داستانهای کودکانه در وصف پیامبر برای گرامی داشت روز ولادتش

۱,۵۱۸
۲
۰
یکشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۸ ۱۳:۰۲

داستان و قصه های کودکانه در وصف ولادت با سعادت پیامبر اکرم و امام صادق (ع)

زندگی حضرت محمد به زبان ساده برای کودکان

حضرت محمّد(ص)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مکه به دنیا آمد.

پدرش عبد الله پیش از ولادتش درگذشته بود.

او شش سال بیشتر نداشت که مادرش آمنه را نیز از دست داد.

تا هشت سالگى زیر سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمویش ابوطالب سُکنا گزید.

رفتار و کردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب کرد و دیرى نگذشت که مهرش در دلها جاى گرفت.

او برخلافِ کودکانِ همسالش که موهایى ژولیده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهایش را مرتّب میکرد و سر و صورتِ خود را تمیز نگه میداشت.

او به چیزهاى خوراکى هرگز حریص نبود، کودکان همسالش، چنان که رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مى خوردند و گاهى لقمه از دست یکدیگر مى ربودند، ولى او به غذاى اندک اکتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى میکرد.در همه احوال، متانت بیش از حدِّ سنّ و سالِ خویش از خود نشان مى داد.

بعضى روزها همین که از خواب برمیخواست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعه اى چند مى نوشید و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مى نمودند، مى گفت: احساس گرسنگى نمیکنم.

او نه در کودکى و نه در بزرگسالى، هیچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.

عموى مهربانش ابوطالب او را همیشه در کنار بستر خود مى خوابانید

او گوید: من هرگز کلمه اى دروغ از او نشنیدم و کار ناشایسته و خنده بیجا از او ندیدم.

او به بازیچههاى کودکان رغبت نمیکرد و گوشه گیرى و تنهایى را دوست میداشت و در همه حال متواضع بود.

آن حضرت در سیزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى کرد.

در همین سفر بود که شخصیّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.

بیست و پنج سال داشت که با خدیجه دختر خویلد ازدواج کرد.

محمّد(صلى الله علیه وآله) در میان مردم مکّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا که همه، او را محمّد امین مىخواندند.

در همین سنّ و سال بود که با نصب حجرالاسود و جلوگیرى از فتنه و آشوب قبایلى، کاردانى و تدبیر خویش را ثابت کرد و با شرکت در انجمن جوانمردان مکّه (= حلف الفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.

پاکى و درستکارى و پرهیز از شرک و بتپرستى و بى اعتنایى به مظاهر دنیوى و اندیشیدن در نظام آفرینش، او را کاملاً از دیگران متمایز ساخته بود.

آن حضرت در چهل سالگى به پیامبرى برانگیخته شد و دعوتش تا سه سال مخفیانه بود.

پس از این مدّت، به حکم آیه “وَ أَنـْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقـْرَبینَ”; یعنى: “خویشاوندان نزدیک خود را هشدار ده!”، رسالت خویش را آشکار ساخت و از بستگان خود آغاز کرد و سپس دعوت به توحید و پرهیز از شرک و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.

از همین جا بود که سران قریش، مخالفت با او را آغاز کردند و به آزار آن حضرت پرداختند.

پیامبر در مدّت سیزده سال در مکّه، با همه آزارها و شکنجه هاى سرمایه داران مشرک مکّه و همدستان آنان، مقاومت کرد و از مواضع الهى خویش هرگز عقب نشینى ننمود.

پس از سیزده سال تبلیغ در مکّه، ناچار به هجرت شد.

پس از هجرت به مدینه زمینه نسبتاً مناسبى براى تبلیغ اسلام فراهم شد، هر چند که در طىّ این ده سال نیز کفّار، مشرکان، منافقان و قبایل یهود، مزاحمت هاى بسیارى براى او ایجاد کردند.

در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترک مکّه و ابلاغ امامت على بن ابیطالب(علیه السلام) در غدیر خم و اتمام رسالت بزرگ خویش، در بیست و هشت صفر سال یازدهم هجرى، رحلت فرمود.

بیشتر بخوانید::

گلچین بهترین پیامهای ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع)

پیامهای ولادت با شکوه پیامبر (ص) و امام جعفرصادق (ع)


داستان کودکانه میلاد پیامبر اکرم(ص)

از دوردست های مکه صداهایی می آمد .
شب کم کم می رفت و سپیده سر میزد .
جمعه بود .
باد خنکی توی خانه ها بازی می کرد .

در یکی از خانه ها مادری بی تاب بود . مادری از درد عرق می ریخت .

پیش از آفتاب بچه به دنیا آمد . مادر که بچه اش را دید خندید . نوزاد مثل فصل بهار خواستنی بود . زیبا بود . پوستش سرخ و سفید بود . مژه هایش بلند بود .

آنقدر پر بود که یکپارچه به نظر می رسید . چثه اش متوسط بود . دست و بازوهایش گوشتالو . کف دستش پهن و پنجه هایش بلند .

مادر دستی به صورت نوزاد کشید . چشم پدر بزرگ که به نوزاد افتاد او را روی دو دستش گرفت . با سپاس از خدا برایش دعا کرد . بعد به کعبه رفت . نوزاد را به سینه اش چسبانده بود .

دوباره خدا را سپاس گفت . آن وقت برای سلامتی فرزند یادگار از دست رفته اش عبدالله دعا کرد . لب و دست پدربزرگ می لرزید . خیلی خوشحال بد . انگار مرگ پسرش عبدالله پیرش کرده بود . اما حالا امید تازه ای داشت .

پدربزرگ همیشه نگران بچه ای بود که آمنه در راه داشت . اما حالا آرام شده بود . شادی با نوزاد به خانه ی آن ها آمده بود .

روز هفتم تولد نوزاد پدربزرگ اسم نوزاد را محمد گذاشت . استفاده از این اسم میان اعراب رسم نبود . کمی عجیب به نظر می آمد .

بابابزرگ در برابر تعجب آن ها می گفت : آرزو دارم این فرزند پیش خدا و در نظر مردم پسندیده باشد و ستایش شود .

از طرف دیگر مادر پسرش را احمد صدا می زد . احمد یعنی کسی که خدا را بیشتر ستایش می کند .

آن روز پدر بزرگ چند شتر قربانی کرد و به همه بی چیزها و بینوایان غذا داد .

آن شب همه ی مردم مکه مهمان پدربزرگ بودند . آن ها با شادی و سرور به خواب خوش رفتند . همیچ کس نمی دانست که این نوزاد همان کسی است که حضرت ابراهیم برای آمدنش دعا کرده است .

حضرت موسی از او خبر داده است .داوود پیامبر در آوازهایش نام او را زمزمه کرده است و حضرت مسیح مژده ی آمدنش را داده بود.


قصه پیامبر کودکان را دوست دارد

شرکت دربازی کودکان نوعی احترام به شخصیت واهتمام به شغل آنها ست . پیامبر (ص) همواره با فرزندان خویش و حتی گاهی با کودکان اصحاب بازی می کرد ،

چون بازی از نیاز های طبیعی کودک می با شد وبدون آ ن کودک رشد سا لم نخواهد داشت.کودکی که به بازی علاقه نداشته باشد اصولا بیمار محسوب میشود.

همه ی انسانها اعم از بزرگ وکوچک ، حتی انبیا واولیای الهی در دوران کودکی تما یل به بازی داشته اند وکما بیش به بازی می پرداختند واین حاکی از آن ا ست که بازی از نیازهای طبیعی انسان است .


تاکید پیامبر در مورد احترام به پدر و مادر

جوانی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت:می خواهم جهاد بروم ولی مادرم ناراحت است.

پیامبر(ص) فرمود:

برگرد و با مادر خویش باش، قسم به آن خدائی که من را به حق مبعوث کرد یک شب مادر با تو مانوس گردد از یک سال جهاد در راه خدا بهتر است.

و نیز پیامبر(ص) فرموده است: بترسید از این که عاق و مغضوب والدین بشوید، زیرا بوی بهشت از پانصد سال راه به مشام می رسد، ولی هیچگاه به کسانی که در مورد خشم والدین هستند بوی بهشت بر مشامشان نخواهد رسید.

بیشتر بخوانید::

متن و دوبیتی های جدید تبریک ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع)

عکس های زیبا با کیفیت بالا ولادت پیامبر اکرم و امام صادق (سری ۲)


بوسیدن دست کارگر توسط پیامبر

انس بن مالک گوید هنگامی که رسول خدا (ص) از جنگ تبوک بازگشت ، سَعد انصارى به پیشواز وى آمد .

پیامبر پس از آن که دست او را فشرد ، به وى فرمود:

به چه سبب دستانت این گونه سخت و زبر شده است؟» گفت: اى رسول خدا! بیل می زنم و طناب می کشم و خرج زندگی خانواده ام مى کنم . پس رسول خدا(ص) دست وى را بوسید و فرمود: این دستى است که هرگز آتش به آن نمى رسد.


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(2 امتیاز , میانگین: 2.0 از 5)  
  • برچسب ها:
  • داستان کودکانه
  • ولادت پیامبر
  • داستان کودکانه میلاد پیامبر

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter