داستانهای کوتاه پند آموز از امام علی النقی برای کودک و بزرگ سال

۱,۷۲۱
۱
۰
پنج شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ ۱۲:۲۷
در این مطلب قصد داریم چند داستان و حکایت کوتاه و زیبا در مورد حضرت امام علی النقی الهادی برای شما آماده کرده ایم. تا کودکان خود را با داستانهای امام هادی پند دهید تا فرزندی صالح را تحویل جامعه دهید
داستانهای کوتاه پند آموز از امام علی النقی برای کودک و بزرگ سال

داستانهای زیبا و آموزنده از امام هادی (علی النقی)

داستانی از کودکی امام هادی علیه السلام

حدیثى درباره‏ کودکى حضرت هادى است، که نمیدانم شنیده ‏اید یا نه؛ وقتى معتصم در سال 218 هجرى، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادى که در آن ‏وقت شش ساله بود، به همراه خانواده‏اش در مدینه ماند.

پس از آن ‏که حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده حضرت پرس ‏و جو کرد و وقتى شنید پسر بزرگ حضرت جواد، على ‏بن ‏محمد، شش سال دارد، گفت این خطرناک است؛ ما باید به فکرش باشیم.

معتصم شخصى را که از نزدیکان خود بود، مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آن ‏جا کسى را که دشمن اهل‏بیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد.

این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکى از علماى مدینه را به نام «الجنیدى»، که جزو مخالفترین و دشمن‏ترینِ مردم با اهل‏بیت علیهم‏السّلام بود - در مدینه از این قبیل علما آن ‏وقت بودند - براى این کار پیدا کرد و به او گفت من مأموریت دارم که تو را مربى و مؤدبِ این بچه کنم،

تا نگذارى هیچ ‏کس با او رفت و آمد کند و او را آن ‏طور که ما میخواهیم، تربیت کن. اسم این شخص - الجنیدى - در تاریخ ثبت شده است. حضرت هادى هم - همان‏طور که گفتم - در آن موقع شش سال داشت و امر، امر حکومت بود؛ چه کسى میتوانست در مقابل آن مقاومت کند.

بعد از چند وقت یکى از وابستگان دستگاه خلافت، الجنیدى را دید و از بچه‌ا‏ى که به دستش سپرده بودند، سؤال کرد.

الجنیدى گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یک مسأله از ادب براى او بیان میکنم، او بابهایى از ادب را براى من بیان میکند که من استفاده میکنم! اینها کجا درس خوانده‏اند؟! گاهى به او، وقتى میخواهد وارد حجره شود، میگویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو - مى‏خواسته اذیت کند - مى‏پرسد چه سوره‏‌اى بخوانم.

من به او گفتم سوره‏ بزرگى؛ مثلاً سوره‏ آل‏عمران را بخوان؛ او خوانده و جاهاى مشکلش را هم براى من معنا کرده است! اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟!

ارتباط این کودک - که على‏الظاهر کودک است، اما ولى‏الله است؛ «و آتیناه الحکم صبیّا» - با این استاد مدتى ادامه پیدا کرد و استاد شد یکى از شیعیان مخلص اهل‏بیت!

شد غلامى که آب جو آرد آب جوى آمد و غلام ببُرد

بیانات مقام رهبری به مناسبت شهادت امام هادى علیه السلام - 30/5/1383

separator line

داستان درمان کردن سردرد توسط امام هادی

یکى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه علیه به نام اسحاق بن ابراهیم حکایت کند:

روزى به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم ، شخصى را دیدم که در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است که مبتلا به سردرد شدیدى گشته ام .

امام علیه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و این آیه شریفه قرآن را بر آن بخوان :

أ وَلَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیٍ حَیُّ أ فَلا یُؤْمِنُونَ.(55)

و سپس آن را بیاشام ، که انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(56)

بیشتر بخوانید::

۲۸ مولودی گلچین شده شاد ولادت امام هادی با نوای مداحان مشهور

دانلود ۱۳ مولودی گلچین شده ولادت امام هادی با صدای میثم مطیعی

separator line

اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف دارد

چنین فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد که آصف بن برخیا - وصىّ حضرت سلیمان علیه السلام - یک حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمین برایش کوچک شد، به طورى که توانست در کمتر از یک لحظه عرش بلقیس را نزد حضرت سلیمان علیه السلام آورد.
ولیکن نزد ما اهل بیت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و یک حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(57)

separator line

داستان چرا امام هادی از تولد پسرش خوشحال نشد

هنگامى که خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنیت و تبریک گویند.

وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نیافتند؛ علّت را جویا شدند؟

امام علیه السلام فرمود: به نوزاد امیدى ندارم ، چون که او عدّه بسیارى را گمراه مى گرداند.

پس پیش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق یافت و این نوزاد همان جعفر کذّاب شد.(58)

separator line

داستان زیبا امام هادی در مورد گل و بویدن آن

ابوهاشم جعفرى حکایت کند:

روزى در محضر شریف امام هادى علیه السلام شرفیاب شدم ، کودکى وارد شد و شاخه گلى را تقدیم آن حضرت کرد.

امام علیه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئید و بر چشم خود نهاد و بوسید؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :

هر که شاخه گلى را ببوید و بر چشم خویش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نماید؛ و نیز بسیارى از خطاها و لغزش هایش را مورد عفو قرار مى دهد.(59)

بیشتر بخوانید::

دانلود ۳۱ مدیحه گلچین شده به مناسبت ولادت امام هادی (علی النقی)

دانلود مولودی و مدیحه ولادت امام علی النقی (امام هادی)

separator line

یکى از اهالى کوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى علیه السلام شرفیاب شد و اظهار داشت :

یاابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگینى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام .

امام هادى علیه السلام فرمود: همین جا بِایست تا چاره اى بیندیشم .

پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دینار از طرف متوکّل - خلیفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.

حضرت سلام اللّه علیه آن پول ها را از ماءمور متوکّل گرفت و بى درنگ و بدون آن که محاسبه نماید، تمامى آن سى هزار دینار را تحویل آن شخص کوفى داد.

پس آن مرد کوفى مقدار ده هزار دینار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: یاابن رسول اللّه ! من بیش از ده هزار دینار نیاز ندارم ، چون به همان مقدار بدهکار هستم و براى من همین مقدار کافى است .

ولى امام علیه السلام از پس گرفتن آن بیست هزار دینار خوددارى و امتناع نمود.

لذا آن مرد کوفى تمامى آن هدیه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند که چه کسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر کوفه شد.

separator line

حدیث امام هادى علیه السلام:

کسى که قدر خود نداند از شر او آسوده نباش .

separator line

داستان امام هادی در مورد شومى روزگار

حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادى علیه السلام رسیدم در حالى که انگشتم خراشیده است و شانه ام با مرکب سوارى تصادف کرده و آسیب دیده بود و جامه هایم را عده اى از مردم پاره کرده بودند گفتم : اى روز! تو چه شوم هستى خداوند شر را از من بگرداند.

امام علیه السلام فرمود: اى حسن تو هم که با ما رفت و آمد دارى گناه خود را به گردان بى گناه مى گذارى .

حسن گوید: حیرت زده شدم و فهمیدم که خطا کرده ام . عرض کردم : اى آقاى من از خداوند آمرزش مى خواهم .

حضرت فرمود: اى حسن ! روزگار چه گناهى دارد که وقتى شما به سزاى اعمال خود مى رسید آن را شوم مى شمارید؟

گفتم : استغفراللّه ابدا، این توبه من باشد یابن رسول اللّه ...

بیشتر بخوانید::

آهنگ مولودی شاد به مناسبت ولادت امام هادی (ع) با مداحی حنیف طاهری

متن مولودی ترکی به مناسبت ولادت امام هادی (ع)

separator line

داستان امام علی النقی اعدام بدعت گذار

فارس بن حاتم مردى منحرف و بدعتگزار بود که مردم که را فریب مى داد و آنها را در دیندارى خود تضعیف مى کرد. این خبر به امام هادى علیه السلام رسید.

جنید گوید: امام هادى علیه السلام به من دستور داد تا فارس بن حاتم را به قتل برسانم .

مقدارى پول به من داد و فرمود: بااین پولها اسلحه اى خریدارى کن و به نزد من بیاور. من هم رفتم شمشیرى خریدم و به امام علیه السلام ارائه کردم .

حضرت فرمود: این را برگردان و سلاح دیگرى خریدارى کن . من هم شمشیر را پس دادم و بجاى آن ساطورى را خریدارم کردم و به امام علیه السلام نشان دادم .

حضرت فرمود این خوب است .

را برداشتم و بسوى فارس رفتم و در حالى که بعد از نماز مغرب از مسجد بیرون مى آمد ساطور را محکم بر سر او زدم که افتاد و مرد و فورا ساطور را دور انداختم . مردم جمع شدند و مرا دستگیر کردند زیراکسى جز من آنجا نبود اما از آنجایى که سلاح و چاقویى را با من ندیدند و اثرى از ساطور مشاهده نکردند مرا آزاد کردند.

separator line

داستان شکر نعمت از امام هادی

ابو هاشم جعفرى گوید: در تنگناى سختى از زندگى گرفتار شدم ، به حضور امام هادى علیه السلام رفتم ،

وقتى در محضر او نشستم فرمود: اى اباهاشم درباره کدام نعمتى که خداوند به تو داده است مى توان شکر گذار او باشى ؟

من ساکت ماندم وندانستم چه بگویم .

حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزى تو کرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون کرد و عافیت و سلامتى را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یارى نمود و به تو قناعت بخشید و از اینکه خوار و بى آبرو گردى حفظ کرد.

اى ابا هاشم من در آغاز این نعمتها را به تو یاد آورى کردم چرا که گمان بردم مى خواهى از آن کسى که آن نعمتها را به تو بخشیده است شکایت کنى و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازد آن را دریافت کن .

separator line

داستان امام هادی مقاومت در برابر هو سرانان

متوکل به اطرافیان خود مى گفت : محمد بن على مرا خسته و درمانده کرده است ، از مى گسارى و همنشینى با من سرباز مى زند و من نمى توانم فرصت مناسبى بدست آورم (تا او را به گناه آلوده سازم و نزد مردم خوار و خفیف سازم ).

آنها گفتند: اگر او نفوذناپذیر است برادرش موسى هست و اهل ساز و آواز است ، مى خورد و مى آشامد و عشقبازى مى کند. متوکل گفت : دنبالش روید و او را حاضر کنید تا به جاى محمد بن على امام هادى علیه السلام جا بزنیم و بگوییم این همان محمد بن على است .

به او نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و بنى هاشم و سران لشکرى و مردم استقبالش رفتند به این شرط که وقتى به سامره وارد شود متوکل قطعه زمینى به او واگذارد و ساختمانى در آن بنا کند و مى فروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستد و به او احسان و خوشرفتارى نماید و ساختمانى آراسته برایش تهیه کند و در آن با او ملاقات کند.

وقتى موسى حرکت کرد و به مقصد رسید امام هادى علیه السلام بر روى پل و صیف که جاى ملاقات وارد شوندگان بود برخورد کرد، به وى سلام کرد و احترام گذارد، سپس فرمود: این مرد (متوکل ) تو را احضار کرده است تا آبرویت را ببرد و از ارزش تو بکاهد پس مبادا نزد او اقرار کنى که هیچگاه شراب آشامیده اى .

موسى گفت : اگر مرا به شراب دعوت کند چه کنم ؟

امام علیه السلام فرمود: ارزش خود را کم نکن ، او مى خواهد تو را رسوا کند. موسى نپذیرفت و حضرت سخن خود را تکرار کرد اما وقتى دید موسى مى پذیرد فرمود: این مجلسى است که هرگز تو و متوکل در آن گردهم نیاید. و همین طور هم شد و ملاقاتى صورت نگرفت تا اینکه متوکل کشته شد.

separator line

داستان کمک به بیماران از زبان امام علی النقی الهادی

بن على گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکى براى معالجه ام آمد و دارویى برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تاچند روز ادامه دهم اما توان تهیه آن دارو را نداشتم .

هنوز پزشک از در آن بود وارد شد و گفت امام هادى علیه السلام باشیشه اى که همان دارو در آن بود وارد شد و گفت امام هادى علیه السلام به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دارو را براى چند روز بگیر و مصرف کن . من هم آنرا گرفتم و آشامیدم و بهبودى یافتم .

separator line

موعظه موثر امام هادى علیه السلام

متوکل خلیفه ظالم عباسى بود که از اقتدار امام هادى علیه السلام نگران بود. شخصى نزد او رفت و درباره امام هادى علیه السلام سخن چینى کرد که در منزل او اسلحه و نامه هاى حمایت شیعیان قم وجود دارد و مى خواهد بر علیه حکومت قیام کند.

وکل گروهى ترک را به منزل او فرستاد، آنها به خانه امام علیه السلام حمله کردند اما چیزى نیافتند ومشاهده کردند که حضرت در اتاقى که فرش ندارد مشغول تلاوت قرآن است . او را با خود نزد متوکل بردند و گفتند: ما چیزى در خانه او نیافتم و وقتى به منزل او وارد شدیم مشاهده کردیم که بطرف قبله نشسته است قرآن مى خواند.

متوکل که مشغول میگسارى بود و کاسه اى از شراب در دست داشت وقتى امام علیه السلام را مشاهده کرد او را احترام و اکرام نمود و کنار خود نشاند و کاسه شرابى را که در دست به او تعارف کرد.

امام علیه السلام فرمود: به خدا قسم هرگز تا به حال شراب در گوشت و خون من وارد نشده است ، مرا از این کار معذور بدار و متوکل هم او را معذور داشت و گفت : شعرى براى ما بخوان .

امام علیه السلام فرمود: من شعر زیادى در حفظ ندارم .

متوکل گفت : باید براى ما شعر بخوانى .

امام علیه السلام در حالى که نزد او نشسته بود اشعارى به این مضمون خواند:

بر روى قله کوهها منزل کردند و مردان مسلح از آنها پاسدارى مى کردند اما هیچیک از اینها نتوانست جلوى مرگ آنها را بگیرد و آنان را از گزند حوادث حفظ کند.

در پایان از آن قله هاى بلند و کاخهاى مستحکم به درون قبر کشیده شدند.

ندا دهنده اى پس از دفن آنها فریاد زد کجا رفت آن زینتها، دستبندها و شکوه و جلال ؟ کجایند آن چهره هاى پرورده نعمتها که از روى ناز و نخوت در پس پرده هاى زیبا خود را از مردم مخفى نگاه مى داشتند؟

عاقبت قبر آنها را رسوا ساخت و چهره هاى ناز پرورده جولانگاه کرمهاى زمین شد. مدتى طولانى از دنیا خوردند و آشامیدند اما از آن همه خوردن ، خود خوراک حشرات زمین شدند.

متوکل که این اشعار تکان دهنده را از امام هادى علیه السلام شنید بسیار متاثر شد و گریه کرد به گونه هاى که ریش او از اشک چشمانش تر شد و اهل مجلس همه گریه کردند. آنگاه متوکل چهار هزار دینار به او داد و با احترام به منزلش فرستاد.

separator line

داستان شکر خداوند از زبان امام هادی

محمد بن سنان گوید: به محضر امام هادى علیه السلام رسیدم و آن حضرت فرمود: اى محمد! براى آل فرج پیش آمدى رخ داده است ؟

عرض کردم : آرى ، عمر بن فرج (که والى ظالم مدینه بود) وفات کرد.

حضرت بیست و چهار مرتبه الحمدللّه گفت .

عرض کردم : آقاى من اگر مى دانستم این خبر شما را مسرور مى کند پا برهنه مى دویدم و این خبر را براى شما مى آوردم .

حضرت فرمود: اى محمد مگر نمى دانى او - خدایش لعنت کند - چه حرفى به پدرم محمد بن على گفت ؟

عرض کردم : نه .

امام علیه السلام فرمود: درباره موضوعى پدرم با او سخن مى گفت که در جواب گفت : به گمانم تو مست هستى .

پدرم گفت : خدایا تو خود مى دانى که من امروز براى رضاى تو روزه گرفته ام پس طعام غارت و ذلت و اسارت را به او بچشان . به خدا سوگند چند روزى نگذشت که اموال و دارائیش به غارت رفت و اسیر گردید و اکنون هم مرده است - خدایش رحمت نکند - خداوند از او انتقام گرفت و همواره انتقام دوستانش را از دشمنانش مى گیرد.

بیشتر بخوانید::

متن های مولودی گلچین شده به مناسبت ولادت امام هادی (ع)

جدیدترین پیام تبریک ولادت امام هادی (ع)

متن های مدیحه گلچین شده به مناسبت ولادت امام علی النقی الهادی (ع)

separator line

حرمت برادر مومن از زبان امام هادی

الجعفرى مى گوید: امام هادى یا امام رضا علیه السلام به من فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمن بن یعقوب مى بینم ؟

عرض کردم : او دائى من است .

حضرت فرمود: او درباره خدا سخن نادرستى مى گوید، خداوند را (بصورت اجسام و اوصاف آنها) توصیف مى کند در حالى که خداوند این گونه توصیف نمى شود. پس یا با او همنشین باش و ما را رها کن و یا با ما همنشین باش و او را رها کن .

عرض کردم : او هر چه مى خواهد بگوید، اگر من به گفته هایش اعتقادى نداشته باشم چه ضررى براى من دارد؟

امام علیه السلام فرمود: آیا نمى ترسى از اینکه بر او عذابى نازل شود و هر دوى شما را فرا گیرد؟ آیا داستان کسى که از یاران موسى علیه السلام بود و پدرش از یاران فرعون بود را نمى دانى ؟ وقتى لشکر فرعون به موسى رسید آن پسر از موسى جدا شد تا پدرش را نصیحت کند و به اصحاب موسى ملحق سازد و پدرش همراه لشکر فرعون مى رفت .

این پسر با پدر ستیزه مى کرد تا این که هر دو به کنارى از دریا رسیدند و با غرق شدن فرعون و اصحابش آنها هم غرق شدند. خبر به موسى علیه السلام رسید فرمود: او در رحمت خداست اما وقتى عذاب نازل شد کسى که همراه گنهکار است دفاعى نشود.

separator line

داستان امام هادی و قفس شیر

در ایام متوکل عباسی زنی ادعا کرد که من حضرت زینب هستم

و متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از آن زمان سالهای زیادی گذشته است.

آن زن گفت : رسول خدا در من تصرف کرد و من هر چهل سال به چهل سال جوان می شوم. متوکل، بزرگان و علما را جمع کرد و راه چاره خواست.

متوکل به آنان گفت: آیا غیر از گذشت سال، دلیل دیگری برای رد سخنان او دارید؟ گفتند: نه.

آنان به متوکل گفتند : هادی علیه السلام را بیاور شاید او بتواند باطل بودن این زن را روشن کند.

امام علیه السلام حاضر شد و فرمود: این دروغگو است و زینب سلام الله علیها در فلان سال وفات کرده است.

متوکل پرسید : آیا غیر از این، دلیلی برای دروغگو بودن هست؟

امام علیه السلام فرمود: بله و آن این است که گوشت فرزندان فاطمه سلام الله علیها بر درندگان حرام است. تو این زن را به قفس درندگان بینداز تا معلوم شود که دروغ می گوید.

متوکل خواست او را در قفس بیندازد، او گفت: این آقا می خواهد مرا به کشتن بدهد، یک نفر دیگر را آزمایش کنید. برخی از دشمنان امام علیه السلام به متوکل پیشنهاد کردند که خود امام علیه السلام داخل قفس برود.

متوکل به امام عرض کرد: آیا می شود خود شما داخل قفس بروید؟! نردبانی آوردند و امام علیه السلام داخل قفس رفت و در داخل قفس شش شیر درنده بود.

وقتی امام علیه السلام داخل شد شیرها آمدند و در برابر امام علیه السلام خوابیدند و امام علیه السلام آنها را نوازش کرد و با دست اشاره می کرد و هر شیری به کناری می رفت.

وزیر متوکل به او گفت : زود او را از داخل قفس بیرون بیاور و گرنه آبروی ما می رود.

متوکل از امام هادی علیه السلام خواست که بیرون بیاید و امام علیه السلام بیرون آمد. امام فرمود : هر کس می گوید فرزند فاطمه (سلام الله علیها) است داخل شود.

متوکل به آن زن گفت : داخل شو. آن زن گفت : من دروغ می گفتم و احتیاج، مرا به این کار وا داشت و مادر متوکل شفاعت کرد و آن زن از مرگ نجات یافت.

separator line

داستان معجزه امام هادی و مرتاض هندی

متوکل عباسی از یک مرتاض هندی تقاضا کرد که با جادوگری و تلسم ها بر امام هادی (علیه السلام) غلبه کند و مکتب اهانت را بر تشیع پیروز نماید.

جادوگر ناصبی با اطمینان درخواست خلیفه را پذیرفت، پس جلسه ای تشکیل شد و حضرت هادی (علیه السلام) را به این محفل دعوت کردند. متوکل اسباب ضیافت و صرف طعام تدارک دید و خدام مشغول پذیرایی شدند.

طبق قرار جادوگر ناصبی در نان تصرف کرد، به نحوی که هرگاه امام دست به طعام می برد قطعات نان در هوا معلق شده و از جلوی دست حضرت پرواز می کرد و حاضرین با قصد تحقیر به امام می خندیدند.

این جسارت چند بار تکرار شد، امام که از این توطئه مطلع بود به ناچار به عکس شیری که روی پرده نقاشی شده بود دستی کشید و به عکس امر فرمود: ای شیر، زنده شو این دشمن خدا را بگیر.

پس ناگهان عکس تبدیل به یک شیر عظیمی گردید و پرده کاخ را درید و جادوگر را در یک چشم به هم زدن بلعید و سپس به امام خیره شد و آماده حمله به حضار شد، امام علی هادی (علیه السلام) مجددا به شیر امر فرمودند به حالت اول برگرد و نقش پرده شو.

مجلس پراکنده شد و عده ای از هوش رفتند، متوکل به حضرت پناهنده شد و عرض کرد: (یابن رسول الله، جادوگر نزد من امانت بود، خواهش می کنم به شیر امر فرمایید که این مرتاض هندی را برگرداند)

حضرت فرمودند: والله که دیگر او را نخواهید دید، آیا گمان کرده ای که دشمن خدا بر اولیاء الله مسلط خواهند شد؟ ، سپس حضرت مجلس را ترک فرمودند.


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(1 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  
  • برچسب ها:
  • داستان کودکی امام هادی
  • داستان امام هادی
  • داستان پند آموز امام هادی
  • امام هادی

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter