مجله دلگرم
امروز: یکشنبه, ۰۶ آذر ۱۴۰۱ برابر با ۰۲ جمادى الأول ۱۴۴۴ قمری و ۲۷ نوامبر ۲۰۲۲ میلادی
حکایت ضرب المثل حرف مرد یکی است
1
زمان مطالعه: 6 دقیقه
در پشت تمام ضرب المثل ها حکایت و داستان های جالب و شنیدنی نهفته است. امروز با ما در دلگرم همراه شوید تا به حکایت ضرب المثل حرف مرد یکی است بپردازیم .

معنای ضرب المثل حرف مرد یکی است

ضرب المثل حرف مرد یکی است: یعنی اگر سرم برود زیر قولم نمی زنم! این ضرب المثل را اغلب کسانی به کار می برند که می خواهند این اطمینان را به مخاطب خود دهند که اهل بدعهدی و خلف وعده کردن نیستند و اگر قولی می دهند حتما به آن وفا خواهند کرد.

ظاهرا در این ضرب المثل کلمه ” مرد ” ممکن است به جنس مذکر گفته شود اما در اصل منظور از مرد، جنسیت نیست بلکه هرکس که در سخنانش تردید و تزلزل وارد نکند و خوش قول باشد این مَثل را برایش می گویند. و این به این معنا نیست که حرف مرد ها یکی است و حرف خانم ها چند تا!

البته این ضرب المثل کاربرد دیگری هم معمولا دارد؛ برخی افراد لجباز که دیدگاه ها و سخنان اشتباهی دارند و غرورشان اجازه نمی دهد که از سخن و دیدگاه اشتباه‌شان صرف نظر کرده و آن را اصلاح کنند، این ضرب المثل را استفاده می کنند و می گویند: محال است از حرفی که زدم برگردم! حرف مرد یکیست!

البته در اینجا حس مثبتی به مخاطبشان القا نمی کنند چرا که از این صحبت، مخاطب می فهمد که او اهل منطق و عاقلانه اندیشیدن نیست! و فردی متعصب است که تعصب بیجایش چشم و گوشش را کور و کرده و اجازه نمی دهد پیشرفت کند و خطاهایش را بپذیرد. این افراد، حاضرند در چاه بیفتند اما از راه اشتباه بر نگردند…

داستان ضرب المثل حرف مرد یکی است

در ایام قدیم مردم بر این باور بودند که چهل سالگی سن عقل است به همین خاطر سن پایین و بالاتر از آن را دوست نداشتند. به هر حال در آن ایام مردی به نام ملانصرالدین زندگی می کرد. ملانصرالدین وقتی به سن چهل سالگی رسید، به همه گفت به سن عقل رسیده است. به همین خاطر جشن تولد بزرگی گرفت و در آن جشن به همه گفت: «ای مردم عزیز ؛ هر گونه مشکلی که دارید، پیش من بیاید تا آن را حل کنم».

مردم ملانصرالدین را به خاطر این که آدم بسیار باهوش و شاد و شوخی بود، خیلی دوست داشتند. به همین خاطر همه سعی می کردند با او حرف بزنند تا هم شاد شوند و هم از هوش و دانایی او استفاده کنند. به هر حال بعد از آن روز تولد رفت و آمد مردم به خانه ملا زیاد شد و هر کس هم که به دیدنش می رفت، سعی می کرد دست خالی به خانه اش نرود و برایش هدیه ای ببرد. ملانصرالدین یواش یواش از وضعی که پیدا کرده بود، خیلی خوشحال شده بود. او دلش می خواست همیشه در این سن بماند. چند سالی کار ملا حسابی رونق بود و نانش توی روغن افتاده بود.

البته در این میان یک نفر بود که چشم دیدن ملانصرالدین را نداشت و پیش از این که ملانصرالدین به این سن برسد، او برای خودش برو بیایی داشت؛ برای مردم بی سواد نامه می نوشت و نامه های رسیده را برایشان می خواند به خاطر هر خواندن و نوشتن هم پولی می گرفت و زندگی اش را می گذراند. وقتی ملانصرالدین با آن همه سروصدا به سن چهل سالگی رسید، کار و بار نامه نویس شهر از رونق افتاد و کساد شد.

گرچه این نامه نویس مثل ملانصرالدین باسواد بود و میتوانست مشکلات را حل کند اما اصلا خوش اخلاق نبود. خوب طبیعتاً مردم بیشتر دوست داشتند پیش کسی بروند که علاوه بر این که باسواد باشد خوش اخلاق و خوش مشرب هم باشد. با این وجود نامه نویس شهر یکی دو سالی صبر کرد و دندان روی جگر گذاشت. اما وقتی ملانصرالدین چهل و پنج ساله شد، دیگر تحمل نامه نویس تمام شد. با خودش گفت: پنج سال است این ملاا نان من را آجر کرده است. باید حتما کاری کنم که مردم دیگر به طرف او نروند. نقشه ای کشید و تصمیم گرفت به همه ی مردم بفهماند ملانصرالدین چهل و پنج ساله شده و کم کم دارد پیر می شود.

گرچه مردم بیشتر به خاطر اخلاق خوب ملانصرالدین به سراغ او می رفتند و اصلا به این فکر نبودند که او چند سال دارد. اما حرف های نامه نویس شهر هم بی تأثیر نبود. یکی از روزها که در خانه ملانصرالدین پر از آدم های مختلف بود، چند نفر به تحریک نامه نویس، به خانه ی ملا رفتند و یکی از آنها با صدای بلند ملانصرالدین را صدا کرد و گفت: «جناب ملا شما چند ساله اید؟» دیگران کم و بیش می دانستند این عده از طرف چه کسی به خانه ی ملانصرالدین آمده اند و چه نیتی دارند، ساکت شدند تا جواب او را بشنوند. ملانصرالدین لحظه ای ساکت شد. اگر می گفت چهل و پنج ساله شده، حتما آنها به ریشش می خندیدند و می گفتند که بابا تو هم که داری پیر می شوی. ملانصرالدین خندید و گفت: «پرسیدید چند سال دارم؟ خوب معلوم است، من چهل ساله ام.»

در آن لحظه همان چند نفری که از طرف نامه نویس آمده بودند با صدای بلند خندیدند و یکی از آن ها گفت: «مرد حسابی، دروغ هم می گویی تو پنج سال پیش جشن و شیرینی خوران راه انداختی و گفتی چهل ساله شده ای. حالا بعد از گذشت این همه سال باز هم می گویی چهل سال داری؟» ملا گفت: «بله، ده سال دیگر هم از من بپرسند چند سال داری، می گویم چهل سال» و سؤال کننده خندید و گفت: «چرا؟» ملانصرالدین گفت: «مگر نمی دانی حرف مرد یکی است.» اطرافیان ملانصرالدین از حاضر جوابی و تیزهوشی او لذت بردند و سؤال کننده و همراهانش دست از پا درازتر برگشتند تا خبر شکستشان را به نامه نویس شهر برسانند.

separator line

ضرب المثل هفت شهر عشق را عطار گشت یعنی چه ؟

ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت یعنی چه ؟

ضرب المثل هر را از بر تشخیص نمی دهد یعنی چه ؟

ضرب المثل رفت داخل باقالی ها از کجا آمده است ؟



این مطلب چقدر مفید بود ؟
5.0 از 5 (1 رای)  
  • منبع
  • esanj.ir
قرآن آنلاین
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است