قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت اول)

۶,۰۲۹
۱
۰
چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ ۱۷:۱۲

كاروان عاشقان به مسيرش ادامه مى داد كه ناگهان اسب امام عليه السلام ايستاد و حضرت از نام آنجا پرسيد و گفتند:
به اين سرزمين غاضريه ، طف ، نينوا و يا كربلا گويند.

وادى عشق

وادی عشق

اشك از چشمان مبارك امام حسين عليه السلام سرازير شد و فرمود:
به خدا سوگند، اينجا دشت اندوه و بلاست . اينجا شهادتگاه مردان و تنهايى و غربت زنان و خاندان ماست . مزار ما در دنيا و حشر ما در آخرت اينجاست ؛ جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، اين خبر را به من فرمود.

امام عليه السلام برادران و خانواده خود را جمع كرد و با نگاهى معنادار تواءم با اشك فرمود:
بارالها! به يقين ما عترت پيغمبرت ، محمد، هستيم كه از خانه و ديارمان و حرمان جدمان رانده شديم و بنى اميه حق و حدود ما را پايمال كردند؛ پس ‍ خدايا! حق ما را بستان و ما را بر ستمگران يارى نما.

و رو به اصحابش فرمود:
مردم بندگان دنيايند و دين آويزه زبانشان است و دين را براى دنيايشان مى خواهند؛ از اينرو وقت بلا و امتحان ، دينداران كم باشند. كار ما بدينجا رسيده كه مى بينيد؛ چهره دنيا دگرگون و زشت شده و زيبايى و نيكى اش به شتاب روى گردانده و رخت بر بسته و همچون آب دور ريز ته مانده كاسه و يا چراگاه بى آب و علفى شده است .

آيا نمى بينيد كه به حق عمل نكرده و از باطل نهى نمى كنند و ايمان داران مشتاق ديدار خداوند مى شوند؛ از اينرو من مرگ را جز خوشبختى و سعادت و زندگى با ستمگران را جز درد و رنج نمى دانم.

در اينجا زهير بن قين بپا خاست و گفت :
يا بن رسول لله ! اگر زندگى دنيا جاودانه بود، قيام و نهضت با تو را بر زندگى دنيوى ترجيح مى داديم .

و برير بن خضير گفت :
يا بن رسول الله ! خداوند به واسطه شما بر ما منت نهاد كه در ركابتان بجنگيم و اعضاى بدنمان قطعه قطعه شده و جدتان روز قيامت ما را شفاعت كند.

و هلال بن نافع گفت :
تو مى دانى كه جدت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، همه مردم را نتوانست به دين خدا جذب كند؛ عده اى با نفاق و نيرنگ با او برخورد كردند و در زمان پدرتان ، على ، نيز بر ضد او قيام كردند و با ناكثين و قاسطين و مارقين به جنگ حضرت رفتند؛ امروز تو چون جدت و پدرت بوده و پيمان شكنان جز بر خودشان به كسى ضرر نمى زنند؛ خداوند از آنان بى نياز است ؛ ما را هر جا مى خواهى ، مشرق و مغرب عالم ، ببر.

به خدا قسم ، ما عاشق ديدار پروردگارمان بوده و از روى بصيرت و آگاهى با دوستان شما دوست و با دشمنانتان دشمن هستيم .
سپس امام حسين عليه السلام زمينهاى آنجا را به شصت هزار درهم خريد و با اهل نينوا شرط بست كه راهنماى زائرينش باشند و تا سه روز آنها را مهمان كنند.

بعد از استقرار حضرت سيدالشهداء عليه السلام و يارانش در كربلا، ابن زياد لعنه الله در نامه اى به حضرت گفت :
خبر ورودت به كربلا را شنيدم و يزيد، امير المؤ منين ، به من نوشته كه سر به بالش نگذاشته و نان كامل نخورم تا ترا به خداوند لطيف و خبير ملحق سازم و يا اينكه به حكم من و يزيد بن معاويه سر اطاعت فرود آرى ؛ والسلام .

وقتى امام حسين عليه السلام نامه را خواند، آنرا به زمين انداخت و فرمود:
كسانى كه خشنودى آفريده را به خشم و غضب آفريدگار برگزيدند، رستگار نمى باشند.

و فرستاده ابن زياد جواب نامه را خواست و حضرت فرمود:
آنرا جوابى نيست ؛ زيرا عذاب الهى بر آن ثابت است .

وقتى ابن زياد اين جواب را شنيد، آشفته شد و به عمر بن سعد دستور داد تا با چهار هزار نيروى رزمى به سوى كربلا راه افتد و او كه خود را بين مقام ولايت رى از يك سو و خشم و غضب ابن زياد و از دست دادن فرمانروايى رى مى ديد، سرانجام با اينكه خانواده اش او را از مقابله با امام حسين عليه السلام به شدت برحذر داشتند، پست و مقام دنيوى را انتخاب كرد و دين را زير پا نهاد و به سوى كربلا راه افتاد.
به دنبال عمر بن سعد، شمر با چهار هزار و يزيد بن ركاب با دو هزار و حصين بن نمير تميمى با چهار هزار و هر يك از شبث بن ربعى و حجار بن ابجر با هزار با هزار و كعب بن طلحه با سه هزار و ابن رهينه مازنى با سه هزار و نصر بن حرشه با دو هزار نفر و رويهمرفته روز ششم محرم بيست هزار نفر در نينوا براى جنگ با حضرت سيدالشهداء گرد آمدند.

روز هفتم حلقه محاصره را تنگ تر نمودند و مانع ورود افراد به حوزه استحفاظى امام حسين عليه السلام مى شدند و از آنجا كه آب براى نوشيدن در خيمه هاى امام حسين عليه السلام نبود، امام عليه السلام حضرت عباس ‍ عليه السلام را با بيست نفر شبانه جهت آوردن آب از فرات فرستاد و با موفقيت مشك ها را به خيمه ها رساندند.

امام عليه السلام يكى از ياران خود را نزد ابن سعد فرستاد تا شبانه به ديدارش بيايد؛ از اينرو عمر بن سعد شب با بيست سوار به سوى امام عليه السلام حركت كرد و حضرت نيز همچون او به پيش رفت و پس از ديدار هم ، امام عليه السلام به همراهان خود بجز حضرت عباس و على اكبر فرمود تا دورتر بايستند و عمر بن سعد نيز بجز فرزندش ، خفص و غلامش ، لاحق ، را دور كرد.

در اينحال امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد فرمود:
ابن سعد! آيا از خدايى كه بازگشت به سوى اوست ، نمى ترسى ؟ يا اينكه مرا مى شناسى ، به جنگ من مى آيى ؟
آيا نمى خواهى در كنار من باشى و ايشان را رها كنى ؟ اين ترا به خدا نزديك كند.

عمر بن سعد گفت :
مى ترسم خانه ام را ويران كنند.

حضرت فرمود:
من آنرا براى تو بنا مى كنم .

او گفت :
مى ترسم اموالم را مصادره كنند.

امام عليه السلام فرمود:
من از اموال خود در حجاز، بهتر از آنرا به تو مى دهم .

او گفت :
بر اهل و عيالم از دست ابن زياد مى ترسم .

حضرت فرمود:
من سلامت ايشان را تضمين مى كنم .

عمر بن سعد ساكت ماند و وقتى امام حسين عليه السلام از هدايت او ماءيوس شد، فرمود:
ترا چه شده است ! خدا ترا بزودى بر بسترت نابود نموده و در روز حشرت ترا نيامرزد؛ به خدا سوگند، اميدوارم از گندم عراق جز اندكى نخورى .

عمر بن سعد به استهزاء گفت :
بجاى گندم جو مى خورم.

سپس شمر بن ذى الجوشن و عبدالله بن ابى المحل به ميدان آمده و امان نامه اى را كه از ابن زياد براى فرزندان خواهر خود، عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ، گرفته بودند، آورده و شمر با صداى بلند گفت :

اى فرزندان خواهرم ! شما در امان هستيد؛ خودتان را با حسين به كشتن ندهيد و از امير المؤ منين يزيد، اطاعت و پيروى نماييد.

عباس فرمود:

امان نامه
لعنت خدا بر تو و امان تو باد؛ آيا ما را امان مى دهى و فرزند رسول خدا را امانى نيست ؟! آيا به ما دستور مى دهى كه به اطاعت لعنت شدگان و اولادشان در آييم.

روز نهم ، عمر بن سعد دستور پيشروى به لشكرش داد و به سوى خيمه هاى حسينى حركت كردند و در آن سو، امام حسين عليه السلام بيرون خيمه اش ، در حالى كه سر مبارك بر زانو و دسته شمشير به دستش بود، اندكى خوابش برد و در خواب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديد كه فرمود:
بى گمان ، به همين زودى تو نزد ما خواهى بود.

زينب عليها السلام صداى لشكريان دشمن را شنيد و رو به امام حسين عليه السلام آورد و خبر نزديك شدن دشمن را داد و حضرت به

عباس ‍ فرمود:
خودت برو و ببين چه مى خواهند.

حضرت عباس عليه السلام با بيست سوار رفت و آنها گفتند:
امير فرمان داده است كه يا به اطاعت او درآييد و يا با شما جنگ كنيم .
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نزد امام حسين عليه السلام آمد و پيام عمر بن سعد را رساند و امام عليه السلام فرمود:
نزد ايشان برو و امشب را مهلت بگير تا امشب را مشغول نماز و راز و نياز با پروردگارمان شده و از او استغفار و آمرزش خواهيم ؛ خداوند متعال مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و مناجات و نيايش و استغفار و آمرزش ‍ خواهى را دوست دارم .

حضرت ابوالفضل عليه السلام يارانش را جمع كرد و بعد از حمد و سپاس ‍ الهى فرمود:
بارالها! ترا سپاس گويم كه با نبوت ما را كرامت بخشيدى و قرآن را به ما آموختى و ما را در دين دانا نمودى و براى ما چشم (بينا) و گوش (شنوا) و دلى (بيدار) عطا فرمودى و ما را از شرك ورزان قرار ندادى .
اما بعد؛ بطور يقين من يارانى بهتر از يارانم و خاندانى نيكوكارتر و با وفاتر و به صله ارحام پاى بندتر از خاندانم ، سراغ ندارم ؛ خداوند به همه پاداش ‍ زيب عطا فرمايد.

بطور يقين جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، مرا خبر داده بود كه من به عراق خوانده شده و بر محلى به نام عمورا و كربلا فرود آمده و به شهادت نائل خواهد شد و اينك وقت آن نزديك شده است .

به اعتقاد من ، دشمن فردا جنگ را آغاز خواهد كرد و اكنون شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم ؛ به همه شما اجازه مى دهم كه در تاريكى شب ، هر يك از شما دست يكى از خانواده ام را گرفته و به شهر و آبادى خويش حركت كنيد؛ اينها فقط به دنبال من بوده و بعد از من ، با ديگران كارى ندارند. خداوند به همه شما پاداش خير عطا فرمايد.

در اينحال همه افراد خانواده اش از آن جمله عباس عليه السلام گفتند:
خداوند آنروز را نياورد كه بعد از تو زنده باشيم ؛ هرگز از تو جدا نمى شويم .

امام حسين عليه السلام رو به فرزندان مسلم بن عقيل فرمود:
شهادت مسلم شما را بس است ؛ شما برويد.

فرزندان عقيل گفتند:
در آن حال مردم به ما چه گويند و ما براى ايشان چه گوييم ؛ آيا به ايشان بگوييم كه سرور و آقايمان و فرزندان عمويمان كه بهترين عموست ، رها كرديم و تيرى در ياريش رها نكرده و شمشير و نيزه اى نزديم و ندانيم كه بر سرش چه آمد.
قسم به خدا، ترا رها نكنيم ؛ جان و مال و خانواده مان را فداى تو مى كنيم و تا آخرين قطره خون در راه تو به نبرد مى پردازيم ؛ خداوند زندگى پس از تو را نصيب ما نگرداند.

مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت :
آيا ترا رها كنيم ؟! جواب خدا را چه دهيم ؟! قسم به خدا، از تو جدا نمى شوم تا آنها را تا آخرين لحظه حياتم با نيزه و شمشيرم و اگر سلاحى نداشته باشم ، با سنگ زنم .

سعيد بن عبدالله حنفى گفت :
به خدا سوگند، ترا رها نمى كنيم تا خداوند بداند كه پس از رسولش حدود و حريم شما را حفظ كرديم ؛ قسم به خدا، اگر بدانم كه هفتاد بار كشته شده و پيكرم را سوزانده و به باد دهند؛ از تو جدا نمى شوم ؛ چگونه روم و حال آنكه پس از شهادت ، كرامت ابدى در انتظار ماست .

زهير بن قين گفت :
به خدا قسم ، دوست دارم كه هزار بار كشته شده و زنده شوم و از تو و خاندانت دفاع كنم .
ديگر ياران حضرت نيز اينچنين اعلام آمادگى نمودند و امام عليه السلام براى همه ايشان از خداوند متعال پاداش و سزاى خير طلبيد.

وقتى همه ياران عشق ، اخلاص و صدق نيت خود را ثابت كردند، امام حسين عليه السلام فرمود:
بى گمان فردا جز على ، فرزندم ، همه ما حتى قاسم و طفل شيرخوار كشته خواهيم شد.

همه را ياران گفتند:
خدا را سپاس كه ما را به ياريت كرامت بخشيد و با شهادت در كنارتان شرافت عطا فرما؛ آيا به اينكه با تو خواهيم بود، خشنود نباشيم يا بن رسول الله !

در اينحال امام حسين عليه السلام براى همه آنها دعا فرموده و با كرامت خود، مقام و منزلت و نعمت هاى بهشتى هر كدام را به ايشان نشان داد و فرمود:
بهشت بر شما بشارت باد؛ به خدا قسم ، پس از شهادتمان ، خداوند متعال بعد از ظهور قائم آل محمد (عج ) كه انتقام از ستمگران مى گيرد، همه ما و شما را به دنيا باز خواهد گرداند و همه اينها (دشمن ) را در غل و زنجير و عذاب و شكنجه هاى مختلف خواهيم ديد.

منبع: کتاب جلوه عشق - قصه هاى زندگى امام حسين (ع)

قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت دوم)

قصه‌های زندگی امام حسین (ع) - وادی عشق (قسمت سوم)


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(1 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم