داستانهای کودکانه عید سعید قربان برای سنین ۲ تا ۱۵ سال

۲,۲۵۰
۷
۰
سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ ۱۶:۱۰
همانطور که میدانید کودکان خیلی کنجکاو هستند و خیلی سوال می پرسند و گاهی اوقات برای جواب دادن کمی مکث میکنیم که جواب درست با توجه به منطق کودک پیدا کنیم. همانطور که می دانید عید قربان نزدیک است وشاید فرزند شما بپرسد عید قربان یعنی چی؟ و چه کارهای در این روز باید انجام دهیم؟ ما برای شما پدر و مادرهای مهربان 2 داستان کوتاه در این زمینه آماده کرده ایم.
داستانهای کودکانه عید سعید قربان برای سنین ۲ تا ۱۵ سال

داستان عید قربان برای کودکان

داستان کودکانه و آموزنده در مورد عید سعید قربان (سنین 2 تا 7 سال)

بچه ها سلام

کی ها ما را خیلی زیاد دوست دارند و ما هم زیاد دوستشون داریم ؟ خیلی برای ما زحمت می کشند ؟

آفرین به پدر و مادرمون

بچه ها بیاید براشون دعا کنیم

بلا ازشون دور دور دور باشه زندگی شون جورجور جور باشه ان شاء لله ان شاء لله

بچه ها ، همه پدر مادرها بچه هاشون رو خیلی دوست دارند برای همینه که هیچ وقت دلشون نمی خواهد برای ما اتفاقی بیافته همیشه مواظبمون هستند . اگر کار بد کنیم ، ناراحت می شوند ، غصه می خورند ، اگر کار خوب بکنیم ، پدر و مادرها خیلی خوشحال می شوند .

امروز می خواهم یک قصه از یک پدر و پسر براتون تعریف کنم

یکی از پیامبرهای خدا به نام حضرت ابراهیم بود که یک پسر داشت به نام اسماعیل ، حضرت ابراهیم مثل همه پدرها بچه اش را خیلی دوست داشت ،‌هر وقت فرصت پیدا می کرد باهاش بازی می کرد ،

‌اسماعیل هم پدرش را خیلی دوست داشت اون هم به پدرش گوش می کرد به پدرش احترام می گذاشت به پدرش کمک می کرد .

خداجون می خواست یک بار معلوم بشه که حضرت ابراهیم چقدر به حرف های خدا گوش می کنه ، برای همین یک کار خیلی سختی از حضرت ابراهیم خواست ،

خدا گفت نباید دیگه پسرت را ببینی ، باید از پسرت جدا شوی . چند روز گذشت و حضرت ابراهیم خیلی ناراحت بود .

پسرش اسماعیل به او گفت : پدر چرا اینقدر ناراحتی ؟ پدرش برایش گفت که خدا از او چی خواسته .

اما اسماعیل که پدرش را خیلی دوست داشت و ‌دلش می خواست پدرش به حرف های خدا گوش کنه ،

حضرت اسماعیل گفت : پدر جان ناراحت نباش ، من حاضرم کاری را که خدا گفته انجام بدهی .

حضرت ابراهیم و اسماعیل یک روز به بالای کوهی رفتند تا فرمان خدا را انجام دهند .

وقتی که حضرت ابراهیم می خواست ، از پسرش جدا بشه ،‌خدا چند فرشته را فرستاد ،

فرشته ها گفتند : صبر کن ، وایسا ، حالا معلوم شد که خدا را خیلی دوست داری و به همه حرف هاش گوش می کنی ، تو بنده خوب خدا هستی .

خدا هم تو را و هم پسرت را خیلی دوست دارد ،

سپس یک گوسفند به حضرت ابراهیم دادند و گفتند این گوسفند جایزه توست ، بچه ها ، همه جایزه هاشون دوست دارند ، فرشته ها گفتند حالا این جایزه ای که گرفتی را به خاطر خدا به آدم های فقیر بده .

حضرت ابراهیم و اسماعیل خیلی خوشحال شدند ، که به حرف خدا گوش کرده بودند . از آن زمان به بعد اسم این روز را گذاشتند روز عید قربان .

بچه ها حالا شما بگید عید قربان چه روزیه ؟

روزی که معلوم شد حضرت ابراهیم بنده خیلی خوب خدا هست

بیشتر بخوانید::

داستان آموزنده ویژه کودکان به مناسبت عید سعید قربان (صوتی)

دعای قربانی کردن + معنی و اعمال بعد از قربانی در عید قربان

متن آهنگ عید سعید قربان از مهدی یغمایی

separator line

داستان عید قربان برای کودکان برای سنین 8 تا 15 سال

بچه های عزیز حضرت ابراهیم علیه السلام یکی از پیامبران بود .

این پیامبر خدا پسری داشت به اسم اسماعیل که او هم از پیامبران بود .

در یکی از شب ها حضرت ابراهیم علیه السلام در خواب دید که یه فرشته ای نزدش آمد و فرمود خداوند متعال می فرماید :

اسماعیل فرزند خود را برای من قربانی کن .

حضرت ابراهیم علیه السلام وحشت زده از خواب بیدار شد . و با خود فکر کرد که این خواب یه دستوری از خداست یا وسوسه شیطان .

دو شب دیگر هم این خواب را دید و کاملا متوجه شد که مامور به انجام این کار شده است.

صبح روز بعد به هاجر ( هاجر همسر حضرت ابراهیم علیه السلام و مادر اسماعیل بود ) گفت:

برخیز و به اسماعیل لباس های زیبا بپوشان! زیرا می خواهم او را به مهمانی دوست بسیار بزرگی ببرم.

هاجر، اسماعیل را شستشو داد و معطر ساخت .

حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام از هاجر خداحافظی کردند .

حضرت ابراهیم فرزند خود را برداشت و برای اینکه قربانی کردن اسماعیل از چشم مادرش دور باشد بسوی مناحرکت کرد ( بچه ها منا محلی است که در حدود ۱۰ کیلومتری مکه واقع شده است و حجاج در آنجا قربانی می کنند )

در هنگام حرکت بسوی منا، در سه جا شیطان در برابر حضرت ابراهیم ظاهر شد و به وسوسه او پرداخت ( این محل هم اکنون جمرات سه گانه است و حجاج به هر ستون از ستون شیطان که می رسند سنگ پرت می کنند )

اما حضرت ابراهیم (ع) با اراده ای استواری که داشت شیطان را از نزدیک خود راند و بسوی منا ادامه مسیر داد.

دست های جوان خویش را بست و او را مانند قربانی به زمین خواباند و کارد خود را بر گلوی او گذاشت و محکم کشید اما کارد گلوی اسماعیل را نبرید. دو بار، سه بار اینکار تکرار شد اما ابراهیم (ع) در کمال تعجب دید که کارد گلوی اسماعیل را نمی برد.

بچه های عزیز اینجا بود که خداوند متعال در قرآن کریم فرموده اند:

ای ابراهیم ! آن رویا را تحقق بخشیدی (و به ماموریت خود عمل کردی) (۱)

سپس خداوند متعال قوچی را فرستاد و حضرت ابراهیم (ع) هم بسیار خوشحال شد و پسرش را بوسید و به جای او، گوسفندی که از بهشت برای او فرستاده شده بود را قربانی کرد.

از آن روز به بعد که روز قربان نام گرفت رسم و سنت شد که حجاج پس از انجام اعمال حج ، حیوانی را قربانی کنند و گوشت آنرا در بین فقرا تقسیم نمایند و رضایت خداوند متعال را جلب کنند.


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(7 امتیاز , میانگین: 4.1 از 5)  
  • برچسب ها:
  • داستان کودکانه
  • داستان کودکانه عید قربان
  • عید قربان
  • داستان عید قربان
  • داستان عید قربان کودکان 2 تا 7 سال
  • داستان عید قربان برای کودکان 8 تا 15 سال
  • عید سعید قربان

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter