی ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی٬اوضاع اجتماعی و اقتصادی نیز مبین هویت ماست

و همچنین ٬تصورات ما درباره وضع جسمانی و شیوه لباس پوشیدن نوع هویت ما را در مقایسه با دیگران نشان می دهد.البته نباید فراموش کرد که مبادله عشق و محبت٬قبول مسئولیت ٬داشتن هدف٬یادگیری مفاهیم و پذیرش واقعیت در تکوین هویت موثرند.

هویت وحدت همه رفتارهای آموخته شده و نیاموخته شده است٬که به صورت "من"تجلی می کند.و نیز تغییر هویت به دنبال تغییر رفتار حاصل می شود.در این مکتب گفته می شود انسان همان چیزی است که انجام می دهد و اگر بخواهیم در او تغییری ایجاد کنیم باید در رفتارش و آنچه که انجام می دهد ٬تغییراتی به وجود آوریم.

این مکتب انسان را مسئول اعمال و رفتار خویش می داند.آنها دیدگاه جبری را درباره انسان مردود می دانند و فرد را قربانی تاثیر محیط و وراثت نمی دانند.اما در عین حال به تاثیر محیط و وراثت روی فرد اعتقاد دارند.

چون مسئولیت اعمال و رفتار فرد را به عهده خودش می دانند٬از این رو ٬فرد را در نهایت مسئول تحقق نفس خویش و تعیین کننده نوع هویتش می دانند.گلاسر و پیروانش پیدایش نابسامانی های روانی را نتیجه عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش می دانند.

آنها ٬همان طوری که گفته شد ٬برای انسان دو نیاز اساسی قائلند:نیاز به مبادله عشق و محبت و نیاز به احساس ارزش٬که این دو نیاز در تشکیل هویت فرد نقش عمده ای دارند.

در این نظریه آنچه که اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود ٬با توجه به سه مسئله واقعیت٬مسئولیت و درست و نادرست (اخلاق) مورد توجه قرار می گیرد.کسی بیمار به حساب می آید که نتواند دو نیاز اساسی خود را در حیطه واقعیت و پذیرش مسئولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضا کند.

شدت بیماری هم به درجه عدم ناتوانی فرد در ارضای نیازهایش بستگی دارد .بیماران به اصطلاح روانی کسانی هستند که دارای هویت ناموفقی هستند و از احساس تنهایی و بی ارزشی رنج می برند.از نظر تشخیص ٬آنها به دو صورت با جهان مواجه می شوند.

یا واقعیت را انکار می کنند٬و یا آن را نادیده می گیرند.در حقیقت آنچه که اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود اشکال مختلف انکار واقعیت است که به صور متنوعی ظاهر می شود.کسانی که واقعیت را نادیده می گیرند ٬از آن آگاهند ولی برای فرار از درد و رنج حاصل از احساس بی ارزشی و مهم نبودن ٬بدان متوسل می شوند.

درباره مسئله مسئولیت و رابطه آن با زندگی بیمار٬گلاسر معتقد است که ناخشنودی و افسردگی نتیجه عدم احساس مسئولیت است و نه علت ان.به عبارت دیگر ٬رفتار غیر مسئولانه افراد باعث بروز اضطراب و ناراحتی روانی است ٬نه اینکه اضطراب و ناراحتی روانی باعث غیر مسئول بودن فرد بشود.

او می گوید فرد غیر مسئول نه برای خود ارزش قائل است و نه برای دیگران٬و در نتیجه خود را رنج می دهد و یا دیگران را آزارده خاطر می کند.تمرکز بر بعد مسئولیت هسته اساسی کار تعلیم و تربیت و روان درمانی است٬و پذیرش مسئولیت به مثابه نشانه بارز سلامت روانی تلقی می شود.

واقعیت درمانی یکی از جدیدترین تلاشهای درمانگران در راه توصیف انسان٬تعیین قوانین رفتاری٬و چگونگی نیل به رضایت ٬خوشبختی و موفقیت محسوب می شود.در این شیوه درمان ٬مواجه شدن با واقعیت ٬قبول مسئولیت و قضاوت اخلاقی درباره درست و نادرست بودن رفتار ٬و در نتیجه نیل به هویت توفیث مورد تاکید است.

البته این شیوه فقط در مورد اکثر رفتارهای غیر عادی بکار نمی رود بلکه در مورد تمام افراد عادی و مسائل مورد علاقه آنها و تدوین شیوه صحیح تعلیم و تربیت نیز از آن استفاده می کنند.


تفاوت های واقعیت درمانی با روان درمانی:

۱- واقعیت بیماری روانی:

روان درمانی کلاسیک به وجود بیماری روانی معتقدند و کسانی را که بدان مبتلا هستند٬پس از تشخیص ٬طبقه بندی می کنند و اعتقاد بر آن است که درمان باید پس از تشخیص و بر اساس نوع بیماری انجام پذیرد.در حالی که واقعیت درمانی مفهوم بیماری روانی مورد استفاده قرار نمی گیرد

بلکه اختلالات روانی با رفتار غیر مسئولانه یکی است و درمانگر راه درمان را بدون توجه به علایم و طبقه خاص بیماری به شیوه خاص خود دنبال می کند.او بیمار را در جریان غیر مسئولانه بودن و غیر واقعی بودن رفتارش قرار می دهد و راههایی به او می آموزد تا بتواند بدان وسیله نیازهای شخصیش را به بهترین وجه ممکن ارضا کند.

۲- تجسس و تفحص بازسازنده در گذشته بیمار:

در روان درمانی کلاسیک عقیده بر آن است که اگر ریشه های روانی رفتار مشخص شوند و فرد به وضوح آنها را درک کند٬قادر خواهد شد که رفتارش را تغییر دهد.در حالیکه واقعیت درمانی٬ضمن مخالفت با این تاکید ٬گذشته را مردود می داند و بر زمان حال و آینده تاکید می کند.

3- انتقال:

در روان درمانی سنتی درمانگر پذیرای حالت انتقال است.به این معنی که اگر بیمار نگرشهای خود را نسبت به افراد مهم دیگر به درمانگر منقل کند٬درمانگر به همراه بیمار مشکلات گذشته را تخفیف می دهد و به او می آموزد که چگونه رفتار نامناسب گذشته مشکل آفرین بوده است.در حالیکه در واقعیت درمانی درمانگر پذیرای انتقال نیست و به منزله یک شخص واقعی وارد جریان می شود.

4- اعتقاد به ناخودآگاهی:

در روانکاوی سنتی امور ناخودآگاه از امور خودآگاه مهمترند و پاره ای از مسائل فردزاده تسلط حوزه ناخودآگاه بر خود آگاه تصور می شود.روی این اصل٬برای تغییر فرد کسب آگاهی و بصیرت نسبت به محتویات ذهن ناخودآگاه لازم است٬که این امر از طریق تعبیر رویا٬تفسیر موارد انتقالی و تداعی آزاد عملی می شود.

در واقعیت درمانی به بیمار اجازه داده نمی شود تا از انگیزشهای ناخودآگاه به منزله عذر و بهانه ای برای مشکل کنونیش استفاده کند.بیمار را وادار می کنند که درباره رفتارش نه تنها عذر نیاورد بلکه به قضاوت اخلاقی دست بزند.

5- تاکید بر تعبیر و تفسیر رفتار به جای تاکید بر ارزشیابی آن:

در روان درمانی سنتی ٬رفتار منحرف را ماحصل بیماری روانی می دانند و معتقدند که بیمار را اخلاقا نباید مسئول آن دانست٬زیرا کاری از این بیمار ساخته نبوده است.در واقعیت درمانی مشکل بیمار از ناتوانی او در فهم و کاربرد اصول اخلاقی و ارزشهای زندگی روزمره اش ناشی می شود.

بیمار را با رفتارش مواجه می کنند و یادآور می شوند که او مسئول رفتارش است و تا خود مسئولیت تغییر رفتارش را به عهده نگیرد٬تغییری هم صورت نخواهد گرفت.

۶- اهمیت بصیرت:

در روان درمانی سنتی اعتقاد بر ان است که اگر بیمار به علل ناخودآگاه رفتارش پی ببرد ٬خود به خود رفتارهای صحیح را می آموزد و جانشین می کند. بصیرت نسبت به امور گذشته ٬در این نوع درمان٬از اهمیت خاصی برخوردار است.

درمانگر سنتی روشهای بهتر عمل کردن را به بیمار نمی آموزد و طرحهایی برای آموزش مراجعان ندارند.در حالیکه در واقعیت درمانی تعلیم و تربیت مجدد و نشان دادن راههای صحی حتر رفتار به مراجع مورد نظر است تا بدان وسیله بتواند نیازهایش را بهتر ارضا کند و در نتیجه به هویت موفق و شخصیت سالم دست یابد.


شخصیت چیست؟

چرا افراد مختلف ویژگی ها و رفتارهای متفاوتی دارند؟

وقتی شما دو نفر را در موقعیتی یکسان قرار می دهید عکس العمل های متفاوتی از خود نشان خواهند داد. حتی برخی افراد ممکن است عکس العمل کاملا غیر منتظره ای نشان دهند. چرا این اتفاق می افتد؟

آیا می دانید چگونه می توان توضیح داد چرا افراد مختلف شخصیت های متفاوتی دارند؟ برای مثال داستان زیر را دنبال کنید. علی و سعید دوستانی هستند که در کلاس درس کنار هم می نشینند. آنها تقریبا به اندازه هم تلاش کرده و نمرات مشابهی نیز می گیرند.

به عنوان مثال :

اما وقتی یک روز شنبه صبح معلم اعلام می کند که می خواهد یک آزمون بگیرد، آنها عکس العمل های کاملا متفاوتی را بروز می دهند. علی نگران و مضطرب می شود، قلب او شروع به تپش های شدید کرده و او فورا از اینکه نمره بد این آزمون ممکن است در نمرات نهایی او اثر بدی بگذارد، نگران می شود.

اما سعید آرام می ماند. او فکر می کند که از آمادگی خوبی نسبت به سایر دانش آموزان کلاس برخوردار است و در این آزمون مانند گذشته موفق خواهد بود.

سعید و علی در موارد زیادی شبیه هم هستند. آنها همسن بوده ، به یک مدرسه می روند، شرایط خانوادگی و دوستان مشابهی داشته و نمرات خوبی را در مدرسه کسب می کنند. با این حال نسبت به این اتفاق (دادن آزمون)، عکس العمل های متفاوتی را نشان می دهند زیرا شخصیت آنها با هم فرق دارد.

شخصیت مجموعه افکار، احساسات و رفتار فرد را شامل می شود. علم روانشناسی، شخصیت را از جنبه های مختلف مورد مطالعه قرار داده است. برای مثال برخی روانشناسان به دنبال راه هایی برای ارزیابی صحیح شخصیت بوده اند.

آنها همچنین اختلالات شخصیتی یا به عبارتی افکار ، احساسات و رفتارهای پایداری که از انتظارات فرهنگی رایج فاصله گرفته اند، را مورد بررسی قرار می دهند. نگرانی وقتی از حد هنجارهای فرهنگی رایج بیشتر باشد، می تواند اختلال شخصیتی به حساب آید. برخی دیگر از روانشناسان هنوز روی صفات شخصیتی، که روش های معمول تفکر، احساس و رفتار فرد است، مطالعه می کنند.

ما اغلب فکر می کنیم شخصیت بوسیله صفات خاصی تعریف می شود. برای مثال وقتی نگرانی علی نسبت به آزمون را می بینیم، ممکن است بگوییم او شخصیتی نگران و مضطرب دارد. وقتی عکس العمل سعید را می بینیم بگوییم او شخصیتی آرام، مطمئن یا راحت دارد.

اما این تنها قضاوت ما نسبت به رفتار آنها در یک شرایط خاص است. به غیر از شرایط خاص و ناپایدار که ممکن است برای هر فردی پیش بیاید، صفات شخصیتی افراد معمولا با دوام و پایدار هستند. به همین دلیل روانشناسان بین صفات و حالت ها تمایز قایل اند. صفات پایدار و بادوام و حالت ها ناپایدار و گذرا هستند.

سوال دیگری که روانشناسان مدت ها به دنبال آن بودند این بوده است که چه چیزی باعث ایجاد شخصیت می شود. بواقع ریشه های شخصیت ما چه چیزی هستند؟ آیا شخصیت ژنتیکی بوده و از زمان تولد به ما منتقل شده است؟

یا چیزهایی است که ما از والدین و دوستان خود یاد می گیریم؟ همانند برخی موارد مانند هوش، مطالعات نشان می دهد شخصیت نتیجه ترکیبی از دو عامل بالا می باشد. بحث دیگر اینکه شخصیت منعطف اند یا غیر منعطف؟ چگونه؟

آیا شخصیت افراد در طول عمرشان ثابت است یا می توانند در طول زمان آن را تغییر دهند؟ علیرغم مطالعات زیاد صورت گرفته، هنوز جواب کامل و مطمئنی برای این سوالات پیدا نشده است.

به طور خلاصه شخصیت یکی از راه هایی است که افراد تمایل دارند از دیگری متفاوت باشند. ما اغلب شخصیت را برحسب صفات مختلف یا راه های معمول تفکر، احساس و رفتار در نظر می گیریم.

مباحث دیگری در حوزه شخصیت از جمله چگونه شخصیت بهتر می تواند ارزیابی شود، چگونه شخصیت در طول عمر فرد پویا و با دوام است و اینکه ریشه های شخصیت چه هستند، هنوز مورد توجه و بررسی متخصصان و روانشناسان می باشند.


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(1 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  
  • برچسب ها:
  • شخصیت
  • هویت
  • فرق شخصیت با هویت
  • شخصیت چیست؟
  • هویت چیست؟

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter