قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت دوم)

۹,۴۷۴
۱
۰
چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ ۱۷:۱۲

شب عاشورا حضرت شمشيرش را آماده مى كرد و چند بار اشعار ذيل را زمزمه لب فرمود:

يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب او طالب قتيل

والدهر لا يقنع بالبديل

وانما الامر الى الجليل

و كل حى سالك سبيلى

اى روزگار! اف بر تو از دوستى ات ؛ چه بسيار در بامداد و شامگاه يار و عاشق (حق ) را كشته اى ؛ روزگار همسان و بديل را نمى پذيرد؛ جز اين نيست كه تمام امور به سوى خداست و عاقبت هر شخص زنده همين است كه من مى روم .

وادی عشق

وادی عشق

زينب عليها السلام اين ابيات را شنيد و نتوانست خود را نگهدارد؛ از اينرو سراسيمه نزد امام حسين عليه السلام آمد و فرمود:
واى از اين مصيبت ! اى كاش مرگم فرا مى رسيد. امروز روزى است كه پدر و مادرم ، على و فاطمه ، و برادرم ، حسن ، از دنيا مى رود؛ اى يادگار و جانشين رفتگان و پناه بازماندگان.

در اينحال امام حسين عليه السلام به خواهرش نگريست و فرمود:
خواهرم ! شيطان بردباريت را نبرد.

زينب پرسيد:
آيا ترا به ستم مى گيرند و اين دل آزرده ام ، داغدارتر خواهد شد؟

و سيلى بر چهره خود نواخت و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد. امام حسين عليه السلام آب به روى خواهرش ريخت و به او فرمود:
خواهرم ! تقواى الهى پيشه كن و با صبر و شكيبايى الهى ، تسلى جوى ؛ بدانكه همه اهل زمين و آسمانها مى ميرند و بى گمان هر چيزى غير از وجه الهى فانى مى شود؛ همان خدايى كه آفريده را به قدرتش آفريد و معبوثشان مى كند؛ او يگانه بى همتاست ؛ پدر و مادر و برادرم بهتر از من بودند؛ من و هر مسلمانى بايد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اقتدا و تاءسى نماييم .
خواهرم ! تو را سوگند مى دهم ؛ پس بر اين سوگند استوار باش و گريبان چاك مكن و روى مخراش و فرياد و شيون و زارى براى من بلند مكن.
در آنسوى خيمه ها برير با ديگران شوخى مى كرد و مى گفت :
بخاطر ديدارى كه خواهيم داشت ، خوشحالم ؛ به خدا قسم ، بين ما و حور العين فاصله اى جز شمشير اينان بر ما نيست ؛ قسم مى خورم كه دارم الان بر ما بتازند.

و حبيب بن مظاهر خنده كنان بيرون آمد و ابن حصين به او گفت :
اكنون وقت خنده نيست .

او جواب داد:
كجا براى شادى بهتر از اينجاست ؛ پس از شهادت با حور العين همنشين خواهيم بود.

حبیب بن مظاهر

خيمه هاى شيرمردان ميدان نبرد، از يك سو تبديل به عبادتگاه آنان شده بود و از سوى ديگر مكانى براى آماده كردن ادوات جنگى ؛ ياران عاشق در مناجات و سجده و ركوع ، با معبود خود آخرين لحظات زندگى خويش در اين دنيا را سپرى مى كردند.

امام حسين عليه السلام صبح روز عاشوراء كه مصادف با جمعه بود، بعد از نماز صبح ، پس از سخنان كوتاهى به يارانش ، ايشان را براى نبرد در ميدان ، آرايش نظامى داد و زهير بن قين را براى سمت راست ميدان (ميمنة ) و حبيب بن مظاهر را براى سمت چپ (ميسرة ) گذارد و خود حضرت با اهل بيتش در قلب ميدان صف كشيدند و پرچم را به دست با كفايت حضرت عباس عليه السلام داد و به موسى بن عمير فرمود كه بين يارانش ‍ ندارند:
هر كسى بدهكار است ، نبايد با من به پيكار آيد، هر شخصى با بدهى بميرد و براى پرداخت آن نينديشيده باشد، در آتش خواهد بود.

عمر بن سعد نيز با لشكر سى هزار نفرى به ميدان آمد كه ميمنة را به عمرو بن حجاج و ميسرة را به شمر بن ذى الجوشن داده بود.
وقتى نزديك آمدند، شعله هاى آتش را در خندقى كه به دستور حضرت در دور خيمه ها كنده بودند، مشاهده كرده و شمر با صداى بلند گفت :
حسين ! به سوى آتش قبل از قيامت پيشى گرفتى .

در اينحال مسلم بن عوسجه خواست تيرى به سوى آنان بياندازد وليكن حضرت او را از اينكار منع كرد و فرمود:
نمى خواهم شروع كننده جنگ باشم .

و به شمر پاسخ داد:
تو به آتش قيامت سزاوارتر از من هستى .

و سپس حضرت به دشمن فرمود:
آيا شما شك داريد كه من فرزند دخت پيامبرتان هستم ؛ به خدا قسم ، در مشرق و مغرب ، فرزند دخت پيغمبرى غير از من نيست ؛ آيا كسى از شما را كشتم يا مالى از شما را تلف كردم و يا كسى را مجروح ساختم و شما مى خواهيد قصاصم كنيد؟!

هيچ كس پاسخ نداد و حضرت فرمود:
شبث بن ربعى ! حجار بن ابجر! قيس بن اشعث ! زيد بن حارث ! آيا شما به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغ ها سرسبز و چاهها پر آب و تو را سپاهى آماده و آراسته است ؛ پس به ما رو كن .

آنها انكار كردند و حضرت فرمود:
سبحان الله ؛ به خدا سوگند، شما نوشتيد. اى مردم !اگر مرا نمى خواهيد، بگذاريد به جاى ديگرى پناه برم .
قيس بن اشعث گفت :
چرا به فرمان عمو زادگانت در نمى آيى ؟ ايشان هرگز جز نيكى به تو، كارى نكنند.

امام حسين عليه السلام فرمود:
تو با برادرت (محمد بن اشعث ) برادر هستى . آيا مى خواهى بنى هاشم بيش از خون مسلم طالبت باشند. قسم به خدا، دست ذلت به ايشان ندهم و چون بردگان فرار نكنم . بندگان خدا! من از اينكه مرا سنگسار كنيد و از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد به پروردگارمان پناه مى برم .

و سپس حضرت از شتر فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا زانوى شتر را ببندد و دشمن آهنگ حمله كرد و عبدالله بن حوزه فرياد زد:
آيا حسين در بين شماست ؟ اى حسين ! ترا آتش جهنم بشارت باد.

امام حسين عليه السلام فرمود:
دروغ گفتى ؛ من به پيشگاه پروردگارى آمرزنده و كريم و مطاع و شفيع وارد مى شوم . تو كيستى ؟
وقتى او خودش را معرفى كرد حضرت نفرينش كرد و هماندم اسبش رم كرد و او افتاد و پايش كه به ركاب اسب آويزان شده بود قطع شد و اسبش او را به سنگ هاى آنجا زد و سرانجام مرد و مسروق بن وائل وقتى اين صحنه را ديد، از آنجا كه خود را در اول صف آماده كرده بود تا سر حسين عليه السلام را به نزد ابن زياد ببرد، منصرف شد و برگشت.

در اين حال زهير بن قين و برير، يكى پس از ديگرى براى لشكر عمر بن سعد سخنرانى كردند و آنان را به شيوه هاى مختلف به يارى حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرا خواندند و ليكن آنها با تيراندازى پاسخ دادند و حضرت در حالى كه قرآن را بر سر گرفته بود سخنرانى ديگرى براى آنان ايراد كرد و فرمود:
اى مردم ! بين ما كتاب خدا و سنت جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، موجود است . شما را به خدا، آيا مى دانيد كه جدم رسول خداست و مادرم فاطمه زهراء، دختر محمد مصطفى ، و پدرم على بن ابيطالب و مادر بزرگم خديجه ، اولين زن مسلمان و حمزه ، سيدالشهداء، عموى پدرم و جعفر طيار عمويم و اين شمشير و عمامه رسول خداست و على اولين مسلمان اين امت و داناترين و بردبارترين ايشان است و او سرور هر مرد و زن مؤ من است ؟

همگى تاءييد كردند و حضرت فرمود:
پس چرا مى خواهيد خونم را بريزيد.

گفتند:
اينها را مى دانيم و دست از تو بر نداريم تا از تشنگى بميرى .

در اينحال امام حسين عليه السلام فرمود:
اى مردم ! هلاك و اندوه بر شما باد؛ ما را براى فريادرسى خودتان خوانديد و ما شتابان آمديم شما شمشيرى را كه براى ما بر عهده شما بود، عليه ما به كار گرفتيد... واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام و دل ها آرام بود، ما را رها نكرديد... به خدا قسم ، اين نيرنگى است كه از دير زمان در شماست .

هان ؛ اين زنازاده فرزند مرا بر سر دو راهى ، شمشير و مبارزه و ذلت و خوارى قرار داده است و هيهات كه ما تن به ذلت دهيم ؛ خدا و رسولش و مردم با ايمان و دامان پاك و پاكيزه (كه ما را پرورانده است .) و مردم غيرتمند و به دور از ذلت ، هرگز به ما اجازه نمى دهند كه فرمانبرى فرومايگان را بر كشته شدن شرافتمندانه برگزينيم ...

و سرانجام دست رو به آسمان نمود و فرمود:
بارالها!باران آسمان را از آنان فرو بند و مانند سال هاى قحطى و خشكسالى يوسف را بر آنان بفرست و آن جوان ثقيف (حجاج بن يوسف ثقفى ) را بر ايشان بگمار تا ساغرهاى تلخ و ناگوار مرگ را به ايشان بچشاند كه ما را دروغ گفته و خوار نمودند. تو پروردگار مايى و توكل ما فقط به توست و به تو روى مى آوريم.

پس از ايراد خطبه و سخنرانى ، حضرت اسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كه مرتجز نام داشت ، خواست و سوارش شد و صف ياران را مرتب مى فرمود كه عمر بن سعد تيرى بيافكند و گفت :
نزد امير گواه باشيد كه اولين تير را من به سوى آنان رها كردم .

و به دنبال اين ، تير از ناحيه دشمن چون بارش باران ، بر ياران عشق فرود مى آمد.

در اينحال حضرت به اصحابش فرمود:
رحمت خداى شما را در بر گيرد؛ آماده مرگ شويد كه چاره اى جز آن نيست ؛ اين تيرها فرستاده اين مردم به سوى شماست .
در اينحال خداوند متعال امام حسين عليه السلام را با فرستادن امداد غيبى بين پيروزى بر دشمن و ديدار خود متخير نمود و حضرت لقاء الهى را انتخاب كرد و سپس فرمود:
اما من مغيث يغيثنا لوجه الله اما من ذاب يذب عن حرم رسول الله ؟
آيا فرياد رسى نيست كه بخاطر خدا به فرياد ما رسد؟
آيا كسى نيست كه از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كند؟

در اينحال حر بن يزيد رياحى نزد عمر بن سعد رفت و گفت :
آيا براستى مى خواهى با او بجنگى ؟

او پاسخ داد:
به خدا قسم ، جنگى كنم كه افتادن سرها و بريدن دست ها در آن آسان ترين كارها باشد.

حر آمد و سوار اسبى شد و مهاجر بن اوس به او گفت :
مى خواهى حمله كنى ؟

حر جوابى نداد و لرزه به اندامش افتاد و او را گفتند:
اين چه حالتى است در تو مى بينيم ؟! اگر از دليرترين افراد كوفه مى پرسيدند، ترا از قلم نمى انداختيم .

حر پاسخ داد:
خود را بين بهشت و جهنم مى بينم ؛ به خدا قسم ، گر چه مرا بسوزانند، بهشت را بر مى گزينم .
در اينحال با اسب به سوى امام حسين عليه السلام تاخت و دست بر سر نهاد و مى گفت :
خدايا! به سوى تو آمدم ؛ توبه مرا بپذير؛ من دل و اولياى تو و فرزندان پيامبرت را ترساندم .

در حالى كه از شرم و حياء سر به زير افكنده بود، به امام حسين عليه السلام گفت :
اى ابا عبدالله ! آيا توبه من پذيرفته است ؟

وقتى حضرت سيدالشهداء جواب مثبت داد، حر گفت :
از آنجا كه اولين نفرى بودم كه به جنگ تو آمدم ، اجازه ده تا نخستين كشته درگاه تو باشم تا شايد در قيامت دست در دست جدت گذارم .

حر وارد ميدان نبرد شد و پس از كشتن عده اى از دشمن نابكار بر اثر اصابت ضربات هولناكى بر پيكر مباركش ، به زمين افتاد و حضرت به بالين وى آمد و سر مطهرش را كه از آن خون جارى مى شد، با دستمالى بسته و چهره غبار آلود او را پاك مى كرد و مى فرمود:
همچنان كه مادرت ترا حر ناميد، در دنيا و آخرت آزاد مردى .

در آنسو بين ياران حضرت جوانى به نام وهب در حضور مادر و همسرش ‍ وارد ميدان نبرد شد و پس از چندى برگشت و به مادر گفت :
مادرم ! آيا از من راضى هستى ؟

مادر گفت :
آنگاه از تو راضى مى شوم كه در محضر حسين عليه السلام به شهادت رسى .

همسرش اظهار داشت :
وهب ! ترا بخدا، مرا به فراق و دورى ات مبتلا مگردان .

مادر گفت :
پسرم به حرف همسرت گوش مده ؛ به ميدان برگرد و پيش روى فرزند دخت پيغمبرت نبرد كن تا روز قيامت شفاعت جدش شاملت شود.
وهب به ميدان برگشت و مبارزه را دوباره آغاز كرد و عاقبت دستانش را قطع كردند و مادرش (برخى نقل ها، همسرش ) عمود خيمه را برداشت و به ميدان آمد و امام حسين فرمود:
خداوند به شما براى يارى خاندانم پاداش نيكو عطا فرمايد؛ به نزد زنان برگرد.

پس عمرو بن جناده كه يازدهمين بهار خود را تازه پشت سر گذاشته بود، بعد از شهادت پدر بزرگوارش ، نزد امام عليه السلام آمد تا اجازه ورود به ميدان رزم را بگيرد؛ از اينرو حضرت فرمود:
از آنجا كه پدرت شهيد شد، شايد مادرت راضى نباشد.

نوجوان دلاور گفت :
مادرم گفت كه ميدان روم .

از اينرو حضرت اجازه داد و او به سرعت وارد مبارزه شد و چندى نگذشت كه به فيض شهادت نائل آمد و سرش را از تن جدا كرده و به سوى امام عليه السلام پرتاب كردند.

سپس مسلم بن عوسجه وارد ميدان شد و با سن بالايى كه داشت ، چندين نفر از دشمن را به هلاكت رساند و وقتى به شهادت رسيد، امام حسين عليه السلام و حبيب بن مظاهر به بالينش آمدند و مسلم بن حبيب گفت :
ترا وصيت مى كنم كه در پاى ركاب ابا عبدالله به مبارزه پرداخته و كشته شوى.

در آنسو همسر عبدالله بن عمير كلبى بر سر بالين شوهرش ، گرد و غبار را از چهره او پاك مى كرد و در حالى كه ورود به بهشت را براى او تبريك مى گفت ، به دستور شمر بن ذى الجوشن گرز آهنينى بر سرش فرود آوردند و در همان لحظه به شهادت رسيدند.

در اينحال ابو ثمامه صائدى به آسمان نگاه كرد و به حضرت گفت :
جانم فدايتان ؛ دوست دارم قبل از شما به شهادت رسم و اين نمازى كه وقتش رسيده به پا دارم .

امام حسين عليه السلام به آسمان نگاه كرد و فرمود:
نماز را ياد كردى ؛ خدا ترا از نمازگزاران قرار دهد؛ از دشمن بخواهيد كه به ما مهلت نماز خواندن دهد.

در اينحال حصين گفت :
نماز شما قبول نيست .

حبيب بن مظاهر گفت :
آيا گمان مى كنى كه نماز خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قبول نيست ولى نماز تو قبول است ؛ اى حمار!
حصين و به دنبالش ، ديگر افراد دشمن به حبيب بن مظاهر حمله كرده و بعد از كشته شدن عده زيادى از آنان ، حبيب بن مظاهر به شهادت رسيد.

سپس جون ، غلام ابوذر غفارى ، براى كسب اجازه نبرد، نزد امام عليه السلام آمد وليكن حضرت فرمود:
تو براى در امان بودن از آسيب ها نزد ما بودى ، اكنون تو آزادى ؛ برو.

در اينحال جون به پاى امام عليه السلام افتاد و گفت :
در خوشى ها با شما بودم و اكنون دست يارى از شما بر دارم ؟! به خدا مى دانم كه سياه چهره و بدبو و از خاندان متعالى و صاحب شرافت و بزرگى نيستم ؛ به خدا قسم ، از شما جدا نگردم تا خون سياهم با خون شما آميخته گردد.
حضرت اجازه نبرد داد و جون وارد ميدان شد و حدود و 25 نفر را به هلاكت رساند و سرانجام به شهادت رسيد و امام عليه السلام بر بالينش آمد و فرمود:
بارالها! او را رو سفيد گردان و خوشبو؛ با محمد و آل محمد آشنا و همراهش گردان .

پس از شهادت ياران ، امام حسين و خاندانش تنها ماندند؛ از اينرو على اكبر كه بيست و هفتمين بهار عمرش را تازه سپرى كرده بود، جهت كسب اجازه نبرد به خدمت پدر ارجمندش آمد و حضرت اجازه داد؛ على اكبر به سوى ميدان قدم بر مى داشت و حضرت به او نگاه مى كرد و گريه كنان فرمود:

بارالها! شاهد باش كه شبيه ترين مردم از حيث سيرت و صورت به رسول و فرستاده ات ، به ميدان كارزار مى رود؛ وقتى دلمان هواى پيغمبرت را مى نمود، به او مى نگريستم .

على اكبر وارد ميدان رزم شد و عده زيادى از دشمن را به هلاكت رساند و نزد پدر برگشت و گفت :
پدر جان ! تشنگى مرا مى كشد.

در اينحال امام حسين عليه السلام گريه كرد و فرمود:
فرزندم ! به زودى به دست جدت سيراب مى شوى كه تشنگى در آن راه ندارد.

على اكبر به ميدان بازگشت و پس از مبارزه شجاعانه ، ناگهان تيرى به سينه و ضربه شمشيرى به سر مباركش فرود آمد و ندا زد:
يا ابا عبدالله ! خداحافظ؛ اين جدم است كه مرا سيراب مى نمايد.

علی اکبر (ع)

به سرعت امام عليه السلام به بالينش آمد و چهره مباركش بر رخسار او گذارد و فرمود:
خداوند مردم ستمگرى را كه ترا كشتند، نابود سازد، اينان چقدر بر خدا و رسولش گستاخند؛ پس از تو اف بر اين دنيا.

و آنگاه از خون پاك فرزند دلبندش برداشت و به آسمان پرتاب كرد و ليكن قطره اى از آن به زمين بر نگشت.

پس از او فرزند مسلم بن عقيل ، عبدالله ، وارد ميدان شد و بعد از مبارزه شجاعانه ، به شهادت رسيد.
سپس قاسم كه به سن بلوغ نرسيده بود، نزد عمويش آمد و امام حسين عليه السلام او را به آغوش گرفت و اشك ريخت و در حالى كه شمشير بر كمرش ‍ روى زمين كشيده مى شد، شمشير به كمر بست و وارد ميدان شد و چندى نگذشت كه ناگهان عمرو بن سعد ضربت شمشير بر او فرود آورد و سرش را شكافت و قاسم به خون غلطيد و ندا زد:
عمو جان ! به دادم برس .

امام حسين عليه السلام به سرعت خود را به بالين قاسم رساند و ضربتى بر عمرو بن سعد نواخت كه دستش قطع شد و او فرياد زد و كوفيان براى نجاتش به ميدان تاختند؛ سرانجام زير سم اسبان هلاك شد و حضرت فرمود:
به خدا قسم ، بر عمويت سخت است كه او را به يارى بخوانى و جوابت ندهد و يا ياريش سودى بحالت نبخشد.

و اما در اطراف خيمه ها تشنگى فرياد كودكان را به گوش مى رساند و حضرت سيدالشهداء از آنان شرمنده !

در اين حال ، حضرت ابوالفضل نزد امام عليه السلام آمد و گفت :
مولاى من ! دلم از دست اين منافقان به تنگ آمده و مى خواهم از ايشان خونخواهى كنم .

امام حسين عليه السلام فرمود:
پس براى كودكان آبى بياور.

حضرت عباس

حضرت ابوالفضل العباس با مشك سوار اسب شد و آهنگ فرات كرد؛ با اينكه حدود چهار هزار نفر از دشمن راه را بر او بسته بودند، با كشتن حدود هشتاد نفر، آنها را متفرق ساخت و وارد فرات شد و خواست با آوردن آب نزديكان لبان تشنه اش ، جرعه آبى بنوشد و ليكن به ياد تشنگى امام حسين عليه السلام و اهل بيتش افتاد و آن را به فرات افكند و با خود گفت :
اينك حسين وارد ميدان جنگ شده است و تو آب گوارا مى نوشى !

حضرت عباس

سپس مشك را پر كرد و به دوش راست گرفت و سوى خيمه ها مى آمد كه دشمن او را محاصره كرده و بعد از مبارزه سخت ، زيد بن رقاد به كمك حكيم بن طفيل ضربتى به دست راست حضرت ابوالفضل زد و عباس عليه السلام فرمود:

و الله ان قطعتم يمينى

انى احامى اءبدا عن دينى

و عن امام صادق اليقين

نجل النبى الطاهر الامين

به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كنيد، بى گمان از دين خود و امام و پيشوايم كه در ايمان خود صادق و فرزند پيامبر پاك و امين است ، پيوسته دفاع مى كنم .

آنگاه مشك به دست چپ گرفت و حكيم بن طفيل ضربتى به اين دست عباس عليه السلام فرود آورد و حضرت مشك به دندان گرفت و تيرى به مشك اصابت كرد و سرانجام تيرى به سينه مباركش خورد و با گرزى آهنين بر سرش زدند و از اسب به زمين افتاد و امام حسين عليه السلام را ندا زد و حضرت به سرعت خود را به بالين سقاى كربلا رساند و سر مباركش به دامن گرفت و فرمود:
اكنون كمرم شكست و چاره انديشى ام فرو نشست.
و پيكر پاك علمدارش را به خيمه آورد و صداى گريه و ناله زنان و كودكان در خيمه ها بلند شده بود كه امام حسين عليه السلام با اشك بر چشم به آواى بلند ندا زد:
آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كند؟ آيا يكتاپرستى هست كه درباره ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى هست كه در راه خدا به فرياد ما رسد؟

حضرت عباس و امام حسین

در اينحال امام عليه السلام به در خيمه آمد و فرزند شيرخوارش ، على اصغر، را به آغوش گرفت و بوسه كنان فرمود:
بدا به حال اين مردم ؛ آنگاه كه جدت با آنها مخاصمه كند.

در اينحال حرمله بن كاهل تيرى به گلوى مبارك كودك زد و حضرت خون گلوى او را به كف دست گرفت و به آسمان انداخت و قطره اى از آن به زمين باز نگشت.

منبع: کتاب جلوه عشق - قصه هاى زندگى امام حسين (ع)

قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت اول)

قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت سوم)


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(1 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم