شعر دریغا که فصل جوانی برفت از سعدی

۱,۲۳۹
۵
۰
سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ۱۹:۵۷

شعر دریغا که فصل جوانی برفت

کهنسالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

برو، گفت دست از جهان در گسل

که پایت قیامت برآید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایام پیری به هش باش و رای

چو دوران عمر از چهل در گذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

نشاط از من آن گه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

به سبزه کجا تازه گردد دلم

که سبزه بخواهد دمید از گلم؟

تفرج کنان در هوا و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم و غافل شدیم

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که کاری نکردیم و شد روزگار

separator line

بیشتر بخوانید :

شعر روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را | غزلی از سعدی

۱۰ تا از زیباترین و ناب ترین شعرهای بهاری از شاعران بزرگ

شعر برای پاییز : مجموعه ای از ۵۵ شعر زیبا در وصف پاییز

شعر برای یار بی وفا : اشعاری غمناک و زیبا در وصف یار بی وفا


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(5 امتیاز , میانگین: 5.0 از 5)  

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم