۱۲ تا از بهترین اشعار زیبا و برگزیده برای تبریک هفته بسیج

۱,۳۶۲
۰
۰
یکشنبه, ۰۳ آذر ۱۳۹۸ ۱۷:۴۹

گلچینی از بهترین اشعار برگزیده برای تبریک هفته بسیج به بسیجیان

بوی حسینی
مقتدای ما بسیجیها علیست
سرور و سالار ما سید علیست
عشق را در مدرسه معنا کنیم
دین حق از خون خود احیا کنیم
ما بسیجیها هزاران کاوه ایم
دشمنان اختلا ف و یاوهایم
ما بسیجیها همه دریا دلیم
در حریم عاشقی بی ساحلیم
ما بسیجیها سرو جان میدهیم
درره اسلام و قران می دهیم
این بسیج ما گلستان گل است
باغ ما پر لاله و پر سنبل است
باغ ما صد لاله خونین کفن
تیروترکش مانده دارد دربدن
باغ ما بوی حسینی می دهد
ماندگاری از خمینی می دهد
باغ ما همتای باغ کربلاست
چون شهیدش رهرو ان نینواست
باغ ما صدها بهشتی داشته
لاله و سرو بهشتی کاشته
باغ ما روح خدایی داشته
صد هزاران کربلایی داشته


ای کاش هرگز تو را نمی دیدم(شعری از زمان سربازی ۱۳۶۷) به یاد محمود یحیی بهروز دوستان مهر شهری ام که در راه وطن جان را هدیه کردند

نمی شنوی صدای باران
صدایی که تسخیر می کند قلبها
جاری می سازد دیده گان
و آب می کند شمع غمها

بی تو...بی تو شهر غمگین من
غروبهای طلایش
از همیشه دلگیر تر

بی تو
زمان خالی از انگیز ه
و تفسیری برای لحظه هایش ندارد

بی تو
گلهای سرخ بر ساقه هایشان
پر پر می شوند

ای کاش
ای کاش هرگز تو را نمی دیدم
و تو هرگز نمی خندیدی
و آن نگاه مهربانت را
از من دریغ می کردی

چشمان تو بر چشم من نگاه کرد
ولی اثرش
بر روح من ماند

خورشید از عشق ما درخشانتر شد
گلهای سرخ از غنچه سر در آوردند
و پرندگان آوای خوش خواندند

ای کاش هرگز تو را نمی دیدم
زیرا اکنون که رفته ا ی -ام
زندگی بی تو
معنایی ندارد

۱۳۶۷پادگان کریمی
زمان جنگ بود و دوران خدمت
بهروز ۱۶ سال داشت (بسیج)محمود ۲۲ سال (سرباز)
یحیی۲۲ سال(لشکر بدر) تیم فوتبالی داشتیم با کلی خاطره در زمین های مهرشهر کرج
این اولین سروده ی من است و سال ۱۳۷۸ حسی مرا دوباره به نوشتن کشید و دومین سروده من ۱۰ سال بعد بود.............


شعر دفاع مقدس به مناسبت فرا رسیدن هفته بسیج

عاشقان رفتند و ما جا مانده ایم
بی نصیب از جمله تنها ما نده ایم
یاد باد آن روز گاران نبرد
جنگ شیطان بود با مردان ِ مرد
قدرت حق در کف مردانه بود
جنگ مردان خدا جانانه بود
من خودم دیدم که جنگ کفر و دین
جنگ مردان خدا را با یقین
من خودم دیدم بسیج نامدار
دست خالی بود در آن کارزار
من خودم دیدم که از جان می گذشت
آبیاری کرد با خون کوه و دشت
من خودم دیدم که او دیوانه بود
گرد شمع عشق حق پروانه بود
من خودم دیدم که او ترسی نداشت
روی مین – یا زیر تانگ- پا می گذاشت
من خودم دیدم که او تکبیر بود
عاشقی بی مزد و بی تقدیربود
من خودم دیدم که غلطان شد به خون
چون حسین(ع)این گونه بودش آزمون
افتخار من بود در این حضور
چون دلم روشن شد از دریای نور
این دلم شاگردی دلداده کرد
در شلمچه * خاک را سجاده کرد
من درون خون خود کردم وضو
من نماز عشق را خواندم بر او


خواهرم این کشور ایران ماست
ارزش آن بیشتر از جان ماست
شهرت ایران به ایمانش بود
دامن تو مهد مردانش بود
دامن خود را بسی تطهیر کن
جلوه ی حق را بر آن تصویر کن


*شلمچه که جنوب غرب کشور قرار دارد یکی از مناطق جنگی آن زمان می باشد
که برای آزادی آن ما از دریای خون گذشتیم من از همدلان عزیز خواهش می کنم که
همراه با کاروانهای راهیان نور از این منطقه دیدن کنند وببینند که ما مظلوم بودیم
یا حق


شعر زیبا و خواندنی برای گرامی داشت هفته بسیج

چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو
چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو در آن غفلت به بی‌کاری بشب شد روز کار تو
چو عمر تو بنزد تست بی‌قیمت، نمی‌دانی که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چو روبه حیله‌ها سازی ز بهر صید عوانی تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو
تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی مگر سیری نمی‌داند سگ مردار خوار تو
طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید ز بی نانی اگر از حد گذشته‌ست اضطرار تو
ز بیماری مزورهای چون کشکاب می‌سازد ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو
تو بی‌دارو و بی‌قوت نیابی زین مرض صحت بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو
تو را زان سیم می‌باید که در کار خودی دایم چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو
ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو
زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو
ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو
کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟ که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو
چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو
به جامه قالب خود را منقش می‌کنی تا شد تکلفهای بی‌معنی تو صورت نگار تو
بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو
ازین سیرت نمی‌ترسی که فردا گویدت ایزد که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو
ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!
ملک شمشیر زن باید، چو تو تن می‌زنی ناید ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو
نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو
عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو
مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر که مروارید اشک اوست در گوشوار تو
خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو
چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو
چو تو بی‌رای و بی‌تدبیر او را پیروی کردی تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو
به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی‌خشیت نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو
نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو
به شادی می‌کنی جولان درین میدان، نمی‌دانم در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟
بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو
ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!
چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو
به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو
چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمی‌گیرد دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو
به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه ز خرمنهای درویشان، خران بی‌فسار تو
به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو
به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو
ز خر طبعی تو مغروری بدین گوساله‌ی زرین که گاو سامری دارد امل در اغترار تو
بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه می‌باشی امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟
چو سنگ آسیا روزی ز بی‌آبی شود ساکن درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو
نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی‌شک چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو
تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو
رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا چو قارون در زمین مانده‌ست مال خاکسار تو
ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو
تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان سیه رو می‌کند هر دم، سپیدی عذار تو
مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو
تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوش‌تر که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو
حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت که دینت رخنه‌ها دارد ز حزم استوار تو
ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!
گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو
قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در دواتت سله‌ی ماری کزو باشد دمار تو
خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه چو در دیوان شه گردد سیه‌سر زرده مار تو
تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو
ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور که بی دینی است دین تو و بی‌شرعی شعار تو!
دل بیچاره‌ای راضی نباشد از قضای تو زن همسایه‌ای آمن نبوده در جوار تو
ز بی‌دینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو ز بی‌علمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو
چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو
اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو
تو را در سر کله‌داری‌ست چون کافر، از آن هر شب ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو
چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو
کنی دین‌دار را خواری و دنیا دار را عزت عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو
تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو
ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!
تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی به بازار قیامت در پدید آید خسار تو
ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش به نزد ره روان بازی‌ست رقص خرس‌وار تو!
چه گویی، نی روش اینجا به خرقه‌ست آب روی تو چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو
بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه ز دست جبر در بندست پای اختیار تو
به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو
به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو
تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو
ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو
تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو
سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو
تو چنگی در کنار دهر و صاحب‌دل کند حالت چو زین سان در نوا آید بریشم‌وار تار تو
چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی! غزل سازی درین پرده که باشد دستیار ت

بیشتر بخوانید::

70 متن و پیام تبریک هفته بسیج

متن تبریک هفته بسیج به دانش آموزان و دانشجویان بسیجی


شعر دست خدای احد لم یزل برای بسیج و بسیجی

دست خدای احد لم یزل ساخت یکی چنگ به روز ازل
بافته ابریشمش از زلف حور بسته بر او پرده‌ی موزون ز نور
نغمه‌ی او رهبر آوارگان مویه‌ی او چاره‌ی بیچارگان
گفت : «گر این چنگ نوازند راست مهر فزونی کند و ظلم کاست
نغمه‌ی این چنگ نوای خداست هرکه دهد گوش، برای خداست
گر بنوازد کسی این چنگ را گم نکند پرده و آهنگ را
هرکه دهد گوش و مهیا شود بند غرور از دل او وا شود
گرچه بود جنگ بر آهنگ چنگ چنگ خدا محو کند نام جنگ»
چون که خدا چنگ چنین ساز کرد چنگ‌زنی بهر وی آواز کرد
گفت که : «ما صنعت خود ساختیم سوی گروه بشر انداختیم
راه نمودیم به پیغمبران تا بنماید ره دیگران
کیست که این ساز بسازد کنون؟ بهر بشر چنگ نوازد کنون؟
چنگ ز من، پرده ز من، ره ز من کیست نوازنده در این انجمن؟
هر که نوازد بنوازم ورا در دو جهان سر بفرازم ورا
چنگ محبت چه بود؟ جود من نیست جز این مسله مقصود من»
گوش بر الهام خدایی کنید وز ره ابلیس جدایی کنید
رشته‌ی الهام نخواهد گسست تا به ابد متصل است از الست
هرکه روانش ز جهالت بری است نغمه‌ی او نغمه‌ی پیغمبری است
راهنمایان فروزان ضمیر راه نمودند به برنا و پیر
رنجه شد از چنگ زدن چنگشان کس نشد از مهر هماهنگشان
زمزم پاک ازلی شد ز یاد نغمه‌ی ابلیس به کار اوفتاد
چنگ خدا گشت میان جهان ملعبه و دستخوش گمرهان
هرکسی از روی هوا چنگ زد هرچه دلش خواست بر آهنگ زد
مرغ حقیقت ز تغنی فتاد روح به گرداب تدنی فتاد
عقل گران‌جان پی برهان گرفت رهزن حس ره به دل و جان گرفت
لنگر هفت اختر و چار آخشیج تافت ره کشتی جان از بسیج
در ره دین سخت‌ترین زخمه خاست لیک از این زخمه نه آن نغمه خاست
نغمه‌ی یزدان دگر و دین دگر زخمه دگر، آن دگر و این دگر
دین همه سرمایه‌ی کشتار گشت یکسره بر دوش زمین بار گشت
هرکه بدان چنگ روان چنگ داشت زیر لبی زمزمه‌ی جنگ داشت
کینه برون از دل مردم نشد کبر و تفرعن ز جهان گم نشد
اشک فرو ریخت به جای سرور سوگ به پا گشت به هنگام سور
مهرپرستی ز جهان رخت بست سم خر و گاو به جایش نشست
گشت از این زمزمه‌های دروغ مهر فلک بی‌اثر و بی‌فروغ
زآنکه به چنگ ازلیت به فن راه خطا زد سر هر انجمن
چنگ نکو بود ولی بد زدند چنگ خدا بهر دل خود زدند
چنگ نزد بر دل کس چنگشان روح نجنبید بر آهنگشان


شعر در مورد بسج به نام در تکوین نباتات و اشجار

وین چهار آخشیج را به درست چون پدید آمد امتزاجی رست
نفس روینده رام ایشان شد جنبش راست کار ایشان شد
شغل این نفس را به طبعی راست هشت قوت به خادمی برخاست
قوت جذب و قوت امساک قوت هضم و دفع، بشنو پاک
غاذیه، نامیه، مولده هم گشته با قوت مصوره ضم
پس طبیعت به نقش بندی دست بر دو نقش از هزار گونه ببست
شد به صحرا او کوه بر، جا تنگ از گل و یاسمین رنگارنگ
مدتی سبز شد نبات و بلند زرد شد بعد از آن و تخم افگند
تا گر او ز اختلاف گردد سست مثل او از زمین تواند رست
چون که زایل شد اختلاف مزیج شجر آهنگ نشو کرد و بسیج
گشت روینده گونه گونه درخت بی بر و میوه‌دار و نازک و سخت
آبش از بیخ شد روان سوی شاخ شاخ و برگش دراز گشت و فراخ
آبخور بیخ و شاخ و خارش گشت و آن دگر جمله برگ و بارش گشت
بارها را نگاهداشت به برگ ز ابر و باران و برف و باد تگرگ
و آنچه بی‌بار بود و کج‌رو گشت ساختندش به بیشه‌ها انگشت
و آنچه از میوه بود بر وی بار دامنش پاک شد ز سنگ و ز خار
پرورش دید و سر بلندی یافت در چمن نام ارجمندی یافت
چون ز قسمت گرفت رستن بهر یا غذا بود، یا دوا، یا زه


شعر د رمورد بسیجی

بسیجی سرفراز هر دو عالم
نباشد هر بسیجی راز کم غم
بسیجس مایه امید واریست
نشستن بر تن او همچو خاریست
بسیجی روح روح الله دارد
کنون او قلب حزب الله دارد
بسیجی خانه و ماوا ندارد
همو که از عدو پروا ندارد
بسیجی مایه امیدواریست
به نزدش خصم دوران همچو خاریست
بسیجی می کند خار از سر راه
نظر بر خار دارد او به اکراه
بسیجی شیر میدان نبرد است
ببین با دشمن این شرزه چه کرده است
بسیجس افتخار عالمین است
بسیجی رهبرش پیر خمین است
بسیجس راد مرد افتخار است
همو که مرد جنگ و کارزار است
بسیجی شیر روز و شب به راز است
سره سجاده گل در نماز است
تن مرد بسیجی چاک چاک است
دلش آیینه و چون آب پاک است
بسیجی را به دل معراج عشق است
درون سینه اش امواج عشق است
بسیجی عشق را آواز دارد
بسیجی سینه ای پر راز دارد
بسیجی آن عقاب تیز پرواز
که در میدان تیر آید به پرواز
بسیجی را بدل بیم از تفنگ نیست
چرا که با شهیدان بوده دمساز
دمادم هر بسیجی در نبرد است
فقط او را سعادت یک کمند است
بسیجی را سعادت عشق مولاست
کمند یک بسیجی اذن مولاست
دمادم هر بسیجی موج دارد
به امر رهبری او اوج دارد
بسیجی را تموج سرسری نیست
به اوج موج ذکرش جز علی نیست
بسیجی اهل تدبیر است و تقوا
تدبر دشمنان را کرده رسوا
تفکر را بسیجی اصل کرده
بدینسان خود به آقا وصل کرده
بسیجی ماندنم آداب دارد
اگر ماندیم صوابی ناب دارد
صوابش را امامی کرده امضاء
که فرمانش هزاران قاب دارد
بسیجی مدرسش القاب عشق است
همو که رهبرش ارباب عشق است
صفات دیگری دارد بسیجی
ز وصفش عاجز است اینک بدیعی
سید جعفر بدیعی خیرآبادی
بمناسبت هفته گرامی بسیج عزیز و تقدیم به همه بسیجیان وامام بسیجیان

بیشتر بخوانید::

80 متن جمله بسیجی که باشی....!!!

۱۰۰ دوبیتی تبریک هفته بسیج مستعضفان برای استوری و استاتوس


شعر بسیج و بسیجی

دســتان تو امروز مــــشتی از طلا شده
سـیــنه ات از پرتوی خــدایی جـلا شده

آن کوه اســتـقـامـت از مـوج خـیــزشت
در هم شکسته و از خجالتت سنگلا شده

ای مــشق فــروتنی و ای خط بی نشان
هــیــبت توتا ان سـر جهان بر مـلا شده

این ســرپنـاه خدایی و این سقف انقلاب
بر روی شـانه های تو اینـچنین بنا شده

دسـت قـلم چـگونه بـیاورد ایـن واژه را
تفسیر قشنگ شهیدی که چون توفدا شده

از فـضل و بخشش تو ای روح معرفت
بـر در خـانه ات حـاتم طـایـی گــدا شده

آرش بـیـا و بـبـیـن کـه چــگونـه بـعد تو
بـر روی بـازوان بسـیج تیرت رها شده

این نورهای هرزۀ دشمن رغیب کیست
خـورشـید از بـرق نـگاه تـو بی نوا شده

سـر بر کدام شــکرانه گذارم به روی تو
ایـن هـمه لـطف فــقط از سوی خدا شده

مهدی بیا نظاره کن اینبارصف به صف
خـط بســیج از خــط غافلان سـوا شده


بمناسبت هفته مبارک بسیج این شعر را تقدیم میدارم: بسیجی

بسیجی سرفراز هر دو عالم
نباشد هر بسیجی راز کم غم
بسیجس مایه امید واریست
نشستن بر تن او همچو خاریست
بسیجی روح روح الله دارد
کنون او قلب حزب الله دارد
بسیجی خانه و ماوا ندارد
همو که از عدو پروا ندارد
بسیجی مایه امیدواریست
به نزدش خصم دوران همچو خاریست
بسیجی می کند خار از سر راه
نظر بر خار دارد او به اکراه
بسیجی شیر میدان نبرد است
ببین با دشمن این شرزه چه کرده است
بسیجس افتخار عالمین است
بسیجی رهبرش پیر خمین است
بسیجس راد مرد افتخار است
همو که مرد جنگ و کارزار است
بسیجی شیر روز و شب به راز است
سره سجاده گل در نماز است
تن مرد بسیجی چاک چاک است
دلش آیینه و چون آب پاک است
بسیجی را به دل معراج عشق است
درون سینه اش امواج عشق است
بسیجی عشق را آواز دارد
بسیجی سینه ای پر راز دارد
بسیجی آن عقاب تیز پرواز
که در میدان تیر آید به پرواز
بسیجی را بدل بیم از تفنگ نیست
چرا که با شهیدان بوده دمساز
دمادم هر بسیجی در نبرد است
فقط او را سعادت یک کمند است
بسیجی را سعادت عشق مولاست
کمند یک بسیجی اذن مولاست
دمادم هر بسیجی موج دارد
به امر رهبری او اوج دارد
بسیجی را تموج سرسری نیست
به اوج موج ذکرش جز علی نیست
بسیجی اهل تدبیر است و تقوا
تدبر دشمنان را کرده رسوا
تفکر را بسیجی اصل کرده
بدینسان خود به آقا وصل کرده
بسیجی ماندنم آداب دارد
اگر ماندیم صوابی ناب دارد
صوابش را امامی کرده امضاء
که فرمانش هزاران قاب دارد
بسیجی مدرسش القاب عشق است
همو که رهبرش ارباب عشق است
صفات دیگری دارد بسیجی
ز وصفش عاجز است اینک بدیعی
سید جعفر بدیعی خیرآبادی

بیشتر بخوانید::

اشعار زیبا به مناسبت فرا رسیدن هفته بسیج به بسیج و بسیجی

اشعار برگزیده برای تبریک هفته بسیج به بسیجیان مخلص خدا


شعر مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) د رمورد بسیج و بسیجی

ســلام.

قَـــــدَحِ لَــبت درایت،شَهِ "تک‌پرِ" ولایت
تــو سُلاله‌ی زلالی به زمان شدی عنایت

به چَــفــیه و ردایت،شَعَفِ رضا رضایت
شَـرَفِ بسیجِ عشق و دلِ شیعیان رضایت

جَــبَــروتِ قــیــصــرانی،نـیِ نایِ عارفانی
تـو خــــمــیــنیِ زمانی، مَــهِ آیــتِ هــدایت

نَــفَــست صَــبای اعظم،به ولای هر معظّم
نمکَ ت شکسته دشمن به زبان زند کنایت

سُــخنت دعای وحدت به فتونِ هر حماقت
ادبــت ســـــقوطِ ظلمت،قَـلمت ستونِ رایت

تهِ چـاهِ فقر و محنت،شکند غرور و عفّت
ســـــــفــرِ درون چشمت غمِ عالمی کفایت

تقدیم به رهبر بسیجی و فرزانه ی انقلاب


شعر بی ترمز در مورد شهامت بسیجی ها

از پدر شنیده ام شهامت بسیج
بحث رو به دشمن و شهادت بسیج
فن پشت به میهن وجسارت بسیج
روی مین پریدن و شجاعت بسیج
...................
بس شنیده ام ،،،، بریده ترمز بسیج
کی بریده گشته یک بسیجی از بسیج؟
کی کند جدایی یک بسیجی از بسیج ؟
کی کند غریبی یک بسیجی از بسیج ؟

ابتدای وحدت و یگانگی بسیج
انتهای جان دشمن وطن بسیج
اقتدار میهن و وطن بود بسیج
افتخار قله های ما بود بسیج
....................
پشت دشمن زبون به خاک زند بسیج
لرزه برسپاه اهرمن زند بسیج
.......................
ختم قصه ها چو شد به عهده بسیج
پس بریده گشته قفل و ترمز بسیج
پس بریده گشته قفل و ترمز بسیج
پس بریده گشته قفل و ترمز بسیج
//////...../////......//////.....////.....////...../////.....
خلق لحظه ها """"" بووووده از بسیج
سوی هر بلا """"" سینه ی بسیج
پشت به دشمنان """"" کی کند بسیج ؟
اقتخار ما """"" عزت بسیج
زیر تانک رود """"" کودک بسیج
روی مین دود """"" عالم ازبسیج
بی حدود ومرز """"" محور بسیج
بی تکبر است """"" رهبر بسیج
جان فدا کنند """"" مردم بسیج


این مطلب چقدر مفید بود ؟
 

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم